از ۵شنبه دارم میرم سر کار دوباره،بعد از ۱۹ماه ...میگن حسنی به مکتب نمیرفت وقتی میرفت شبه عید و تو تعطیلات رسمی میرفت!حکایت منه.یه کلینیک جراحیه،و اکثر عملهاش زیباییه بینی.کلا بد نیست. اینکه بعد از مدتها دوباره سر صبح بزنی بیرون خوبه.مخصوصا که تجربه ثابت کرده بهم، تعطیلات طولانی حسابی باعث افزایش میزان پاچه گیری بنده با اهل بیت میشه پس همون بهتر که برَم حمالی خودم رو کنم...

امروز هوا عالی بود و خیابونها خلوت که باعث شد کلی ملذذ بشم تا برسم سر کار،فکرش رو کُن مسیری که تو روز عادی و نه خیلی شلوغ ۴۵ دقیقه باید براش وقت بزاری امروز ۷دقیقه ای رسیدم

راستی، ۴شنبه ای بازم رفتم سمپوزیوم مجسمه سازی.کارها تموم شده بود و برندگان مشخص شده بودن کلی عکس تهیه نمودم،دفعه قبل که رفتم دوربینم رو یادم رفت ببرم به این میگن سوتی بسیار بزرگ خدا رو شکر از دوستام فقط حامد بود که فهمید چه گندی زدم اینم ۳تا از عکساش:

این کاریه که دوم شد(اول نداشت) من اصلا خوشم نیومد مثل خونه مادر بزرگست!

 

این کار سهند حسامیان من خیلی خوشم اومد نفر سوم شد:

 

اینم کار آقای ذبیح الله زاده است که بازم سوم شده از این هم خیلی خوشم اومد(ایرانی ها در جمع خیلی خوب بودن):

 

....

راستی فردا نه پس فردا،سال تموم میشه(نه بابا!!!) چه جالب ولی!نمیتونم بگم انگار دیروز بود که تحویل شد، چون وقتی فکر میکنم تو این سالی که گذشت کلی اتفاقات افتاده که بعضیاش واقعا دهنم رو صاف کرده و به راحتی نمیشه ازشون بگذرم ولی به هر حال گذشت.چقدر خوبه که زمان با یه سرعت ثابت برای همه میگذره،بدیش اینه که جوونی آدم هم با یه سرعت نه چندان ثابت باهاش طی میشه و این رو دوست ندارم،یواش یواش داره خطوط صورتم عمق پیدا میکنن، یه اخم نـــــاز به همراه یک عینک سوغات امسال بود برای بنده...خوب دیگه کاریش نمیشه کرد،یه کم باید سعی کنم سرعتش رو پایین بیارم.

 

من اعتراض میکنم پس هستم!

300 the movie   

من اعتراض میکنم پس هستم!من اعتراض میکنم برای اینکه یه فیلم ساختن که ایران باستان رو توش بد نِشون داده...خوب البته هنوز فیلمشو ندیدم ولی تو تبلیغش دیدم ایرانیا رو چه شکلی نشون داده،پس اعتراض میکنم!

پ ن:راستی فیلم بُرات رو دیدی؟ ندیدی ببین.داشتم فکر میکردم اگه ۲سانت یارو تو نقشه میاومد پایین تر و شخصیت داستان رو از ایران انتخاب میکرد الان خشتک تهیه کننده رو سرش شینیون شده بود! 

نتیجه گیری:ما ملت ناسیونالیستی هستیم،پس سد سـیوند حق مسلم ماست!!! ایضاً انـرژی هــسته ای....

یه روز بد... .

