عنوان ندارد...

هر وقت صحبت از آرزو میشد، آرزوش این بود که با عشق ازدواج کنه، اینکه لباس و آرایش عروسیش تک باشه. همیشه میگفت دوست دارم هر جایی که میرم با شوهرم باشم و به چشم بیایم، و من همیشه میریدم به حالش،ای ترشیده...

چند وقتی ازش بی خبر بودم. امروز اومد کارت عروسیش رو برام اورد،بر خلاف همیشه کم آرایش کرده بود یه کم بیحال بود،نشستیم یه چایی زدیم...

پرسیدم طرف رو دوستش داره؟گفت آره خیلی،اونقدر که همیشه و همه جا تو همه کار میخوام که همراهش باشم.گفتم: خیلی خوبه این یعنی عشق این یعنی زندگی مشترک.همون چیزی که همیشه دنبالش بودی.این دفعه اون رید به حال من، آستینش رو زد بالا دستش کبود بود جای تزریق بود.گفت نمیخوام بره تو خفا تزریق کنه میخوام باهاش نعشه بشم باهاش خمار بشم...دوست من معتاد شده، از نوع تزریقی ...

یه چیزی تو مغزم داره میکوبه:یکی داره قبر کندن خودشو جشن

 میگیره...

بابام داره امشب میره سفر...و این چونین من می مونم و خانوم والده و رسماً خونواده ما داره تموم میشه!

صبح دقیقا مثل یه دختر خوب(بخوانید ترشیده!) با خانوم والده رفتیم بازار میوه و تره بار،خرید هفتگی...و با وجود تیپ بسیار گُهم پس مدتها چندین متلک شنیدم که بسیار باعث تفرج خاطرم شد!

پ.ن:کی می دونه چه جوری میشه بر سندرم گُشادیسم مزمن غلبه کرد؟...بد مَرَضی و من بدجوری بهش مبتلا شدم!...

کارت ویزیتم رو خواهرکم طراحی کرد. این شکلی شد.به نظرت چطوره؟ 

پ.ن۱:نامرده هر کی بخواد عینه من بزنه.

پ.ن۲:خاک تو سر این tiny pic و بـــِلاگفـا که نمیتونم اینجا عکس بزارم!!!

حس انقراض....

پووووووووووووووووووووووووووف

 

غر میزنم آی غررررررر میزنم!...

امروز صبح داداشی رفت...این جمله رو تقریبا ۳۰دفعه از صبح گفتم!به هر کسی که دیدم!حتی تو تاکسی!!!یه کم هم نگرانش هستم چون نصف راه رو هوایی میره و از استانبول باید زمینی بره که نگران اون تیکــَشَم. جاده های ترکیه خیلی بده... (به قول روهام دارم غر میزنم...میدونم خودم، پس دیگه نگو)

عصر رفتم کلاس یوگا...فکر میکردم شهریه ای که گرفتن اَزَمون برای ۸ جلسه است ولی نگو برای ۴ جلسه بوده. حالا چرا اِنقدر گرون؟چون مثلا مختلط هست. میخوام صد سال مختلط نباشه. ۴تا پسر گردن کلفت تو کلاسن که تو کُل کلاس صدایِ نفس نفس زدنشون و بوی عرقشون میپیچه!برای حرکات دو نفره هم جونِ آدم در میاد تا بخواد دست و پایِ این غولها رو جابجا کنه!تازه باید دو برابر هم شهریه بــِدَم...اَََ اَ اَ ه (بازم دارم غر میزنم.اینم میدونم...)

 

ارائه بلیط نشان دهندهء شخصیت شماست ولی اگر ۱۵۰ تومن بــِدین با شخصیت ترین چون ما بهتون اجازه میدیم پهلوی جنس مخالفتون بشینین.چون براتون رادیو پیام میزاریم. چون چراغهای توی اتوبوس رو براتون روشن میکنیم. چون میله وسطمون(اتوبوس!) رو بر میداریم!چون شما انقدر با شخصیت هستین که نخواین جنس مخالفتون رو بـــِجَوید!!! 

پ.ن۱:عینکم درست شد مرتیکه گُه ده هزار تومن اَزَم گرفت...

