صبح رفتم دیدن زیبا،یک ماه قراره ایران بمونه،رفتیم کافه گالری نیاورون نشستیم یه قهوه زدیم و کلی گپ. اون از اونور تعریف کرد از زندگیش از شوهرش...از اینکه شوهرش الکلی شده و اینکه تو مستی بارها کتکش زده...گفت که میخواد یه مشاور پیدا کنه.

 منم از اینور براش گفتم،از اینکه دادگاهم تموم شده و منتظر نتیجم،از اینکه دارم یواش یواش دیوونه میشم، از اینکه مریضم،ولی از این نگفتم که ممکنهHBS داشته باشم...گفتم که میخوام یه مشاور پیدا کنم.

روز بسیار خوبی بود هوا عالی ولی به همون نسبت حرفهای ما گُه!