علت چه بود اَللـه و اعـلم، یا مسمومیت بود یا فشارات عصبی که اینچونین ازم خارج شد و روانه چاه مستراح گردید...
ـ ۱۰۰۰مدل ۱۰۰۰ تومن!
اگه مونث باشی و مترو سوار حتما این جمله خیلی برات آشناست...
یکی دیگه از فوایدی(غیر از ایجاد فشار عصبی رو عرض میکنم) که من هی میرم دادگـاه هی میام اینه که برگشت رو با مترو برمیگردم و الـحق که مترو هم عالمی داره واسه خودش که نگو... اولیش اینکه همه یه جورایی تا میشنن و یه کم خلوت میشه چون بیرون منظره ای نداره، خیره میشن به هم. اگه یه موضوعی مثل من تو واگن باشه کار خیلی راحت تر هم میشه و احتیاج نیست زیاد اینور اونور رو بگردن!(یه موجود با پوشش سیاه ،رنگِ پریده و چشمای قلمبه شدهء قرمز(از فرط همون فشارات!) بدون اندک آرایشی... این میشه که بعد از اندک جابجایی علاوه بر چهره های زل زده اصوات همدردی هم به گوشم میرسه و در آخر یکی پا میشه جاش رو میده به من... و حالا نوبت منه که زل بزنم به دیگران!
بدون استثناء تمام دفعاتی که مترو ییدَم یه خانومی با یه کیسه زباله گنده اومده تو واگن خواهران و شروع کرده به لبـاس زیر فروختن و خواهـران هم اول روشون نمیشده برن طرف یارو ولی بعدش دیگه ول کن خانومه نبودن! دیروز چون یارو اومد درست جلو من بساط پهن کرد منم که تو کار زل زدن بودم شروع کردم به آمار گیری و دریافت اطلاعـات!... به جز یک مورد بقیه فقط سو تیـَن اسفنجی خریدن(این برای برادران عزیز که زیاد به چشماتون اطمینان نکنین!) دیگه اینکه یه مدل جدید شورت هم اومده به نام جنیـفری که خانومه تاکید داشت با لامـبادایی فرق داره، بعلت ازدحام دور خانومه البته من متوجه فرقش نشدم! یه چیز دیگه اینکه اکثر خریدار های شورت و سـوتیَن های گیپوری خانومای چـادری و اغلب مجرد بودن... حالا اینکه چرا اینقده واسشون مهمه که تور توری گیپور بپوشن،چه عرض کنم! یه نکته جالبه دیگه اینکه یه مامانه بود با گل دخترش، هی مامانه برمیداشت به دخترش نشون میداد هی دختره سرخ و سفید میشد میگفت نه این بزرگه، این تور نداره، این پاپیون داره و....خلاصه که بعد از محیط دل اَن گیز دادگـاه تفرج خاطری بود برای مخ ریـدهء بنده!
ـ دیروز رفتم کلاس زبان،کلاسم عوض شد و من از این بابت بسیار خوشنودم. استاد جدیدمون یه آقای مهربان عینکی که انگلیسیش قده خر خوبه و من هی حسادت کردم هی حسادت کردم هی حسادت کردم...
ـ پ.ن:برای عسل، لینکی که گذاشتم دستت رسید؟![]()
ـ پ.ن:برای سایه، فکر کن یه درگیریه،دوست ندارم زیاد ازش اینجا حرف بزنم.تو اینجا همیشه انرژیم خوب بوده دوست ندارم خرابش کنم.شایدم یه بار نوشتم... حمـید هم ایران نیست با چت گاهی اوقات مخ هم را میجویم
ـ پ.ن آخری: زیتونهایی که خوردم به پوستم یه حالی داد که نگو، شدم شبیه ۱۳ سالگیم...ورم کرده و پر جوش و خروش!!!