من چه سرسبزم و زیبا امروز...
پ.ن:راستی مرسی اگه دعام کرده بودی ،اگه نه هم که هیچی...![]()
پ.ن:راستی مرسی اگه دعام کرده بودی ،اگه نه هم که هیچی...![]()
منم از اینور براش گفتم،از اینکه دادگاهم تموم شده و منتظر نتیجم،از اینکه دارم یواش یواش دیوونه میشم، از اینکه مریضم،ولی از این نگفتم که ممکنهHBS داشته باشم...گفتم که میخوام یه مشاور پیدا کنم.
روز بسیار خوبی بود هوا عالی ولی به همون نسبت حرفهای ما گُه!
میدونی من یاد نگرفتم مثلا اگه HBS مثبت باشم باید الان چیکار کنم یعنی عکس العمل کسی رو ندیدم تا حالا تو زندگیم، تو فیلم ها هم که نشون میده سریع شات بعدیش اینه که مثلا یارو سیروز گرفته تو بستر بیماریه و با خِس خِس داره نفس میکشه و وصیت میکنه!خب من الان اصلا اینجوری نیستم یعنی هر از چندی فکر میکنم جاییم درد میکنه یا نه که اغلب هم جاییم درد میکنه ولی میزانش اصلا زیاد نیست و یه درجه هم stand by کنارم هست که ماکزیمم بعضی وقتها ۲/۰ درجه تبم رو نشون میده که داداشی میگه چیزی نیست، تو خونه فقط داداشی میدونه که آنتی ژن مثبت هستم و دوباره آزمایشمو تکرار کرده ام،تو خونهء ما اون از همه منطقی تره.وقتی بهش گفتم باید دوباره برم آزمایشگاه گفت پیش میاد چیزی نیست وقتی برگشتم دیدم گشته تو کتابهاش و کلی اطلاعات بهم داد که بیماریه قابل کنترلیه و از این چیزا راستشو بخوای تقریبا هیچی از حرفاشو نفهمیدم چون هنوز مخم تو هنگیدن مونده.فقط یه چیزی هست که هر از چندی یخ مُخم رو یه تَرَک میندازه اونم نگاه ممتد داداشیه وقتی باهام حرف میزنه این نگاه رو خوب میشناسم...بابام یه ۲سالی میشه که جنس نگاهش اینجوری شده،معنیش هم اینه: بین خودمون میمونه ولی من هنوز نگرانتم...
امروز صبح از آزمایشگاه مرکزی بهم زنگ زدن.چون میخواستم خانوم والده چیزی از مریضیم نفهمه شماره خط خودم رو داده بودم=>خودم گوشی رو برداشتم...یه صدای نرم و نازکی اون طرف خط گفت بازم باید برم آزمایشگاه تا چند سی سی خون بدم برای تکرار آزمایش ،پول هم ازم نمیگیرن!...اینبار خیلی بیشتر ترسیدم...برگشتنی رفتم پارک ساعی نشستم هوا خیلی خوب بود،هر چی فکر کردم یادم نیومد آخرین باری که اومده بودم تو پارک کی بود ولی یادم مونده بود که خیلی خوش گذشته بود بهم...ولی مخم هنگیده بود انگار منجمد شده بود...یه بغض گـَس بازم اومده بود سراغم با یه ترس بسیار زیاد چهار شنبه آینده معلوم میشه من+hbs هستم یا نه
...برام دعا کن اگه وقت کردی...

عکسهای رابرت نوت با موضوع ضایعات انسانی انفجار نیروگاه چرنوبیل در سال۱۹۸۶.

وادیم ۱۴ ساله دچار سرطان است.

ناتاشا ۱۲ساله دچار میکرو سفالی و با سر کوچک به دنیا آمد و وادیم ۸ساله عقب مانده ذهنی و بیماری استخوانی.

الکساندرا ۹ ماهه دچار بیماری هیدروسفالی شده.

