امروز رفتم سفارت برای گرفتن جواب ویزا...تا دیروز زیاد برام مهم نبود که از ایـران برم یا نه و اینکه هر چی خیر هست پیش بیاد و این حرفها ولی نمیدونم چرا همه این حرفها امروز از یادم رفته بود یه دلشوره خـِـنگی داشتم که نگو...همش به برنامه هایی که برای اونور آب ریخته بودم فکر میکردم و اینکه چقدر اینجا دارم تکرار میکنم همه زندگیم رو...

خدا عمرشون بده این برادران سفـارت کــُفر رو که یه روزه جواب میدن و نمیزارن آدم زیاد به هپروت بره! هیچی دیگه اول تو پذیرش که همه رو صدا زدن به من گفتن وایسا تا صدات بزنیم و بعد از یه ساعت و نیم صدام زدن و یه آقایه چشم آبی خندان بهم گفت ویزاتون رد شده حالا اگه دوست داری بازم اقدام کن" که بازم بهت ویزا ندیم ولی تو ۲۰۰ تومن دیگه خرج کنی تا حالت جا بیاد!!!" (قسمت آخر جمله به قرینه معنوی حذف شد البته!!!)به همین سادگی یه کار شد به تمام برنامه ریزیم برای آینده! این جور مواقع حس یابو بودنم غلیان میکنه و فقط دلم میخواد که راه برم و این شد که از چهار راه استامبول تا میدون انقلاب رو پیاده رفتم البته یه دور منوچهری رو از سر تا ته گشتم و تمام کوله پشتیهاش رو قیمت کردم ولی چون میخواستم حال خودم رو بگیرم هیچی نخریدم! فقط راه رفتم و فکر کردم به آینده...

تیکه بد قضیه این بود که تمام اهل بیت از اقصی نقاط شهر میزنگیدن که ببینن گرفتم یا نه و بنده هم که تا دیروز نیشم تا بناگوش وا بود و پر از انرژی به هیچ وجه نمیتونستم جوابشون رو بدم خونه هم که رسیدم هی خودم رو کنترل کردم که به رو خودم نیارم ولی گویا قیافم له تر از اونی بود که بشه مخفی اش کرد! این مه پاره هم پاتک نهایی رو به اینجانب وارد کرد و اون آهنگ hurt کریستینا خانوم رو گذاشت و باعث اندوه دو چندان بنده گشت!!!

سال ۸۳ من تو بیمارستـان آتیه کار میکردم.تو اتاق عمـل زنـان و زایـمان،که بیشتر جراحهاش خانوم هستن یادمه یه روز یه آقای جراح نسبتا مسن بسیار آروم و مهربونی اومد که خیلی اسمش برام آشنا بود، با هم رفتیم سر عمل. بین عمل حرف پیش اومد که قدیم کجا کار میکرده و آخر سر فهمیدم که همون سالهایی که مامان بابا اراکــ بودن اون هم اونجا بوده و از قضای روزگار همون بیمارستانی که منم به دنیا اومدم کار میکرده...بعدا از روی گواهی ولادتی که برام صادر شده بود فهمیدم که همون دکتری بوده که من رو به دنیا اورده. اسمش رو، رو اون برگه دیده بودم.حس جالبی باهاش داشتم نمیدونم چی بود ولی یه جور صمیمیت مطلوب بود یه جور امنیت و راحتی.هر وقت میاومد اتـاق عمل سراغم رو میگرفت یه گپی با هم میزدیم ...

از وقتی که بیمارستان کار نکردم دیگه ندیدمش و ازش خبر نداشتم تا اینکه چند وقت پیش همکارای سابقم رو دیدم و بدترین خبری که میشد شنید رو شنیدم خبری که به مراتب از مرگ بدتر بود...سه، چهار ماه پیش شبونه با همسرش از جلو در مطبـش دُ زدیـده بودنش...چند وقت بعد همسرش رو ول کرده بودند در حالیکه شِکــنـجه اش کرده بودن ولی هنوز اون رو آزاد نکردند پـلیس در جریان امورشون هست ولی هنوز هیچ ردی ازش ندارند...نمیدونم کی میتونه با اون آدم مهربون و آروم و دوست داشتنی دشمـن باشه.کسی که بیشتر عمرش رو به مردم خدمت کرده بود.نمیدونم... به احتمال قوی برای اخاذی بوده، مرده شوره این پول کثیف رو ببرند که انسان رو از هر حیوونی کثیفتر و پلیدتر  میکنه ... امیدوارم هر چه زودتر پیـدا بشه.براش دعا میکنم،براش دعا کن لطفا...

پ.ن:راستی وقت کردی برو اینجا رو امضا کن،برای اینکه گوگل برداشته اسم خلیـج فـارس رو عوض کرده

فکر کنم بیشترین وقفه رو بین پستهام انداختم حتی بیشتر از اون موقع ها که نوشتنم نمی اومد و با قهر یه مدتی نبودم.ولی این بار قهر نبودم اصلا، ولی ذهنم خیلی خیلی درگیر بود انقده افکارم به هم گره خورده بود که مرتب کردنشون و به شکل حروف در آوردنشون تقریبا غیر ممکن بود... به حول قوه الهی هم اکنون یه نــَموره بهترم! مرسی جویای احوالاتم شدی.

قراره روز یکشنبه برم سفـارت به جهت اخذ روادیـد سیاحتـی. نمیدونم به روز یکشنبهء مـقدس فکر کنم که برام شگون داره یا به اون ۱۳ آوریلش نگاه کنم!!! به هر حال، هر چه پیش آید خوش آید.

بعدشم یه کله بعد از سفـارت میخوام برم کـاخ دادگـستری تا یه شکایت مبسوط از اون خانم دارالترجمه ای کنم که سه برگ ترجمه رو قده خر تو پاچه ام کرد!!! 

از اینها بگذریم پسر خاله جان هم میخواد دو هفته دیگه به خاک مادری برگرده و بنده وظیفه گردانیدن شازده رو دارم.فعلا تو فکرم یه سیاهکل یه همدان یه شیراز ببرمش حالا با کدوم بنزین ا... اعلم!

از هفته آینده هم میخوام برم انجـمن کـودکان کـار و برای دخترها یه کلاس آموزشی بزارم و دو زار احساس مفید بودن در زندگی اجتماعی کنم.

 

عیدت مبارک

مرسی که برام پیام تبریک عید دادی و ببخش که نیومدم مثل آدمهای با شعور تو کامنتهاتون پیام بزارم ولی باور کن تمام دوستان دست چپی و اونایی که برام پیغام داده بودن رو سر زدم و خوندم اما همون گشادیسم مزمن همیشگیم توان نظر دادن را از بنده صلب نموده!!!

میخواستم یه پست مفصل بزارم و کلی از سفر شمال و تکاپوی شب سال نو و جمع بندی سال گذشته و برنامه ریزی برای سال آینده و اینا بگم ولی ای امان از این خواب نوشین که بد جوری بر چشمانمان مستولی گشته...

سال بسیار بسیار  خوبی برات آرزو میکنم،با تن سالم، دل خوش و پر از موفقیت .

اینم از اون اس ام اس های تبریک سال نو بود که خوشم اومد و مثل ندید بَدید ها برای هر کی دم دستم بود فرستادم:چه دعایی کُنَمَت بهتر از این:خنده ات از ته دل، گریه ات از سر شوق. نوروز مبارک