صبحی رفتیم ولایت،مراسم گیلاس چینی...تا جایی که تونستم تو هوای آزاد خُسبیدم. داداشی پارسال دو تا بشکه سیب گذاشته بود که باهاش اَشربه بندازه زهی خیال باطل که همش شده بود سرکه سیب و خانوم والده با چه لذتی امروز داشت صافشون میکرد و اندَر خواص سرکه سیب نطقها میکرد!

برگشتنی اومدم اَدای ژان والژان رو در بیارم، برم پُلی که تو کوچه باغی گذاشتیم جابه جا کنم ،دستم زیرش موند و حسابی حالم جا اومد...اینو گفتم که بگم الان هم دلم درد میکنه هم دستم!!!

از وقتی اومدیم خونه داریم همه تـپش نگاه میکنیم! داشت مراسم مهستی رو نشون میداد،روحش شاد.لحن اجرای امـیرقـاسمی خیلی باحال بود انگار داره فوتبال گزارش میکنه: الان همه دارن میگن لا اله االا...و از سالن خارج میشن...

چند تا نکته که از برنامه متوجه شدم، اول اینکه خانومهای مقیم لوس آنجـلس یا خیلی غذای هورمونی استفاده میکنن یا بازار پروتز سینه اونجا خیلی داغه! دیگه تا دلت بخواد مدل عینک آفتابی دیدم، یکی دیگه اینکه ایرونی جماعت هرجای دنیا که باشه دوربین ببینه نمیتونه خودش رو کنترل کنه و یا باید بای بای کنه یا بچش رو بیاره جلو دوربین یا ویکتوری بفرسته برای بینندگان!

دیگه در آخر تسلیت میگم به جامعه هنری و از شما آقای امیر قـاسمی تشکر میکنم که همچین برنامه ای رو تدارک دیدین!(۲۳ بار این جمله رو شنیدم!!!)