آنیا۱۵ساله،مبتلا به تومور مغزی،متولد روستایی که بعلت شدت آلودگی هسته ای تخلیه و ویران شد.به او هر روز باید دارو تزریق شود...
به مناسبت کسالت، تلفن و موبایل رو تعطیل کردم.دوست پسر جان از دیشب ۳بار زنگ زده این قبلا میتونست خیلی خوشحال کننده باشه، ولی حالا اصلاً حوصله ندارم حرف بزنم. بگم چی آخه؟بگم دلت برام بسوزه لطفاً؟می خوام نسوزه.
عصری رفتم دفتر،با شوهر همشیره. طفلی آقای داماد کلی لوستر ها رو بَرام نصب کرد،یواش یواش داره شکل دفتر میگیره،این هم میتونست خیلی خوشحال کننده باشه ولی این درده اِنقده کلافم کرده که قیافم شبیه ناله شده...
الان داشتم وبلاگ ویولت رو میخوندم،دیدم با اینکه مریضیش خیلی سخته و خیلی توانایی جسمیش رو کم کرده ولی چقدر پر انرژی مینویسه بر عکس من...![]()
خلاصه سر ناهار بحثش شروع شد و من هم یواش یواش صِدام رفت بالا و آخرش به التیماتوم رسید.(یه تهدید کوچولو که از کجا معلوم بعد از عید من زنده باشم که بخوایم با هم جایی بریم اونوقت هی میاین سر خاکم الکی گریه میکنین که چه حیف شد!چون هنوز این طفلی ها به ثبات روانیه من مطمئن نیستن برای همین خیلی این التیماتوم ها تاثیر داره)...فعلا آتش بس اعلام شده و گویا بابا کنار اومده ولی تا وقتی راه بیوفتیم از هیچی مطمئن نباید بود!!!البته من هم در طول آتش بس چند تا پاتَک بهش زدم که ضعیف شه!
و بحث شیرین اینکه آدمها واقعا برای چی بچه دار میشن؟اینکه فقط میخوان عروسک بازی کنن و مثل یه حیوون خونگیه ملوس به بچه شون نگاه میکنن یا بر حسب تصادف، دیگه کار از کار گذشته و میخوان کم نیارن،پس یه توله دیگه رو هم بزرگ میکنن!(اینجا متذکر میشم بنا به استناد به شواهد و مدارک بنده شخصا محصول دسته دوم هستم!)
تو این بحث همیشه بابا کم میاره و من پیروز میشم!فقط دیگه آخر بحث گفت با طرز تفکر شماها وای به حال نسل آینده.(خودش هم خوب میدونه از طرف من یکی قرار نیست هیچ نسلی تولید شه!)![]()
تعطیلات داره تموم میشه و من یک دونه عکس هم برای ژوژمانم ننداختم ای امان از گشادیه مزمن...دقیقا حس وحالم مثله اون موقع هاست که پیک شادیم می موند برای عصر روز ۱۳بــِدَر...کل تعطیلات نشسته بودم رنگش کرده بودم و اون تیکه های سرگرمیشو حل کرده بودم و تمام مسئله ریاضیاشو جغرافیاش مونده بود برای اون بعد از ظهر کذایی!نمیدونم چرا یکی نبود بزنه تو سرم که بابا بتمرگ سر مشقات که اینجوری دهنت صاف نشه!راستش،خانم والده و سرکار ابویه بنده هیچ وقت به این چیزا کار نداشتن،مامان بابا های الان رو که میبینم از دبستان رو بچهاشون کار میکنن که حتما تو دانشگاه، فلان رشته رو قبول بشن و کلی آرزو دارن برای آینده نور دیدگانشون!ولی والا من که یادم نمیاد اونا هیچ وقت اصلا کار به این کارا داشته باشن،حالا نمیدونم ما کلاً خونواده دموکراتی هستیم یا نه کلاً دور دیدگان والدین بنده به فلانشون هم حساب نبوده!
پ.ن:چون من بسیار خوش بین هستم فرضو میزارم که ماها اِنده دموکراسی هستیم،و الان هم از گشادیم نیست که عکس ننداختم فقط به خاطر ریلاکسیشن و تمدد اعصاب ترجیه دادم که کار نکنم این مدت!!!

طفلی خانوم والده هم که از دیروز کلی بار و بندیل بسته بود برای سفر، خورد تو پَرش که نرفتیم و باعث شد به اَبـَویه گِرام گیر بده که نتیجه شد، یک دعوای حسابی.خلاصه که بد جور داره خوش میگذره...
تنها نکته مثبت، اینکه عصری نشستم این فیلم illusionist رو دیدم و حالی بردم،نور پردازیش حرف نداشت.در ضمن خیلی هم واضح دیالوگ میگفتن، که من با این تصدیق شیشی که تو انگلیسی دارم!بتونم کلی از فیلم رو بفهمم،دستشون درد نکنه خوب فیلمی بود کلی از جلبک زدگیم کاسته شد...
به نظرت اینکه تمام طول روز منتظر این هستم که زنگ بهم بزنه،دیوانگیه؟اینکه هر بار که تو اتاق میام چک میکنم که چه شماره ای آخریش بوده ،در حالی که مطمئنم صدایی نشنیدم...
نمیدونم شاید منتظر یه لحظه هستم...شاید منتظر ۵دقیه پیش...اینکه تو یکی از همین وبگردیهای بیمار گونه اسمش رو تو یکی از پستها ببینم،ببینم که نویسنده ای که از من جوونتر ِ،خیلی راحت داره درباره اون مینویسه...مینویسه که چقدر باهاش صمیمیه،چقدر تو زندگی هم هستن،چقدر تکه کلامهای اون رو داره و من...فقط یه خواننده ام که میتونم بعد از بررسی نویسنده براش نظر بدم....همین
حالم از خودم بهم میخوره که تو عمق نیم متری دارم غرق میشم!عمق این رابطه برای اون نیم متره یا شاید ۲۰سانت ولی من جداً دارم غرق میشم! آآی آدمها که در کنار حوض آبی نشسته اید من دارم در عمق ۲۰ سانتی خفه میشوم!!!کسی هست که به یاریم آید...
همیشه مامان میگه،موقع تحویل سال هر چیزی به هر شکلی که باشه تا آخر سال به همون شکل میمونه برای همین هر سال موقع تحویل سال کنار هم بودیم لباسهای نو می پوشیدیم و همه جا رو تمیز نگه میداشتیم تا سال از روش بگذره،اما به جان خودم تا آخر سال من یکی که همون سگِ شلختهء قبلی بودم و گذر سال هم نتونسته بود آدمم کنه،اگه رو این حساب باشه تا آخر سال ۸۶ یه لیوان چای رو کامپیوتر ِ،جلوی آیینه اتاقم تا خِرخِره بهم ریخته است،کفشهام وسط اتاق افتاده،تو ظرفشویی پر ظرفه و من متاسفانه تا آخر سال گلاب به روتون اسهال خواهم بود!!!!
امسال که انگار بمب زدن تو خونه ما چون مامان بابا که رفتن خونه مامانی،همشیره هم که اولین عیده که خونه شوهره،من موندم و اَخَوی،رو همین حساب امسال میخوام هیچ تغییری به کارم نَدَم،تا سال بیاد و از روم بگذره...
امیدوارم که برای همه سال جدید، سال سلامتی ،موفقیت و شادی باشه.