والا باور کن نمیخوام از این ملت هی بد بگم ولی باور کن گــوزیدن اون هم تو فضای کوچیک جداً کار بدیه...ولی این ملت کاملا این کار رو عادی میدونن!پریروزا رفتیم کتاب فروشی یه خانوم خیلی نرم و نازکی وایساده جات خالی انچنان فضا رو عطر آگین کرده بود که کــَآنه میگفتی وسط bookshop ریــده!این به کنار وسط کلاس درس دیروز هم نمیدونم کدوم یکی از بچه ها بود سر ناهار نخود لوبیا خورده بود فک کنم که هر یه پنج دقیقه ای یه صوت جمیلی ول میداد...

جالب اینجاس برای این جماعت آروغ (عارق آروق آروغ!!!)زدن بسیار بسیار کار زننده ای هستش و حتما باید معذرت خواهی کنی!اگه بنا به خروج گاز باشه خوب از بالا باشه که باز بهتره!!!من زیاد این اجانب رو درک نمیکنم...

 

از سر صبح داره بارون میاد،گویی سر شیلک رو وا کرده باشن.بنده گـُه خوردم با نون اضافی که گفتم دلم میخواد باد تو موهام بپیچه و میخواهم موهایم را به دست باد بسپارم!همچنین امروز اعلام میکنم حـجاب بسیار بسیار خوب میباشد چون لا اقل سر و گردنت از باد در امانه...گلوم یه کم درد میکنه..........آآآآآآآآآآآی (خیلی دارم غـُـر میزنم نه....)

 

 

اینجا در طول روز بسیار پیش میاد که کمبود وسایلی که تو خونه داشتم و نتونستم با خودم بیارم رو حس کنم(پووووووووووف چه جمله ای!!!)از چکمه سیاه و کیف سفید گرفته تا ست لوازم گریم و جعبه سایه های چشم... یکی از اون چیزهای که یادم رفت تو لپ تاپم بریزم لیست favorite هام بود... اگه وقت داشتی لطفا یه چند تا لینک برام میدی؟مرسی پیشاپیش

 

امروز بنده در خیابان پدیده بسیار جالبی را نظاره کردم و آن یک فقره کیوسک بود در جوار ایستگاه اتوبوس که بالای سرش نوشته بود free internet access

گفتم کیوسک...در فرنگستان در توالتهای بخش خانمها یک کیوسکک(کیوسک کوچک!)میباشد که اگر ۵۰ پنس در حلقش کنی یک فقره نـوار بهداشتی تحویلتان میدهد!به نظرم بسیار پدیده بدیع و نیکویی بود (جماعت نسوان به خوبی میفهمند این پدیده عجب موهبتی است!!!)

گفتم توالت...در فرنگستان شدیدا جای یک شیلنگ در کنار دست مستـراح خالی می باشد و بنده دلم لک زده برای یک طـهارت درست درمون... این بار رفتید لطفا جای بنده هم طـهارت بگیرید!!!

ـ جای شما خالی هوای بلاد غربت در weekend بسیار بسیار عالی بود، سرد بود ولی افتابی و ملت کـونِ لخت اومده بودن تو خیابون(مبرهن است که منظور البسه کم است!)خوب دیگه این طفلیها آفتاب تهرون رو که ندیدن برا همین یه کم بی جنبه ان تو این قضیه!!!

و الحق که پادشاه فصلها پاییز میباشد ولا غیر!

 

ـ یکی از مشخصات بناهای مسکونی اِنگِلند اینه که اکثرا نقشه های بسیار شبیه هم دارند و بیشتر ساختمونها معمولا دوبلکس هستن و تا در رو باز میکنی یه ردیف پله تیز و باریک تو حلقت هست که خیلی باید مواظبشون باشی مگرنه که مثل دیروز بنده که ۵تاشو با هم اومدم پایین و الانه به قاعده یه پیش دستی در ناحیه نشیمن گاهیم گلاب به روتون کبود شده،امروز که تو کلاس گفتم معلممون میگه آره تازه این که چیزی نیست تو انگلیس بیشترین آمار مرگ تصادفی تو سنین بالا سقوط از پله است...فکرش رو کن اونوقت اینا باز نمیکنن این نقشه خونه هاشون رو تغییر بــِدَن.پوووووووووووووووف!

ـ فردا داداشیم رسما به جمع مرغان اضافه میشه...اینا گذاشتن من از مـملکت خارج بشم بعد تا میتونن مجلس بعله برون و عقد کنون و این چیزا بزارن...تازه امشب هم از فرحزاد بهم زنگ زدن که جات خالی داریم اشـربه میزنیم یاد تو افتادیم ...نمیگن من بیچاره چقدر این باسـنم علاوه بر کبودی میسوزه!!!

 

 

 

 

اساتیدِ دوست و همساده لطفا بیشتر بنویسید مگرنه من home sick میشوم ها!!!گفته باشم!

دلم شدیدا اون کلاسی که گلابتون میره رو خواست...جنبه ندارم دیگه!تازه شده ۵روز که به مملکت اِنگِلَند اومدم...

امروز همکلاسیم که چینیه بهم گفت من خیلی ازت خوشم میاد چون مژه هات بلنده!!!و بنده کلی مشعوف شدم چون مدتها بود هیچ بنی بشری ازم تعریف نکرده بود!

داداشیم فردا بعله برونش خواهد بود.......(فکر کنم الان یه کم home sick شدم!...)

 

 

و زندگی به آرامی در گذر است...باورت میشه که همین من بودم که دو ماه پیش از پله های دادسـرا بالا پایین میرفتم...زندگی بسیار عجیب تر از اونی هست که تصورش رو میکردم!فعلا شب خوش...

