موچَم دَر
این چند روز همچی زیاد خوب نبودم،حتما اینجوری شدی که احساس کنی داره حرف زدنت شکل ناله میشه و صدای خودت تو مغزت از هر چیزی آزار دهنده تره (حتی از بار آهن خالی کردن همسایه ته کوچه ای...)خوب منم اینجوری شده بودم
دو شب پشت سر هم کابوس دیدم اونم یه چیز کوفتی تو مایه تَوَهُمِ شدید هم بهش اضافه کن(جان خودم خیلی ترسناک تر از اون آپارتمان مرگ قسطی تو مشهد!)... برای همین شب سوم اصلا تا صبح نخوابیدم و صبحش(که بشود دیروز) هم باید عکس از کار مجسمم رو تحویل میدادم(یه چیزی ساختم کَره...حالا عکسش رو میزارم این تو) صبح با جون کندن بلند شدم بساط رو جمع کردم به سمت دفتر که همون جا هم کارو تموم کنم هم عکس بگیرم روتوش هم کنم ،تحویل هم بدم چون روز آخرش بود... خلاصه دقیقه نود عکس کارو تحویل دادم. زیاد خوب نشد عکسش، امیدوارم قبول شم چون خودِ کار خوشگلتر از عکسشه ...
اومدم خونه برای خانوم والده و همشیره جریان خوابهامو گفتم،همشیره اعتقاد داشت بختک بوده، خانوم والده گفتند که تاثیر مجسمم بوده (یه جورایی ترسناکه!) خلاصه طفلی خانوم والده آخر شب هی اومد هی آیت الکرسی خوند هی فوت کرد به بنده... تا صبح در جوار خانوم والده خُسبیدم بدون کابوس![]()
![]()
پ.ن: این اسم پسره من چشه مگه؟ "ال چه" نوشتی چرا؟ تــــو له (بچه حیوانات) و چه (پسوند تصغیر!) برای تاکید بیشتر روی کوچکیش از نظر جسمی! اسم به این خوبی... کلی فکر کرده بودم!