امروز از صبح سَرَم درد میکرده، احساس میکنم یه طرف مُخمم داره ذوب میشه میخواد از تو گوشم بریزه بیرون.فکر میکنم به خاطر این آب و هوایِ ۲ روز اخیر باشه.دارم سرما میخورم رووم نمیشه! آسمون هم بدجوری حالش خرابه معلوم نیست چــِشِه.
عصری خیلی نرم و لطیف دستهء عینکم وَر اومد!خیلی آهسته از رو میز بَرش داشتم که احساس کردم چقدر سبک شده،وقتی نگاش کردم،دیدم فقط دستش تو دستمه! اگه فکر کردی به راحتی از فریم ۷۰هزار تومنیم میگذرم و میرم یه نو میخرم زهی خیال باطل،فردا میبرم همون جایی که خریدم ،درست کرد که کرد، نکرد با چسب رازی یه حالِ اساسی بهش میدم که دیگه فکر شکستن هم نکنه...
با احتساب امشب دقیقا میشه ۷۲ ساعت که از منزل خارج نشدم!چرا؟نمیدونم، احتمالا همون سندرم گــُشادیسمه مُزمِنه...خدا بخواد این عینکه مسبب خیر بشه من فردا از خونه برم بیرون!تا تو خونه جلبک نزدم...
سر شب یکی از دوستایِ قدیمم(از قضای روزگار، پسر) رو تو چت دیدم،گفت که برای تیر ماه میخواد بیاد ایران (و بازم از قضای روزگار گفت ۱۵ تیر که تولده من هست میاد)بعلت پاره ای ملاحضات من گفتم که نمیتونیم همدیگه رو ببینیم.اونم سریع گفت خُب!
احتمالا که اصلا یادِ تولد من نبوده...
نه بزار خوش بین باشم...یادش بوده و میخواد سورپرایزم کنه!
(صدای درونی من:عمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــراً!!!)....
پ.ن:فکر کنم زیادی تو خونه موندم دچار توهم شدم.