از سر صبح (بخوانید ظهر البته!) خـُلقیاتم گُه مرغی بود اساسی...از صبح خانوم والده داشت یه دم با تلفن حرف میزد.یکی از خواص اینکه تعداد خواهر برادرها زیاد باشه اینه که برای تنظیم هر برنامه ای لا اقل باید هفت تا تلفن بشه و اگه یکی نظر مخالف داشته باشه دو باره باید به بقیه گفته بشه و دوباره هفت باره دیگه این چرخه میچرخه!!! بعد از ظهر خانوم والده رو بردم خونه مامانی در ترافیکی زیبا و لطیف طی طریق نمودم و بعدش چون اعصاب حرفای اونا رو نداشتم رفتم خونه همشیره...(باز در همون ترافیک نرم و لطیف البته)خلاصه وقتی رسیدم حسابی شبیه سگ آقای پتیول شده بودم بعد از یه کم لمیدن و تلویزیون دیدن همشیره پیشنهاد داد بریم هفت تیر که مغازه هارو ببینیم(از این کار واقعا متنفرم)ولی برای اینکه یه کم از حال گه مرغیم در بیام موافقت کردم...فکرشو کن با اون اعصابِ له بنده تنها چیزی که میتونست کامل بریـنه بر احوالاتم گیر دادن برادران گشـتی بود که بعد از چند دقیقه پیاده روی به خوبی ریـد به اعصابم....طرف بین اون همه دختر جینگول صاف اومد گیر داد به من که دو زار هم آرایش نداشتم...خیلی حس بدیه که وقتی داری مثل آدم راه میری و فقط داری ویترین مغازه ها رو میبینی بیان عین یه مجرم باهات برخورد کنن پووووووووووف خلاصه این شد که حسابی احساس بدبختی کردم و همش داشتم فکر میکردم به جای بستنی در فصل سرما چی بخورم تا احساس خوشبختی کنم!!! بعد از کلی تفکر در راه بازگشت یه بسته چوب شور گرفتم ولی باز زیاد احساس خوشبختی نکردم!و همچنان از همه چیز به خصوص از این قـوانین احمقانه متنفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــرم!
+ نوشته شده در جمعه نهم آذر ۱۳۸۶ ساعت توسط من
|