پ.ن۲:از صبح هر چی از کلینیک زنگ میزنن گوشی رو بر نمیدارم واقعا آدم پلیدی هستم...

پ.ن۳:همیشه از یه چمدون وسط اتاق بدم می اومده. الانم یه چمدون وسط اتاق داداشیِ، داره فردا صبح میره.جاش خالی میشه هوارتا.از الان داره دلم براش تنگ میشه.

فقط با 6-7 ساعت زمان!!!

چند وقت پیش یه مریض(زن) اومد اتاق عمل برای عمل ترمیـمی دستـــگاه تـنـاسلی.معمولا تو زنهایی که زایـمانهای مکرر داشتن، تو رابطه شون مشکل پیدا میکنن و میان این عمل رو انجام میدن.

وقتی طرف اومد یه خانم جوون با قد ۱۸۰ و کاملا درشت هیکل و بسیار خوشتیپ(مویِ مش و ناخن لاک زده و ابرو کاملا تر تمیزو...)  وقتی بیهوش شد فهمیدم طرف از اونهاییهِ که مَرد بوده تغییر جنسیت داده و زن شده...من که از اول دختر بودم هیچ وقت به خودم اینقدر نمیرسم که اون رسیده بود...

فکرشو کن میتونی با یه عمل ۶-۷ ساعته جنس مخالف بشی...تا آخر عملش داشتم به این موضوع فکر میکردم...خوب با روحیات الان من ترجیحا اینکه دیگه پسری کار به کارم نداشته باشه خیلی خوبه و اینکه دیگه لازم نیست ساعتا برای کندن دونه دونه ابروهام وقت بزارم و یا اینکه به قول فرزان تو خیابون یکی از همین خواهرا گیر بهم نمیده و راحت بتونم بدون لَچَک برم تو خیابون و اینکه از دست این دل درد احمقانه که ۳ماهِ دارم و احتمالا از رَحِم هست خلاص میشدم!(ایضاً مشکل هر ماه)... دیگه جونم برات بگه اینکه تا ۳ سال دیگه تبدیل به یه دختر ترشیده نمیشم و میشم یه پسر ۳۰ ساله که تازه زوده بخوام زن بگیرم! چون هنوز به اندازه کافی حال نکردم تو مجردیم!!!

ولی از طرفی دختر ها هم اصلا برام جذاب نیستن!حالا مشکل میشه ۲ تا!!! نه دختر ها برام جذابن نه دیگه پسرها میان دنبالم!!!یا شاید اون موقع از یه لحاظ دیگه بعضی پسر ها بیان دنبالم!  

خدا بهم رحم کرد که شیفتم تموم شد و تا آخر عمل طرف فکر نکردم...!

...

امروز از صبح سَرَم درد میکرده، احساس میکنم یه طرف مُخمم داره ذوب میشه میخواد از تو گوشم بریزه بیرون.فکر میکنم به خاطر این آب و هوایِ ۲ روز اخیر باشه.دارم سرما میخورم رووم نمیشه! آسمون هم بدجوری حالش خرابه معلوم  نیست چــِشِه.

عصری خیلی نرم و لطیف دستهء عینکم وَر اومد!خیلی آهسته از رو میز بَرش داشتم که احساس کردم  چقدر سبک شده،وقتی نگاش کردم،دیدم فقط دستش تو دستمه! اگه فکر کردی به راحتی از فریم ۷۰هزار تومنیم میگذرم و میرم یه نو میخرم زهی خیال باطل،فردا میبرم همون جایی که خریدم ،درست کرد که کرد، نکرد با چسب رازی یه حالِ اساسی بهش میدم که دیگه فکر شکستن هم نکنه...

با احتساب امشب دقیقا میشه ۷۲ ساعت که از منزل خارج نشدم!چرا؟نمیدونم، احتمالا همون سندرم گــُشادیسمه مُزمِنه...خدا بخواد این عینکه مسبب خیر بشه من فردا از خونه برم بیرون!تا تو خونه جلبک نزدم...

