این دو روز، تمام و کمال بــِسان یک ترشیدهء اصیل تو خونه بودم و با وایتکس یه حال اساسی به برخی از البسه و ظروف دادم و به ترشیدگی خودم و مسایل بشریت فکر کردم....و فکر کردم ..... و باز فکر کردم!!!!

و کلی هم به اینکه تو این سه ماه چکار کردم هم فکر کردم...

خوب به مناسبت بیماری خانوم والده اکثرش به مراقبت از ایشان گذشت،

یه چند روز هم حمیـد اومده بود به گشت و گذار درون شهری گذشت،

یه چند روز هم گردش برون شهری به چهارمحال و بختیاری و توابع،

چندی هم در ولایت گذشت به منظور باد دِهی به مخ که در کل بسیار اثر بخش بود،

دیگه... کتاب و فیلم هم مقداری اندک استعمال شد! ولی نه قابل عرض و کفایت...

کلاس فوق برنامه هم... یه دوره ریکی فقط و دیگر هیچ!

در کل بد نبود، خوبیش اینکه خانوم والده حالش بهتره و داداشی هم الان پیشمونه

 

از اونجایی که برای تکمیل ترشیدگیم،امروز از صبح تا ظهر هم نشستم ۱۰ کیلو بادمجون کبابی کردم و پوست گرفتم، پس باز نشستم فکر کردم! و کلی برنامه برای پاییز ریختم. ولی چون احتمال داره خیلی هاش رو انجام ندم الان نمیگم که بعدا خِفتم رو نگیری!!!

 

 

 

زبـان سرخ سر سبز میدهد بر باد

داداشی تا خرتناق کامپیوترش رو پر کرده از برنامه هایی که از u/tube و امثالهم دانلود کرده،

امروز داشتیم با هم می دیدیم یکیش اون تیکه مصاحبه چند ماه پیش سیـروس گـرجستانی بود که تو برنامه شب شیشـه ای داشت. من که ندیده بودم،برام جالب بود... نمیدونم آیا سیب خورد تو سر جناب گـرجستانی یا چی شد احساس کرد اینجا فرانسه است یا شاید فکر کرد چون مبلی که روش نشسته خیلی راحته پس میشه خیلی راحت هم حرف زد در نتیجه شروع کرد یه خاطره  تعریف کردن از شو و رقص مایکل جکسون !... در سوت ثانیه  تیتراژ آخر اومد و برنامه قیچی شد، چه قیچی شدنی!!! نمیدونم چرا همچین سوتی ای داد بیچاره. خلاصه که بعد از چند ماه همچنان هم احتمالا مورد غیض هست و طفلی تو این ماه رمـضونی زیر آب خودش رو طوری زد که برخلاف چند سال گذشته،امسال تو هیچ کدوم از سریالها  نیست که نیست...

 

پ.ن:یه مجسمه جدید دارم میسازم از یه خانومه که یه کم ولو شده خوابیده!... خانوم والده اعتقاد داره که باید لباس تنش کنم... ولی کو گوش شنوا!!!

 

 

داداشیم اومد امروز... و ما در منزل الان یه فقره داداشی نیز داریم و از بودنش حالی میبریم...

صبح با خانوم والده رفتیم پیش وکیل جان البته من رفتم تو آتلیه موندم چون تازگیها نمیتونم حتی مصاحبت با این اساتید رو تحمل کنم.طرف به ۵میلیون راضی شد... فکرش رو کن با این پول چه ها که نمیشد کرد...مثلا میشد ۵ دفعه دماغم رو عمل کنم!!! 

امروز دختر خاله جان اولین روز زندگیش رو تو بلاد غربت تر تجربه کرد( اونا خونوادگی تو بلاد غربتند و امروز اون رفته یه شهر دیگه برای تحصیلات عالیه) باشد که تحصیلات و درجات عالیه را طی کرده و مهندسی شود برای خود و افتخاری برای دودمان ما...

 

من همین جا پشت همین تریبون از تمامی رهگذران منطقه چهار راه دیبا کمال تشکر را دارم که با وجود اینکه شیشه ماشین تمام امروز بعدازظهر و امشب پایین بود هیچ کدام یک نگاه چپ هم به این رَخش من نکردند. و نه تنها چیزی از ماشین کم نشد بلکه دو تا آگهی هم به اندرون آن انداختند 

 

یه غُرِ کوچیک: بدجوری گردنم گرفته از بس امروز سر کامپیوتر نشستم و عین بُز چشم دوختم به مونیتور...تازه احساس میکنم چشمم هم یه کم ضعیفتر شده...تو این هفته اگه چشم پزشکی بطلبه یه تعیین نمره میرم ببینم چقدر مونده به ته استکان نزدیک شم!!!