از صبح دنبال عینکم میگشتم ولی پیداش نمیکردم ،تا خواستم این تو بنویسم خودش پیدا شد، این میتونه یه نشونه باشه که این تو بنویسم...خوب مینوسم، از اینکه هیچ وقت تو شعر از بر کردن خوب نبودم و همیشه عاشق این بودم که بتونم احساسم رو با یه شعر بگم،که کلمات قشنگ ردیف بشن و بتونن تمام حس منو بگن....خوب نمیتونم بازم،پس به زبون خودم میگم که امروز من ناراحت ترین بودم چون صبح یه تلفن ساده ما رو به قبرستون دعوت کرد،برای کسی که فکرش رو نمیکردم دختری که ۳ سال از من کوچکتر بود.مراسم نامزدیش قرار بود برای بعد از عید باشه و قرار بود... نه دیگه هیچ قراری نبود چون دیگه نیست که بخواد قراری باشه به همین سادگی...

زندگی نعیمه دیروز تموم شد وقتی از جاده بهشت زهرا برمیگشت به همراه مادر و خواهرش،یه ترمز ماشین جلویی یه ترمز ماشین نعیمه و یه ترمز یه وانت پشتی انقدر ترمزها آروم بود که هیچ خسارت جانی میتونست نداشته باشه ولی میلگردهایی که تو بار وانت پشتی بود مثل نیزه به سمت سرش شلیک شدن و اونو در جا از پا انداختن...نمیدونم مقصر راننده بی تصدیق وانت بوده که بارش رو فیکس نکرده بود یا مقصر نعیمه بود که تو یه روز شلوغ تو جاده رفت ،یا مامانش که گذاشت اون بره، یا خدای من تو بودی که خواستی اینجوری از بین ما بره...نمیدونم ولی دونستن مقصر هم نمیتونه اونو برگردونه پیش ما،خدای من اگه صدای ضجه های مادر و خواهراش رو امروز شنیدی، که مطمئنم شنیدی خودت هم بهشون صبر بده،اگه التماسهای مادرش رو که نمیخواست روح دخترش تنهایی بکشه شنیدی خودت به روح اون عزیز آرامش ابدی بده،میدونم که خودت میتونی فقط.

از این زندگی متنفرم که دست تقدیر هممون رو هر جایی که میخواد میکشونه و ما هممون فکر میکنیم چقدر تو این سگ دونی نقش موثر داریم...که هیچ نقشی نداریم... چقدر حقیریم که این بیرحمی و بی عدالتی روزگار یادمون میره و بازم به این زندگی سگی دل میبندیم،خدایا چقدر ما رو تنها ول کردی، چقدر اون میوه درخت بینش که آدم خورد برای فرزنداش داره گرون تموم میشه... چقدر... چقدر من ناراحت ترینم...

یک روز در خانه

امروز اصلا پام رو از در خونه بیرون نزاشتم،شبیه یه جلبک به مبل جلو تلویزیون ماسیده بودم هر از چندی هم با همون حالت جلوی کامپیوتر بودم.از صبح هر کانالی میزدی گداییه جشن عــاطفه ها بود،مجریه یکی از این کانالها یه پسره بود که تا ۲سال پیش تو واریته های اصغر سمسارزاده بازی میکرد،کارش هم فقط رقصیدن بود،بی انصافی نباشه واقعا هم قشنگ میرقصید،حالا یه تپه ریش گذاشته شده مجریه برنامه زنده!به این میگن پیشرفت!!!شبی ِ هم شبکه ۳ یه فیلم تلویزیونی گذاشت،(دارگل) مالِ حمید لبخنده،یه ۲۰ دقیقه آخرش رو دیدم هر سری این خانومه دار گل میخواست از یه جا فرار کنه یا بــِدُو ِ فیلم slow motion میشد که مبادا زبونم لال سر و سینه این خانومه حین فرار یه تکونی بخوره ییهو امت مسـلمان حالی به حالی بشن!یاد اون زمانی افتادم که سوسن تسلیمی تو ایران بود.طفلی رو به خاطر اینکه تو فیلم باشو و مادیان با اون لباسای کذاییه گَل و گشادش دویده بود ممنوع تصویر کرده بودن،اینارو زمانی که تو صدا سیما بودم یکی از هم دوره ایهاش تعریف میکرد،البته که آنقدر این زن با اراده بوده که الان تو سوئد به زبان سوئدی بازیگری میکنه و خوندم که نامزد وزارت فرهنگ سوئد هم شده...دلم خیلی گرفت که چه افرادی رو به خاطر چه چیزهایی از دست دادیم...تو حالِ خودم بودم زدم کانل ۵ دیدم این یارو شهریاریه خجسته وایساده داره بوی عیدیه فرهاد رو دکلمه میکنه،یه کار کرد به شعر و حس نوستالژیه مردم! آخرش هم حتی یادی از فرهاد نکرد...