سر شب یکی از دوستایِ قدیمم(از قضای روزگار، پسر) رو تو چت دیدم،گفت که برای تیر ماه میخواد بیاد ایران (و بازم از قضای روزگار گفت ۱۵ تیر که تولده من هست میاد)بعلت پاره ای ملاحضات من گفتم که نمیتونیم همدیگه رو ببینیم.اونم سریع گفت خُب!

احتمالا که اصلا یادِ تولد من نبوده...

نه بزار خوش بین باشم...یادش بوده و میخواد سورپرایزم کنه!

(صدای درونی من:عمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــراً!!!)....

پ.ن:فکر کنم زیادی تو خونه موندم دچار توهم شدم.

آدمها وقتی کوچیکن همه مشکلات هم براشون کوچیکه،ولی وقتی بزرگ میشن مشکلاتشون هم بزرگ میشه.حالا این یعنی مشکلاتن که بزرگ میشن؟یا اینکه این آدمان که فکر میکنن مشکلاتشون داره بزرگ میشه؟یا شاید زمان که میگذره آدما دارن کوچیک میشن و فکر میکنن مشکلاتشونه که داره بزرگ میشه؟ در حالی که مشکلات همون اندازه قبلیه!!! یا شایدم من حالم خوب نیست دچار روان پریشیه مزمن شدم...

یه طرح برای مجسمه میخوام،مُخم رسماً داره میپُکه...

یک جمعه’ دماغی!

خانم والده دیروز از سفر برگشت و کلی سوغاتی جات آورد که کلی باعث ذوقیدن من شد...

امروز صبح با اَخـَوی و همشیره و دو تا از دوستای من رفتیم بام تهران،ما هم دلمون قرص بود که چون با هم نسبت داریم و آرایش زیاد هم نداریم و تقریبا هم گــَل و گشاد پوشیدیم کاری به ما ندارن،چشمت روز بد نبینه...جلوی در اصلی یه خیار درختی با دو تا پنگوئن وایساده بودن. گیر دادن که خواهرم موهاتون که معلومه که...یه کم چارقد و کشیدیم جلو. یه ربع رفتیم بالا تر، سر پیچِ آبشار دو تا پنگوئن نشسته بودن. ما که چارقد جلو بودیم با خیال راحت اومدیم رَد شیم از جلوشون،باز گرفتنمون که چرا سارا جوراب رنگ پا پوشیده!!!جوراب باید خواهرم تیره و کلفت باشه.حالا خواهرم یه تعهد بده که آدم شی!...دَم ایستگاه ۱ هم دوباره گرفتنمون به خاطر اینکه چرا شال سَرتونه خواهرم!خلاصه به همه جامون گیر دادن، یکبار هم نپرسیدن چه نسبتی با هم دارین! آی یه جام داشت میسوخت...

نتیجه گیری اخلاقی: تو زندگیت به هیچ چیزی دلت قرص نباشه که از دماغت در میاد!

 

تو ماه اردیبهشت و اسفند رسماً باسن من جِر میخوره از بس کادویِ تولد باید بگیرم.یه کم تو انتخاب دوستام باید به این نکته بیشتر توجه کنم!تا اطلاع ثانوی از دوست شدن با متولدین این دو ماه معذورم!

۱۸ تا ۲۱ اردیبهشت نمایشگاه تخصصی دوربین دیجیتال و تجهیزات وابسته هست،تو خیابون حجاب کانون پرورش فکری کودکان دوست داشتی یه سر بزن...

دیشب رفتیم تولد دختر دایی جان،تا۳شب اونجا بودیم وقتی برگشتیم بابام خواب بود و ندیدمش صبح هم که ۶ صبح رفته بود سر کار،خواستم خود شیرینی کنم کلی خونه رو مرتب کردم و شام رو با سرعت بیشتر از دفعه قبل در ۵/۲ ساعت طبخ کردم!در طول امروز ۲تا از ناخن هام رو تلفات دادم به اضافه یه دیس پیرکس! همه خونه تقریبا مرتب شد جز این اتاق خواب فلک زدهء خودم نمیدونم چرا به اینجا میرسم همهء جونَم تموم میشه در نتیجه اینجا همچنان شتر با بارش گم میشه...(در ضمن خونه داری یکی از سخت ترین کارهای جهان است بعد از کارگری معدن و پرستاری اتاق عمل.)