 

پ.ن:داداشی فردا نه پس فردا میرسه خونه...خدایا به سلامت برسه،به خودت سپردمش.

 

یه پ.ن شخصی:برای ساسوشا  که همین دو تا وبلاگ اونورتر یه پستی نوشته که من یکی رو ترکوند... کامنت دونیش هم بسته یعنی نظر نخواستیم!... زیبا، اگه اومدی اینوری و اینو خوندی برات آرزوی آرامش میکنم و همچنین برای روح اون عزیز...مطمئنا اون آرامش و سلامت تو رو میخواد.پس به خاطر آرامش روح اون عزیز سعی کن بتونی زیبا زندگی کنی...در ضمن این نه نصیحته نه هیچ چیز دیگه ای بزارش به حسابه یه همدردی...

من تلخم امروز...

کاملا امروز حس کـون خیاری دارم!!!این حس عجیبی ست که من امروز دارم!!! و این بر میگرده به یه مشت افکار آزار دهنده....مثلا:

پَریروز با دوستام رفتیم ولایت، به معنای واقعی این موضوع رو حس کردم که هر کاری سنی داره و تیکه ناراحت کننده اش اینه که تازه فهمیدم به سنی رسیدم که دیگه بعضی کارهایی که قبلا برام لذت بخش بود الان احمقانه و گاها آزار دهنده است...و این یعنی بابا سنم رفته بالا چرا نمیفهمم!!!

یا نمیدونم چرا وقتی که به مَردهایی که تو زندگیم اومدن و رفتن فکر میکنم فقط یه چیزی میاد سر زبونم ...damn on you!!!حالم از انـتخابات خودم بهم میخوره.فکر میکنی چی میشه که آدم انقدر اشتباه میکنه؟!!!(لطفا چیزی جز حماقت و بلاهت رو بگو چون این دو تا خودم میدونم!!!)

یا یه زمانی که حسابی دچار گـوزش مخ شده بودم و زنگیده بودم به یه مشاور ،یارو برگشت بهم گفت تو توانایی دفاع کردن از خودت رو نداری...خیلی بده، تو ۲۷ سالگی هنوز نمیتونم از خودم دفاع کنم... از طرفی به این فکر میکنم که چرا باید اینقدر هممون روانی باشیم که برای آزار ندیدن باید دفاع کردن رو یاد بگیریم...

نا خود آگاه مثلِ بچگی هام که قهر میکردم، دلم میخواد با همه اونایی که آزارم دادن و میدن قهر کنم و دیگه نبینمشون...این شاید یه جور فرار  باشه نمیدونم...

ـ از صمیم قلب آرزو میکنم این پسر همساده بالایی با دوست دخترش آشتی کنه، نه به خاطر اینکه دلم براش میسوزه... فقط به خاطر اینکه دیگه نصف شب نیاد تو تراس،بالاسر من هی تلفن حرف بزنه، ۱ساعت فحش بده یه ربع آخرش منت بکشه بگه گــُه خوردم!!!

ـ از امشب میخوام روزه ۲۱ روزه ریکی ام رو شروع کنم...باشد که بتْوانم تا آخرش ادامه بدم

ـ اگه حوصله داستان کوتاه داری اینا منتخب مسابقه رادیو زمانه است، وقت کردی بخون. دلم یه کتاب توپ میخواد از اونایی که هر شب با اینکه چشمات میسوزه ولی به زور میشه کنار گذاشتش...چند وقت پیش روهام یکی بهم گفت ولی گیرم نیومد.

ـ نمیدونم این کارهای من چرا اینجوری میشه هی، یا اینکه اصلا فرصت سر خاروندن ندارم یا مثل امروز ۶۰ ساعت با اکانت آشغالیم که جون میکنه دو کیلو بایت اینور اونور کنه با حمـید چت کردم بعدش هم خوابیدم تا ۹ شب!!! دلم کار تریپ کارمندیِ صبح بری ظهر بیای، ۵شنبه جمعه تعطیل میخواد...جنبه ندارم خوب کارم دست خودم باشه از دیشب که مامان با وکیل جان حرف زده، دوباره رفتم تو فاز اضطراب و افسردگی از نوع لایتش...

ـ یه اتفاق خوبی که داره میوفته این که داداشی ۸ روز دیگه(الان شد ۷ روز) میاد انشالله و من خوشحالم بسی بسیار زیاد...

