این عکس مامانیمه البته مال ۶ سال پیش...اینجا هم حیاطشونه...تنها بخشی از خاطرات بچگیم که برام مونده...یادمه تابستونها یکی از تفریحات ایده آلِ مون این بود که همه بریزیم تو حوض و آبش رو عوض کنیم.اول باید ماهیهاش رو میگرفتیم که آب جدید تلف شون نکنه، این کارِ تخصصی داداشی و مسعود بود، بعد که همه رو میگرفتن مینداختن تو یه سطل گنده اونوقت همه میریختیم تو حوض و آب بازی مفصل شروع میشد، در همین حین هم با سطل ماستی آب حوض رو خالی میکردیم... چه حالی میداد وقتی اون آخر سر لجنشهاش رو میشستیم و به دیواره آبیش میرسیدیم...بعد هم که سر شلنگ رو مینداختیم تو حوض و خودمون هم می اومدیم تو آفتاب ایوون وایمیسادیم تا خشک شیم و مثل ببر گرسنه میرفتیم سراغ ناهار...یه سفره بلند بالا که همه دورش بودن مامانی و آقاجون، همهء ۵تا داییهام و ۳تا خاله هام با بچه هاشون... تا عصر هم برنامه کودک و فیلم سینمایی، سر غروب که میشد آقاجون میاومد تو حیاط فرش مینداخت رو تخت و کف حیاط رو نم میزد و بعد همه میریختیم تو حیاط ،همه بزرگترا کلی تشکر از ماها که چقدر حوض تمیز شده ،ماها کلی احساس مهمی میکردیم و یه جامون عروسی میگرفتیم ...یادش بخیر...دلم برای اونوقتها خیلی تنگ شده، برای همه اون خنده ها ، اون بازیها، برای آقاجون که امروز پونزدهمین سالگردش بود...برای همه چی...

مامانیم رو بردن بیمارستان تا ظهر ccu بود ولی بعدش اومد تو بخش، فردا نوبت منه که برم پیشش...این چند روز که پیشش بودم همش تو اون دوران سیر میکردم عجب دل بی غمی داشتیم، عجب مخ بی خیالی...عجب دنیایی داریم حالا.....پووووووووووووووووووووف

خدایا به خودت سپردم

اشتباه از فرستنده بود به گیرنده های خود دست نزنید!!!

سایـت لاتـاری رو اشتباه لینک دادم،(۳ پست قبل تر)مرسی فرزاد جان که با بیل توجیه ام کردی راستش رو بخوای فقط تاریخش رو خونده بودم (نه اینکه فکر کنی زبانم بَده ابداااااااااااا!) الان لینک درستش رو که "فرزاد.پ" از gmail بهم داد رو گذاشتم...خلاصه تصحیح شد

ـ دارم میرم خونه مامانی(خانوم والدهء عُظمی)من باب پرستاری از ایشان. شاید یه روز شاید چند روز بمونم... مهم اینه که با قهر دارم میرم بد جوری رو مخ خانوم والده دارم میچرخم و بالطبع بالعکس... باشد که هنگام برگشت اندکی رستگار شده باشند... 

 

ـ من امروز فهمیدم که سِرُم پلازیل رو بیشتر از ناپروکسن هم دوست میدارم. جرقه این عشق زمانی زده شد که دیشب تا صبح گلاب به روتون تا سرشانه در چاهک مستراح فرو رفته بودم و سر صبح داداشی با نجوای عـاشقانه من که از توالت به صورت اکو بیرون می آمد بیدار شد و بنده را به ماءمِن همیشگیم که اورژانس بیمارستان خـاتم میباشد برد و آقای دکتر مهربان آمد و این دوست تر از جان را به ما تزریق نمود در آن لحظه بود که احساس کردم چقدر عاشق پلازیل هستم

علت چه بود اَللـه و اعـلم، یا مسمومیت بود یا فشارات عصبی که اینچونین ازم خارج شد و روانه چاه مستراح گردید...

ـ ۱۰۰۰مدل ۱۰۰۰ تومن!