یه مدتیه که به دُچار ِ بدی مبتلا شدم!یه جور یبوست مغزی مزمن...فکرام دیگه اِنقد تو مغزم مونده که بوی کثافت گرفتن،هر از چندی بوی تعفنش از تو میخوره به دماغم.یا شایدم اسهال مغزی! چون فکرام هی تو مُخم میچرخه و تند تند میریزه بیرون،ولی دوباره به سرعت مخم ازشون پر میشه مثله منبع سیفون توالت،دوباره همون فکراست،احتیاج به یه پمپ تخلیه دارم...فکر کنم باید یه اسپری به به اینجا بزنم تا بو گندش خَفَت نکرده

-دیروز یه آقای مهربون اومد windows ما رو عوض کرد و سرعت کامپیوتر هوار تا زیاد شد،آی حالی میده دارم الان باهاش یورتمه میرم!.بَدیش فقط این بود که چون خودم خونه نبودم آقا ویندوزیه نمیدونست باید چیارو back up بگیره به همین سبب تمام لینکهام و عکسهام پرید...از صبح دارم وبگردی میکنم دو سه جایی رو که قبلا میرفتم پیدا کردم کلی خشنود شدم

-یه چیز دیگه،دارم دیگه شرکت رو یواش یواش راه میندازم دلشوره دارم مثل سگ.سر هر چی که میشه شروع میکنم وق وق کردن فکر کنم تا راه بیافته قیافم شبیه سگ آقای پتیو ِل بشه.دیشب از زوره اضطراب مگه خوابم میبرد جونم در اومد تا کپیدم،میخوام قرص آرامبخش و اینا نخورم، دهنم داره سرویس میشه...(وقت کردی دعام کن،وقت نکردی هم اشکال نداره بازم دعام کن!!!)

ـ بهت گفته بودم دوست دارم؟

ـنه هیچوقت...

ـ آها ،اشکال نداره حتما یادم رفته بوده...

ـوای... جدی میگی

ـچیو؟از چی حرف میزنی؟

...

بوی نم عید

بچه که بودم یه خانومه بود که برای خونه تکونی میومد خونمون،مادرش کارگر مامانی بود و خودش کارگر ما،هر از چندی که میگذشت و خبری ازش نبود وقتی بر میگشت  میفهمیدیم زاییده! ۵-۶ تا بچه داشت،یادمه شوهرش ۲تا از دختراش رو شوهر داده بود به افغانی،البته فروخته بود در اصل.شوهرش معتاد بود و من فکر میکردم که چقدر این زن بدبخته ولی خودش اینطور فکر نمیکرد و همیشه هم یه خنده رو لباش بود،دیگه چروکهای صورتش شکل خنده گرفته بود.وقتی کار میکرد آستین های نمدارش تا بالای آرنج بالا میزد ولی همیشه بوی نم میداد،یه جور بوی عید بود برام،وقتی میرفت از خونمون تا یکی دو روز اون بو تو خونمون بود و من احساس میکردم همه چی نو شده و کلی ذوق داشتم تا عید بشه...

حالا چی شد اِنقده یاد طفولیتم افتادم،سر ظهر رفتم دفتر شروع کردم تر تمیز کردن،حسابی بوی نم گرفتم با این تفاوت که بوی عید دیگه نبود برام،بوی خستگی بود.اصلا هم خنده رو لبهام نیست و کاملا سگم.اهل بیت هم چون میدونن دندوونام الان پاچشون رو میگیره اصلا دور و ورم نمیچرخن!