 

امروز به تمام معنا یه روز اول هفته بود از سر صبح سوری خانوم اومده بود خونمون برای تمیز کاری... منم جو گیر شدم در اتاقم بستم شروع کردم به اتاق تکونی... نفس کشید اتاقم، بدبخت! یکی از فواید اینکه آدم شلخته باشه اینه که وقتی زار زندگیتو جمع و جور میکنی کلی اجناس گم شدهء قدیمیت رو پیدا میکنی و کلی از این بابت ملذذ میشی.این لذت رو هرگز یه آدم مرتب نمیتونه حس کنه

مثلا هیچی بیشتر از این حال نمیده که از بساط خاک گرفتم یه کارت اینترنت پیدا کنم که جون داشته باشه...

نمیدونم چرا از صبح منتظر بودم یکی برام pm بزاره.شانس ر*یده منم که هیچ کی پیداش نشد...

سر شب مامان زنگ زد به وکیل جان...یارو رفته بوده مسافرت برای همین جواب خانوم والده بنده رو نمیداده...آدم میخواد به این موجودات پول هم بده باید هی دنبالشون باشه پوووووووووف

از عصری مرض جوع گرفتم! هرچی میخورم سیر نمیشم...از ۲ ساعت پیش یه کیسه سویا بو داده پیدا کردم، این آخرین چیزیه که دارم دخلش رو در میارم.بدیش اینه که  مزه و بوی صابون گلنار میده چون چند ماهی میشه تو کشو صابونها بوده! خلاصه مزه کوفت میده ولی من دارم با ولع میجَوَم فکر کنم تا آخر کیسه از دهنم حباب بزنه بیرون!

 

ـ دیروز از ولایت(یه جا تو راه چالوس"برای خاتون") برگشتیم با زور و دَ گــَنَک تونستم خانوم والده رو بکنم از اونجا...نه اینکه اونجا بد میگذره...نه،از اینکه به کارهام نمیرسم و همش فکر میکنم دارم عقب می افتم!...و به محض اینکه اینجا میرسم به سرعت گشادیسمم عود میکنه و روز از نو روزی از نو جات خالی یه ترافیک نرمی تو مسیر بود که یه حال اساسی بهمون داد
ـ بابای من عاشق خورده ریز خریدنه ،زیاد هم به کاربردش فکر نمیکنه...امروز یه چیزی خریده بود به نام قدم شمار!!! خلاصه هممون ویرمون گرفته بود که چقدر راه میریم! من در طول چیدن میز ناهار و بعدش ۵۴۱ قدم رفتم که اگه متوسط طول هر قدم رو بگیرم ۵۰ سانت میشه:۲۷۰ متر و ۵سانت راه رفتم که یه ناهار بزارم سر میز و جمع کنم!!!
ـ بالاخره اسمم رو کلاس زبان نوشتم...کی باورش میشد من توانایی این کار رو داشته باشم،من به خودم افتخار میکنم 

باشد که بتْوانم روزی از پس ielts بر آیــَم و خدا را چه دیدید شاید که زد و ما هم به فرنگستان مهاجرت نمودیم و از آنجا هی غم فراق وطن را خوردیم!

دارم میرم ولایت تا جمعه...

پ.ن:بر پدر هر چی اکانت مزخرفه...به خصوص این قبضی ها!

نظر بصورت خصوصی برای خواننده وبلاگ ارسال شود!

پ.ن:

ارسال شد

تعطیلات جات خالی رفتم شهر کرد و اون وَر ها.تا حالا اون تیکه رو ندیده بودم،خیلی حال داد مخصوصا که بعد از دو ماه پرستاری از خانوم والده تنوع بسیار خوبی بود.

یکی از جاهای خیلی خوشگلش تونل کوهرنگ بود و چند تا آبشاری که تو مسیر بود،دقیقا همون روزی که رفتیم تونل و آبشارها رو ببینیم ، دوربینم رو جا گذاشتم تو هتل و هیچ عکسی نتونستم بگیرم به من میگن یه عکاس حرفه ای...

 با همون اکیپ همکاران اسبقم رفتم... ۱۴ تا دختر ۴ تا پسر! که از این تعداد ۱۳ تا دختر و ۳ تا پسر مجرد بودن(بخوانید ترشیده!) خودت دیگه مسیر بحثهای تکراری رو بگیر و برو!!! وسیله ایاب و ذهاب هم یه مینی بوس iveco بدون کولر بود که در مسیر برگشت خیلی خوب مغز پخت شدم.