اگه مونث باشی و مترو سوار حتما این جمله خیلی برات آشناست...

یکی دیگه از فوایدی(غیر از ایجاد فشار عصبی رو عرض میکنم) که من هی میرم دادگـاه هی میام اینه که برگشت رو با مترو برمیگردم و الـحق که مترو هم عالمی داره واسه خودش که نگو... اولیش اینکه همه یه جورایی تا میشنن و یه کم خلوت میشه چون بیرون منظره ای نداره، خیره میشن به هم. اگه یه موضوعی مثل من تو واگن باشه کار خیلی راحت تر هم میشه و احتیاج نیست زیاد اینور اونور رو بگردن!(یه موجود با پوشش سیاه ،رنگِ پریده و  چشمای قلمبه شدهء قرمز(از فرط همون فشارات!) بدون اندک آرایشی... این میشه که بعد از اندک جابجایی علاوه بر چهره های زل زده اصوات همدردی هم به گوشم میرسه و در آخر یکی پا میشه جاش رو میده به من... و حالا نوبت منه که زل بزنم به دیگران!

بدون استثناء تمام دفعاتی که مترو ییدَم یه خانومی با یه کیسه زباله گنده اومده تو واگن خواهران و شروع کرده  به لبـاس زیر فروختن و خواهـران هم اول روشون نمیشده برن طرف یارو ولی بعدش دیگه ول کن خانومه نبودن! دیروز چون یارو اومد درست جلو من بساط پهن کرد منم که تو کار زل زدن بودم شروع کردم به آمار گیری و دریافت اطلاعـات!... به جز یک مورد بقیه فقط سو تیـَن  اسفنجی خریدن(این برای برادران عزیز که زیاد به چشماتون اطمینان نکنین!) دیگه اینکه یه مدل جدید شورت هم اومده به نام جنیـفری که خانومه تاکید داشت با لامـبادایی فرق داره، بعلت ازدحام دور خانومه البته من متوجه فرقش نشدم! یه چیز دیگه اینکه اکثر خریدار های شورت و سـوتیَن های گیپوری خانومای چـادری و اغلب مجرد بودن... حالا اینکه چرا اینقده واسشون مهمه که تور توری گیپور بپوشن،چه عرض کنم! یه نکته جالبه دیگه اینکه یه مامانه بود با گل دخترش، هی مامانه برمیداشت به دخترش نشون میداد هی دختره سرخ و سفید میشد میگفت نه این بزرگه، این تور نداره، این پاپیون داره و....خلاصه که بعد از محیط دل اَن گیز دادگـاه تفرج خاطری بود برای مخ ریـدهء بنده!

ـ دیروز رفتم کلاس زبان،کلاسم عوض شد و من از این بابت بسیار خوشنودم. استاد جدیدمون یه آقای مهربان عینکی که انگلیسیش قده خر خوبه و من هی حسادت کردم هی حسادت کردم هی حسادت کردم...

ـ پ.ن:برای عسل، لینکی که گذاشتم دستت رسید؟

ـ پ.ن:برای سایه، فکر کن یه درگیریه،دوست ندارم زیاد ازش اینجا حرف بزنم.تو اینجا همیشه انرژیم خوب بوده دوست ندارم خرابش کنم.شایدم یه بار نوشتم... حمـید هم ایران نیست با چت گاهی اوقات مخ هم را میجویم 

ـ پ.ن آخری: زیتونهایی که خوردم به پوستم یه حالی داد که نگو، شدم شبیه ۱۳ سالگیم...ورم کرده و پر جوش و خروش!!!

تعطیلات رفتیم شمال... هوا بسیار عالی، جاده بسیار خلوت، دریا بسیار آرام... جات خالی خلاصه

از فردا بازم دادگـاه بازی شروع میشه، شاید هم حال نکنم از پس فردا بازی رو شروع کنم...

