امروز به منزل برگشتیم... و زیباترین لحظه زمانی بود که چـادر عاریه ایم رو دادم و کارت شـناساییم رو از دژبانی پس گرفتم و آزاد!! در زیر مانتو و مقنعه گشادم... در ملاصدرا یورتمه میرفتم تا به ماشین برسم! لحظه باشکوهی بود...خانوم والده مرخص شد و امیدوارم دیگه اونوری گذرش نیوفته...

الان بسان یه خَر که تا امامزاده داوود رو چار نعل رفته خستم...اطاقم هم دقیقا بسان طویله همون خر بهم ریخته است!!! و تا ۲ روز دیگه باید یه مجسمه رو کامل کنم.پوووووووووووووف خداوند قدرتی اهورایی عنایت فرماید.

امروز طی  مراسمی شاد و شور انگیز آداب جشن تولد من اجرا شد و مقادیری کادو دریافت نمودم و حال کردم قَدِ(همون خر بالایی!!!!) یکی از اخوان خانوم والده همراه با منزلشون! هم اومدن و نوری به مراسم پر نور و برکت من دادن(( معلومه تو بیمارستان زیاد تلویزیون دیدم نه؟))

پ.ن:اندر احوالات تـولـه چه: پسرم حسابی آقا شده ولی هنوز هم نمیتونه درست تمیز غذا بخوره و تا شکمش میره تو ظرف غذا فرو! دیگه شیطون شده و همه چیز رو گاز میگیره،پسرم به من رفته و شیر دوست نداره! نوه عمه جان بُردِش دامپزشکی ،دکتر گفت باید قرص کلسیم بهش بدین!!!حالا عکسش رو میگیرم میزارم این تو.