 اینم دو تا از عکساش

 

پ.ن:برای هانی و سارا ریکی یه جور انرژی درمانیه.(در ضمن همچنان بعد از اون کلاس یه حال خوشی دارم که نگو)

ببخش اگه برای بارِ  انم (کسر به الف!) اومدی و آپ نبودم...گشادی بنده که معرف حضور هست!چیز جدیدی نیست

 

آقا این تیریپ جدید میز کار وبلاگ عجب باکلاسه ها کلی احساس مدیریت شبکه بهم دست داده!!!

کلاس ریکی بودم از صبح تا حالا... همینجور داره ازم انرژی در میره! ولی بیشوخی تجربه جالبی بود... کلی تکلیف دارم برای جلسه بعدی که میشه ۳شنبه.

ـ پسرم پریشب تصمیم گرفت که مستقل زندگی کنه!... صبح که پا شدم دیدم از تراس رفته بیرون و گم شده بچه ام...از دیروز هی میرم تو تراس پیش پیش میکنم ولی نمیاد که. عصری مامان رو بردم دکتر برگشتنی دقیقا وسط کوچه زیر پنجره خونمون دیدم یکی از گــُربــِگان محل رو ماشین زیر گرفته...این میتونه یه نشونهء بد باشه... خدایا پــِسَریم رو به خودت سپردم...دلم براش تنگ میشه...

.

.

.

ـ امشب ماشین رو بردم کارواش بعد از شونصد روز... یه کارواشی بود نرسیده به سیدخندان...انقده ماشین کثیف بود روم نمیشد پهلوش وایسَم. خدا خیرشون بده یه اتاق انتظار برای همچین مواردی تعبیه کرده بودن!...توش تریپ موزیک و چای و هوای خنک بود...نیم ساعتی که اونجا بودم تمام روزنامه های همشهری که توش بود جویدم!!!کلی باکلاس بود خلاصه...

ـ فردا میرم کلاس ریکی از ۹ صبح تا ۹شب...دیگه همینجور ازم هاله انرژی در میره!!!دیگه چه شود...

دیروز تولد خانوم والده بود مراسمی پر فیض و برکت برگزار شد. شانس من به خاطر کلاسی که میخوام برم قند و شکر نباید بخورم... برای همین داغ کیک و شیرینی ناپلئونی به دلم موند...

ـ من نمیفهمم این ملت چرا هرچی جلوشون بزارن میشینن نگاه میکنن(منظورم البته برنامه تلویزیونی بود!)...اون روزی تو رادیو داشت میگفت طبق نظر سنجی پر طرفدارترین سریال همین یانگوم خانومه... دیشب عمه خانوم اینجا بودن و دختر عمه خانوم طرفدار تیر سریال... خلاصه من تو اتاق بودم صداش رو میشنیدم... اعلاحضرت پارسال دو سرما خوردن امسال سه بار ! اعلاحضرت پارسال آب دماغشون میاومد امسال نمیاد!! حالا که یانگوم خانوم رفته پرونده رو دیده باید آدم بد ها بکشنش!!! و در آخر جواهر خانوم تبرئه میشه!!!! بابا بیخیال اینا چیه آخه ملت میبینن...تازه دختر عمه جان اعتقاد داره که اگه دنبال کنی میفهمی چقدر قشنگه... من ترجیح میدم اسهال شم برم تو مستراح بَس بشینم درباره آینده بشریت و خودم فکر کنم هِی، ولی از این خزعبلات نگاه نکنم!

 

دیشب تولد مریم بود، مهمونی گرفته بود تو یه ویلا تو دربند.یه جای توپی بود که نگو... کلی حال کردم. کلی نوشیدیم به سلامتی داداشی که جاش خیلی بود و تمام طول مسیر برگشت رو تا خونه پرواز کردم تو عالم شنگولی، فکر کن حرف سر چی بود...امتحان RN و IELTS ...منم که شنگول... کلی قپی اومدم که آکادمیک حتما ۷ میشم!!!

خونه که رسیدم سرکار ابوی حسابی شکار بود که تا اون موقع شب در حال خوردن چه گهی بودم! وشانسی که اوردم اینکه امروز تولدش بود و موضوع سریع عوض شد و تا ساعت ۳ شب داشتیم تولد بازی میکردیم!!!

امروز دختر دایی جان یکی از فک فامیلای خارجکی شوهرش رو ور داشت آورد آتلیه ازش عکس بگیرم. دقیقا زمانی که کلی فیگور مکُش مرگ ما داشتم میدادم به یارو با کلاسه، دیدم یه سوسک گردن کلفت بالای بک گراند در حال قدم زدنه...سه تامون هم مثله سگ میترسیدیم خلاصه با کلی جیغ ویغ کردن در یک حرکت گروهی تونستیم بکشیمش...خلاصه یه کار شد به کلاس آتلیه بنده!