و خداوند من را آفرید...
خوب حالا امسال دیگه با تولد حضرت زهـرا هم تولدمه دیگه چه شود...![]()
۲۷ سال پیش مامانم در این شب داشت درد میکشید مثل امروز... داشت امروز تو بیمارستان قبل از عملش میگفت اون موقع که درد میکشیدم دلم خوش بود بعدش تو میای تو بغلم ولی امروز هر چی درد بکشم آخرش یه سنگ با بوی جیش میدن بهم! (نتیجه گیری اخلاقی من قد یه سنگ با بوی جیش برای مامانم درد داشتم! یا بالعکس!!!)
پ.ن۱:یکی من رو نفرین کرده اینو میدونم یه جورایی جان خودم مطمئنم!اینو وقتی امروز داشتم تو بیمارستان بقیــ....... سگ دو میزدم با اون چـادر خنگم متوجه شدم!
پ.ن۲:تا ۱۱ شب بیمارستان بودم،شیفت دادم به همشیره.اومدم خونه یه شام مجلل درست کنم.....((( املت دست ساز من!))) یکی از تخم مرغهارو که شیکوندم دیدم توش گندیده
سعی کردم اون تیکش رو بریزم دور ولی گویا کامل نریختم چون دل اندرونم یه شور و حال خاصی داره! خداوند بخیر بگذراند انشا....
""پ.ن۳:*** مرسی که که حال مامانم رو پرسیدی***""
پ.ن آخری: دیشب از صورتم قالب گرفتم!(برای اون فراخوانه) گچ ریخت تو چشمم برای اینکه قالبم خراب نشه ۲۰ دقیقه تو چشمم موند! بعدش حالا مگه وا میشد چشمم... دیگه امروز با چشم تا به تا و چادر لیز لیزی قیافه ام دیدنی شده بودم حسابی ...
آها راستی روز مادر و زن بر تمامی نسوان عالم مبارک ...