یه چیز دیگه، شراگیم یه نقل قول نوشته از ابـراهـیم نـبـوی، وقت کردی بخونش من که خیلی حال کردم(سایت اصلی فـیــلتـره برای همین لینک شراگیم رو هم گذاشتم)

آخر هفته’من...

دیروز صبح مامان رفت یه سَفر یک هفته ای چقدر زمان دیر میگذره،انگار کلی وقته که نیست...

دیروز عصری sms زدم دوست پسر جان که کجایی... احیانا اگه حوصله داشت هَم بکشه پا شه بیاد بیرون بعد از ۳ هفته هم رو ببینیم...ساعت ۱۱ شب جواب داده که من دارم میخوابم تو کجایی!!!دو تا فحش آبدار براش replay کردم ولی گویا مخابرات هم خواست که حالِ مرا بگیرد و send نکرد که نکرد...

امروز ۴ساعت تو آشپزخونه بودم تا ناهار درست کنم. فکرشو کن در عرض ۲۰ دقیقه تمام زحماتم خورده شد!دارم قابلیتهایِ خانه داریم امتحان میکنم!!!باور کن که اصلا هیچ گونه قابلیتی در خودم کشف نکردم.

امشب در کمال نارضایتی موهای صاف ۶۰۰۰ تومنی ایم رو شُستم تا دوباره همون فِر وز قبلی بــِشَن! اگه کـَلـّم به خارش نیوفتاده بود حالا حالا ها با صافیه موهام حال میکردم...

راستی این بلاگـفا چــِش شده؟نمیشه توش عکس گذاشت

فصل بهار،فصل جفت گیریه حیوانات میباشد،روی همین اصل در چند هفته گذشته تعداد قابل ملاحظه ای خواستگار برای ما پیدا شده،که قرار است ما رویشان فکر کنیم!!!

دیروز بعد از مهمونی دوستام رفتم دنبال خانوم والده،پس از دخول به جمع دوستان خانوم والده متوجه شدم که تعدادی عکس از بنده رو میزه و قبل از ورود من کلی درباره وَجَنات و سَکَنات بنده صحبت شده بوده و حالا همه دارن به چشم خریدار بنده رو وَرانداز میکنن! احساس یه گاو شیرده بهم دست داده بود که صاحبش برای فروش گذاشته!

امروز تو کلینیک، این مسئول اتاق عمل اومد وَر دلم نشست و شروع کرد تعریف کردن از پسر عمویِ شوهرش که انگلیس زندگی میکنه و دنبال زن میگرده پرسید که من میخوام برم خارجه یا نه؟ منم با نیشِ باز داشتم گوش میدادم به حرفاش، که در ادامه یارو گفت راستی یه دوقلویه ۳ ساله هم داره!اون لحظه کاملا احساس کردم من رو یه دراز گوش فرض کرده که دارم بهش لبخند میزنم...

امشب فیلمmelissa رو دیدم... فیلم خوش ساختی بود شاتهاش رو دوست داشتم ولی یه چیزیش خیلی اذیتم کرد، موضوعش... که برای من واقعا آزار دهنده بود...تلخ بود خیلی تلخ، حتی اون پایان شیرین فیلم هم نتونست کمکی به کم شدن سیاهی کل ماجرا کنه.اگه اعصابت قویهِ ببینش. اعصابه منو که رید توش...

فردا یه مهمونی دعوتم به خاطر اومدن زیبا یکی از بچه ها مهمونی میخواد بده و همکلاسی های دبیرستان رو بگه، ۹سال از اون موقع گذشته...پوووووووووووووووووووووووف کلی گذشته ها...اصلا نمیتونم بگم زود گذشته.انگار اون زمان مالِ یه دنیای دیگه بوده و ازش خاطرات خیلی محوی تو ذهنم هست یادم نمیاد اون موقع چه جوری شاد بودم، چه جوری خوش میگذروندم، چه جوری میخندیدم...

