بازم تابستون اومد دیریریریم!!!
بالاخره کار عکسهارو تحویل دادم،تمام ۵شنبه و جمعه جلو کامپیوتر جلبک زدم تا گند کاری نورپردازیم رو درست کنم و البته بازم اونی که میخواستم نشد...خستگیش به تنم موند خلاصه...
دیروز بعد از ظهر رفتیم جمعه بازار پاساژ پروانه،نرفتی برو. البته الان یه کم (که نه خیلی) از اون حال و هوای قدیمش اومده بیرون، ولی تو پارکینگش اگه بری بازم همونجوره...وقتی میری اونجا انگار زمان گم میشه ،همه وسایل مال دهه چهل و پنجاه...تقریبا هر چیز بی ربطی هم بخوای پیدا میکنی.از در قوری گرفته و چاقوی کُند و قاشق چنگال دست دوم گرفته تا آینه کنسول و مجسمه برنز و کتابهای خطی،یه چیزی که من باهاش خیلی حال میکنم صفحه گرام هاییِ که پخش میکنن، مثلا داری میری یه تیکه صدای عارف میاد اونور صدای عهدیه یه جا ویگن... اون هم با کیفیت در حد روستا!......جناب ابوی بنده عاشق اینجور چیزاس برای همین چند سالی میشه، جمعه ها که بیکاریم میریم اونوری... چند سال پیش تو پارکینگ ناصرخسرو بود و فقط هم جنسهای عتیقه ،بعد یه مدت جمعش کردن و بعد اومد تو پارکینگ پاساژ پروانه تو جمهوری بعد از حافظ ولی دیگه کلی اجناس دیگه بهش اضافه شده مثلا تو محوطه پاساژ لباسو کفش و این چیزا خیلی زیاده و خیلیها که میان دیگه به پارکینگش نمیرسن همون اول کلی مانتو ۳تومنی میخرن و حالشو میبرن!
امروز صبح با یه سری از همکارهای اسبق ام رفتیم درکه به صرف دلستر و بادوم زمینی! تمام حرفامون میدونی چی بود! چرا شوهر گیر نمیاد!!! خوب این یه بحث شیرینه که از ۲۵ سالگی به بعد تو تمام جمعهای دخترونه هست و البته که در آخر به هیچ نتیجه ای نمیرسیم! فقط از این بابت بسیار خوشحالم که کوچکترین عضو گروه بودم...