پ.ن: تازه یه ساعته که رسیدیم و من الان گشنمه قده خر، ولی هیچ چیزی تو یخچال پیدا نمیشه و این یه حقیقته تلخه! تمام مسیر برگشت تنها چیزی که میشد خورد زیتون پرورده بود که من حدود نیم کیلوش رو خوردم ولی باز هم گشنمه...

حمیـد برام این مصاحبه رو pmگذاشته...برداشت معنیش با خودت

 

 

از شنبه دارم میرم کلاس زبان، کلاسمون مختلطه و اصلا من از این بابت خشنود نیستم. فکرش رو کن همش بحث کلاس سر اینه که زنها بهتر از مردها هستن و بالعکس! بابا یکی بگه به جای اینکه بخوایم انقدر ثابت کنیم کی از کی بهتره بیایم دو زار آدم باشیم فقط همین!حالم از این بحثهای تکراری بهم میخوره...

این چند وقت مسیر زیبا و دل انگیز دادگـاه تا منزل رو هی دارم میرم میام ،تو یه کاغذ بازی نـــــازی افتادم که نگو...موندم تا کی میتونم تحمل کنم، و کامل چل نشم!!!

پ.ن: دیشب دیدم سایت لاتـاری گـرین کارت فعال شده ،تا حدود ۲۰ روز دیگه هم مهلتش هست.

پ.ن:راستی روهام گفته بهترین پستم کدومه.و گفته هر کی نگه نامرده، البته من اعلام نامردی کردم چون هرچی فکر کردم یادم نمی اومد چیزی!ولی الان داشتم پست قبلی هامو میخوندم، فکر کنم این بهترین پستمه چون واقعا اون روز از بهترین روزهای دو سال اخیرم بود و واقعا هیچ نعمتی بالاتر از سلامتی نیست(نتیجه گیری اخلاقی!) 

یه حرکت جدید فرهنگی...

دست چپ پایین صفحه ام رو نگا کن.۱۵ تا لینک آخر سایت هفتان...چطوره؟

 

ـ امروز تمام بعد از ظهر تنها بودم... هیچ کاری نداشتم،سر غروب شروع کردم حلوا درست کردن از رو رزا منتظمی. آی احساس کدبانویی بهم دست داد که نگو، همش رو ریختم تو یه کاسه با یه لیوان بزرگ چایی اوردم دم کامپیوتر و هر از چندی با انگشت یه تیکش رو می بلعم و از زندگی لذت میبرم!

ـ این چند روزه حسابی قاطی بودم ...پس لرزه هام داداشی و حمـید رو گرفت حسابی...بیچاره ها کلی وقت گذاشتن رو مخم، تا تبدیل به اینی شدم که الان می خونی!

 

ـ شماره عینکم رفته بالا این چند روزه هم آبغوره گیریه بنده حسابی فعال بود برای همین چشمام زود درد میگیره و زیاد نمیتونم وب چرخی کنم...ببخش نمیام بخونمت...

ـ راستی ، نمایشگاهی چیزی سراغ نداری یه کم فعالیت فرهنگی کنم؟!

بوف کوری که دیوانه هم شد...

                           در زندگی زخمهایی هست

                           که گاه مغز انسان را از درون

                                به گــــ... میدهد.....

                                                                                

ـ۳۰شهریور تولد فریدون مشیری بود، که اگر می بود میشد ۸۱ سالش... عجیب شعرهای این انسان من رو به یاد عشقهای دوران دبیرستانم میندازه... همون قدر تازه همونقدر پر انرژی و همونقدر ساده و دوست داشتنی... روحش شاد...

ـ سر صبح یه ایمیل از زیبا گرفتم که گفته دوشنبه میاد ایران برای دو هفته و میخواد که ببینتم... نمیدونم ولی یه حسی میگه یه اتفاق بد براش افتاده... خدایا به خودت سپردمش

 

ـ آیا من سرما خوردم؟ یا احیانا آلرژی پیدا کردم؟ یا دارم اشک میریزم از غم زمانه؟

نمیدانم، ولی هر آنچه که هست از سر شب آب دماغم پیاپی میآید و دهانم از این بابت صاف گشته...