۲تا از بچه هارو از زمان دیپلمم دیگه ندیدم.از اون مهمونیهای مُرغیه، ولی این یکی رو دوست دارم...

 

میدونی، هیچوقت تو زندگیم نخواستم رفتاری رو به جنسیتِ کسی نسبت بــِدَم،اینکه مثلا چون طرف دختره چُس کلاس میذاره،یا چون یارو پسره همش قُپی میاد و منم میزنه... راستشو بخوای هر جور رفتاری از هر جور آدمی دیدم به طوریکه به این نتیجه رسیدم آدمها به صِرف آدم بودنشونه که گُهند و لاغیر!

با وجودِ این اعتقادم، بعضی رفتارها رو من فقط از این بَشر دُمدار!!! دیدم.یکیش همین دوست پسر جان بنده،یه مدت با هم خوبیم و روابط گل و بلبل ولی یهو میزنه و دیگه نابود میشه...یه روز،دو روز، یه هفته گم میشه، بعد من میزنگم. به رویِ مبارکم هم نمیارم که تو این یه هفته تو کونه کدوم دختری بودی،آقا هم به رویِ مبارکش نمیاره...کلی خوب با هم حرف میزنیم و بای بای عزیزم...رََََََََََََ  َ  َ  َفت تا هفته بعد حـــاجیمون که روش نمیشه زنگ بزنه، یه sms میزنه که عزیزم sorry !من گرفتار بودم...منم در جواب مینویسم خواهش میکنم عزیزم مرسی یادِ من بودی...و اینچونین شازده پسر نمیدونه من دارم میترکم یا همچنان هم گوشهای خاکستریم رو میخارونم!!!برایِ همین از یه در دیگه وارد میشه و این جریان ادامه دارد!!!

یکی به این بابا بگه تکلیفت رو با خودت روشن کن، آخه ۳۳ سالته مَردِ گنده!

گویا یه چیزیم شده...

نوشتنم نمیاد،کار کردنم هم نمیاد، مصداق بارز و تجلیه زنده یک جلبکِ پیر شدم...نمیدونم از ماسیدگیه ذهنه یا گشادیه یا دل دردمه یا شاید رخوت فصل بهار...خلاصه که یه چیزیم هست.

چه عرض شود...

آغاز اردیبهشت ماه را به همه دوستان تبریک مینمایم!!!

 

جمعه’ خود را چگونه گذراندم...

صبح رفتم سر کار تا ۵/۲،زیاد عمل نداشتیم ولی همین کم کاری هم تو اتاق عمل حسابی خسته کننده است(اینو کسی که به حمالی زیاد عادت داشته خوب میفهمه!)

 بعد رفتم استودیو قرار بود دو نفر بیان ازشون عکس بگیرم اَنتَر ها گذاشتن با ۳ ساعت تاخیر اومدن،دهنم صاف شد از بس منتظر موندم،ناهار جوجه کباب گرفتم اومدم وسط استودیو پهن شدم شروع کردم به بلعیدن،یه کم که سیر شدم تازه حس کردم عجب بویه پــِهــِنی میداده من نفهمیدم، دیگه بقیه اش رو با زوره لیمو دادم پائین...

ساعت ۶ هم قرار داشتم با بچه های مجسمه سازی،۵/۱ ساعت دیر اومدن اَنتَرها، جلسه ساعت۵/۷ شروع شد،وقتی بهشون گفتم دوباره دارم تو کلینیک کار میکنم همه فحشم دادن که خَرِ خودت میدونی چه گُهی داری میخوری...البته واقعا نمیدونم چه گُهی دارم میخورم.کلی تو جلسه دعوا شد که چرا کم کار میسازیم و همه حین ادای این جمله خیلی بد به من خیره میشدن!در آخر هم جماعت دوباره بهم فحش دادن که کار بسازم من هم گفتم چَََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََََــَــَــَـشم! و قرار شد یه ژوژمان بزاریم برای آخر اردیبهشت و من هَم بــِکِشم و ۳تا مجسمه بسازم و یه نمایشگاه تو خرداد بزاریم اوه اوه کی میره این همه راهو...

از فردا میشینم طرح میزنم، قسم میخورم. میگی نه، ببین...