هپاتیت مثبت یا منفی مسئله اینست...
یادم میاد یکی دو هفته ای از فوت مامان بزرگم نگذشته بود که یه روز تلفن زنگ زد،از آزمایشگاه بود.زنگ زده بودن بگن برای چی نرفتیم جواب آزمایش رو بگیریم چون تو نتیجه آزمایشها فهمیده بودن که مامان بزرگ سِل داشته.اون روز من تلفن رو برداشتم،وقتی گوشی رو گذاشتم یه بغض گـَس برام مونده بود و بعد از اون یه ترس...یه ترس از تماس آزمایشگاه...این تماس یعنی یه چیزی تو آزمایشات پیدا کردیم...
امروز صبح از آزمایشگاه مرکزی بهم زنگ زدن.چون میخواستم خانوم والده چیزی از مریضیم نفهمه شماره خط خودم رو داده بودم=>خودم گوشی رو برداشتم...یه صدای نرم و نازکی اون طرف خط گفت بازم باید برم آزمایشگاه تا چند سی سی خون بدم برای تکرار آزمایش ،پول هم ازم نمیگیرن!...اینبار خیلی بیشتر ترسیدم...برگشتنی رفتم پارک ساعی نشستم هوا خیلی خوب بود،هر چی فکر کردم یادم نیومد آخرین باری که اومده بودم تو پارک کی بود ولی یادم مونده بود که خیلی خوش گذشته بود بهم...ولی مخم هنگیده بود انگار منجمد شده بود...یه بغض گـَس بازم اومده بود سراغم با یه ترس بسیار زیاد چهار شنبه آینده معلوم میشه من+hbs هستم یا نه
...برام دعا کن اگه وقت کردی...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم فروردین ۱۳۸۶ ساعت توسط من
|