صبح اداره پست کار داشتم یه بسته بفرستم بلاد غربت. سر تقاطع صدر شریعتی چندتا ماشین کلانـتری و راهـنمایی راننـدگی وایساده بود و مور و ملخِ سفید و سبزِ مغز پسته ای وول میزد.هر کی میخواست وایسه یه یارو از پشت بلند گو داد میزد!خلاصه خر تو خری بود که نگو.دو تا چهار راه بالاتر تونستم پارک کنم اومدم پایین کنجکاو که چرا انقده جماعت کنترل چی زیاد شده نفهمیدم، رفتم تو پست دیدم هییییییییییییییییی هَه ملت دارن از سر و کول هم برای کـارت سوخـت بالا میرن و خیارها برای همین آماده باش بودن... در عرض ۴۵ دقیقه ای که اون تو بودم ۳تا دعوا دیدم که ۲تاش به فـحش خوار و مادر کشید، یکیش به کتک کاری! نکته جالب این بود وقتی خیاره میاومد جداشون کنه خودش میشد یه پایه دعـوا و از فـحش کتـک کاری چیزی کم نمیذاشت!
عصری فردوسی رو داشتم میاومدم بالا دم سفـارت انـگلستان دیدم یه ده بیستا از این برادران مبـارز و خواهران مبـارزترشان سلیقه به خرج دادن لباس متحدالشکل پوشیدن دارن مـشت میزنن همینجور تو دهن اسـتکبار جهـانی. نکته جالبش این بود که تعداد پُـلـیس از تعداد مـشت زنان اگه بیشتر نبود کمتر هم نبود و خودشون هم کلا ازدحام رو بیشتر جلوه میدادن!
به این میگن نیروی همراه و مردمی!
پ.ن:دلم هنوز درد میکنه یادم رفت امروز غُر بزنم!
+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر ۱۳۸۶ ساعت توسط من
|