چقدر بَده که آدم بزرگ بشه،دلم بچگیم رو میخواد...

عرض شود چندیست بدجوری کار بر سرم ریخته و دارم توش دست و پا میزنم،بعضی وقتها خودم میمونم که واقعا چی کار دارم میکنم یه مستجاب الدعوه پیدا بشه من رو دعا کنه!...

دیشب داشتم یه کتاب میخوندم یه چیز خوب توش بود،اینکه اگه میخوای موفق باشی تو کارت،باید مسئولیت کارهایی که انجام میدی رو قبول کنی،و هی نخوای شکستهات رو گردن زمین و زمون بندازی...

آقا این گردن گرفتن مسئولیت کارها بدجوری داره باسن بنده رو جر میده،این آخر سالی به خیر بگذره انشا....

من خوشحالم....

و در چونین روزی من صاحب یک فقره دوربین دیجیتال ۳۵۰D CANON شدم و از این بابت بسیار خشنود و فرخنده ام،و در یک جاییم جشنواره در حال برگزاریست...باشد که بتوانم عکسهای نیکویی باهاش بگیرم

canon 350d

خداییش چقَدَر شیکه!!!!

از صبح زدم بیرون که به کارهای دفتر برسم،فکرش رو کن یک ساعت و سه ربع تو بانک معطل شدم که ۲تا قبض تلفن بدم،دیگه آخراش داشتم به زمین و زمون فحش میدادم! برگشتنی دیدم ایول یه عده جمع شدن جلوی د ا د ســـرا ی انـقـلاب تجمع آرام دارن میکنن برای تبرئه منصـــور اســـانلـو،ییهو احساس کردم که تو فرانسه دارم زندگی میکنم،و آدمها بدون درگیری پلاکارد تو دستشون میگیرن و حرفشونو میگن. رفتم ۲تا چهار راه بالاتر دور زدم ببینم واقعا تجمـع آرام چه شکلیه دیدم نه بابا اینجا مملکت گل و بلبله و برادرای خیار درختی دارن بد جوری یه حالی به جمعیت آرام میدن 

صبح میخواستم برم سمپوزیوم مجسمه سازی،که نرفتم.عصر هم میخواستم برم افتتاحیه هفت نگاه تو فرهنگسرای نیاوران که باز نرفتم،این سندرم گشادیه روز جمعه عجب بد دردیه...12 لیوان چای و 5ساعت قیلوله، تنها حرکات محسوس بنده در طول امروز بود!قیافم شبیه یه جلبک پیر شده الان...

شهر زنان!...

جزيره ای برای زنان در ايران،

در ايران برای اولين بار طرحی تهيه شده که طبق آن جزيره ای در درياچه اروميه برای تفريح زنان در نظر گرفته شده است که هيچ مردی به آن راه داده نمی شود.اين جزيره، با نام "آرزو"، از جمله جزاير کوچک درياچه اروميه است...منبع:(bbc persian)

تو رو خدا سوتی رو ببین، اگه حجاب خوبه پس چرا اسم جایی رو که زنها توش حجاب ندارن رو میزارین(آرزو)!!!

یه چند وقت دیگه هم بعید نیست cd این جزیره هم دربیاد...خوب بیاد ما که بخیل نیستیم!!!

و اینچونین من دوباره مینویسم...

عرض شود که،یکی از تفاوتهای دنیای مجازی با حقیقی این است که در واقعیت حتی اگه بچُسی تا چند دقیقه رسوایی قضیه ولت نمیکنه اینو بگیر و برو بالا...اما، در دنیای مجازی اگه یه وبلاگ بزنی و بعد یه مدت ببینی که جریان داره به گُه گشیده میشه براحتی آدرستو عوض میکنی میای یه جای دیگه!خیلی حس خوبیه