.
.
.
ـ امشب ماشین رو بردم کارواش بعد از شونصد روز... یه کارواشی بود نرسیده به سیدخندان...انقده ماشین کثیف بود روم نمیشد پهلوش وایسَم. خدا خیرشون بده یه اتاق انتظار برای همچین مواردی تعبیه کرده بودن!...توش تریپ موزیک و چای و هوای خنک بود...نیم ساعتی که اونجا بودم تمام روزنامه های همشهری که توش بود جویدم!!!کلی باکلاس بود خلاصه...
ـ فردا میرم کلاس ریکی از ۹ صبح تا ۹شب...دیگه همینجور ازم هاله انرژی در میره!!!دیگه چه شود...
دیروز تولد خانوم والده بود مراسمی پر فیض و برکت برگزار شد. شانس من به خاطر کلاسی که میخوام برم قند و شکر نباید بخورم... برای همین داغ کیک و شیرینی ناپلئونی به دلم موند...
ـ من نمیفهمم این ملت چرا هرچی جلوشون بزارن میشینن نگاه میکنن(منظورم البته برنامه تلویزیونی بود!)...اون روزی تو رادیو داشت میگفت طبق نظر سنجی پر طرفدارترین سریال همین یانگوم خانومه... دیشب عمه خانوم اینجا بودن و دختر عمه خانوم طرفدار تیر سریال... خلاصه من تو اتاق بودم صداش رو میشنیدم... اعلاحضرت پارسال دو سرما خوردن امسال سه بار ! اعلاحضرت پارسال آب دماغشون میاومد امسال نمیاد!! حالا که یانگوم خانوم رفته پرونده رو دیده باید آدم بد ها بکشنش!!! و در آخر جواهر خانوم تبرئه میشه!!!! بابا بیخیال اینا چیه آخه ملت میبینن...تازه دختر عمه جان اعتقاد داره که اگه دنبال کنی میفهمی چقدر قشنگه... من ترجیح میدم اسهال شم برم تو مستراح بَس بشینم درباره آینده بشریت و خودم فکر کنم هِی، ولی از این خزعبلات نگاه نکنم!