بنده از روز شنبه در دیار غربت میباشم...هوا در اینجا بس ناجوانمردانه سرد است.باد می آید قدِ خر!!!و وقتی می آید تا به یه جایِ آدم رسوخ میکند!

بنده بایستی فردا خودم را پلیس دانی(پلیس استیشن!) اینجا معرفی نمایم

امروز روز اول کلاس بنده بود،یک معلم ریشو داریم که یک نموره شکم دارد و لهجه ای بی نهایت خوب و مرغوب نیز .

امروز بنده لپ تاپ مرغوب خود را افتتاح نمودم بسیار پسر خوبی میباشد فقط یه اشکال کوچکی دارد که به جای دال و ذال،  ی و لا رویش نوشته شده است و بنده هی باید حواسم باشد اشتباه نتایپم!

بنده امروز ده پوند بی زبان را بابت یه کتاب دادم که در بلاد خودمان ۴۰۰۰ تومن است ،بد جوری یه جایم سوزش گرفته است...

اینجا سرعت اینترنت قد خر زیاد و سوت ثانیه صفحه بالاترین را می آورد بنده خر کیف میباشم از این جهت،در ضمن ۲۴ ساعته نیز وصل میباشد حس بسیار نیکویی به انسان دست میدهد که نگو و نپرس.جای شما خالی!

 

 

 

تا الان چندین باره که هی میام این تو، صفحهء "پست مطلب جدید" رو باز میکنم ولی هر چی زور میزنم هیچی از مخم بر سر انگشتانم تراوش نمیکنه که بخوام تایپ کنم...خیلی اتفاقهای خوب و بد برام افتاده و اونقدر سرعت تداخلش زیاد بوده که یه گـُه گیجه مزمن اندرونم ایجاد کرده،اول خبر خوبه رو میگم:

بالاخره به بنده اذن دخول به بلاد غربت داده شد و بنده دقیقا هفت روز دیگر،همین موقع عازم میباشم...اضطراب نافرمی بر تمام اعضا و جوارح بنده مستولی شده که نگو و نپرس...دقیقا حس اینکه لب استخر تو قسمت عمیقش وایسادم و میخوام بپرم توش و اضطراب اینکه بعدش چی میشه...

اما خبر بَدَم...

دقیقا فردای روزی که پذیرشم رو از کالج فرنگستان گرفتم باید میرفتم آزمایشگاه که نتیجه یه سری آزمایشهایی که داده بودم بگیرم...یه ویروس کوچک درون خون بنده یافت شده که میتونه بره روی کبد و طحالم جا خوش کنه و عامل اصلی سرطان کبد و یا سیروز کبدیم بشه...اتفاقی که یکسال و نیم پیش میترسیدم سرم اومده باشه. ولی گویا اونموقع خدا میدونست تحمل پذیرشش رو ندارم و حالا باید بفهمم...حس واقعا عجیبیه که بفهمی یه چیزی تو خونت هست که میتونه از پا بندازتت در عین حال که هیچ درد جسمی نداشتم ولی روحم بینهایت درد میکرد...نمیدونم تقصیر کی بندازم...تقصیر شغلم که همیشه با خون مریض سر و کار داشتم یا تقصیر اون ۲واحد خونی که سه سال پیش بهم تزریق کردن یا تقصیر خودم که چرا وقتی واکسن زدم نرفتم چک کنم که آیا بدنم به اندازه کافی ایمن شده یا نه یا شاید تقصیر خدا که همچین تقدیری رو برام در نظر گرفت...تقصیر هر کدوم که بود فرقی نمیکنه مهم اینه که این ویروس کوچک تا الان جرات نکرده علائم بالینیش رو نشون بده و من مطمئنم که هرگز نمیتونه همچین گـُهی رو تناول کنه که من رو از پا بندازه!!!!

 

حالا برای تنوع نوشتاری هم شده یه خبر خوب!...

بنده رفتم پیشانیم رو یه فقره آمپول بوتاکس زدم و از آن روز(حدود ۲ماه پیش) به بعد دیگر نتوانستم به هیچ بنی بشری چشم و ابرو نازک کنم...حس بسیار جالبیه انگار یکی دودستی پیشونیت رو گرفته و نمیزاره که اخم کنی حتی تو ذِلِ(زل؟ظل؟ضل؟)آفتاب!!!

آها یه خبر خوبه دیگه اینکه انشا... داداشیم دو روز دیگه میاد وطن و قراره سه هفته بمونه که وقتی من رفتم یه چند وقت مامان اینا دورشون ییهو خالی نشه و البته که قراره یک فقره شیرینی خورون هم گویا داشته باشن با دوست دختر محترمه که دوست صمیمی بنده نیز میباشد البته فکر کنم در آن زمان که بنده نیستم این اتفاق بیافته...از ته دل آرزو میکنم هر چی که خیر هست براشون پیش بیاد...

از یه چیزی خیلی خوشحالم و اون اینکه اینجا رو دارم و تو بلاد غربت هم میتونم اینجا بنویسم خیلی حس خوبیه انگار دارم یه تیکه از خونَمون رو با خودم میبرم شاید یه وبلاگ دیگه هم درست کنم که حرفهام رو با مامانم توش بنویسم طفلی از حالا خیلی داره خودش رو داغون میکنه...به قول خودش بچه هاش تمام سرمایش و انگیزش بودن، که هممون الان پخش و پلا شدیم.این چند وقت هر کی از فک و فامیل و دوست و آشنا میبینم میگم مامان رو بهتون میسپرم و اول خدا بعدا شما...

کلی سرت رو درد اوردم...به این میگن اسهال حاد نوشتاری!!!وقتی یه مدت زیاد آدم ننویسه همین میشه که اینطوری یهو میترکه!