بعد از ظهر گند...
عصری رفتم کارت ویزیت هام رو گرفتم،بعدش هم رفتم پامنارو ناصر خسرو.از اون روزهایی بود که از ته دل حسرت خوردم که چرا یه مرد همرام نیست...
همین جوری بعد از اون کالباس کذایی حالم بد بود دیگه خودت تصور کن حرف زدن با این مغازه دارها و شنیدن تیکه های بیمزشون و دیدن چراغ چشمک زدنشون،راه رفتن تو خیابون و شنیدن همه جور اصوات که معلوم نیست از کجاشون در میارن،اینکه همش بخوای ویراژ بدی که یکی خودش رو نَماله بهت! چقدر بیشتر آزار دهنده است.
احساس میکردم تو یه جنگل دارم راه میرم که قبایل آدم خوار توش زندگی میکنن و یه مدتیه که همه جنسهای نر چون قدرتشون بیشتر بوده اومدن جنسهای ماده شون رو خوردن و الان مدتهاست موجود ماده به خودشون ندیدن!حالا هم فشار گرسنگی هم فشارات دیگه اومده سراغشون و نمیدونن با این ضعیفه که اومده بینشون چی کار کنن!...
کل بعد از ظهر داشتم به خودم فحش میدادم که آدم نیستم اگه یه دونه از این چادر خفن ها نگیرم برای اینجور جاها!الان که برگشتم منطقه سبز!یه کم دو دل شدم که بگیرم یا نه!اصلا این موجودات چیزی هست که به خاطرش بیخیال یه موجود ماده بشن یا نه!...خلاصه که دل اَندرون ام حسابی ریخته بــِهَم!
پ.ن۱)راستی به نظرت از وقتی بنزین کارتی شده لیتر ها رو کمتر نمیریزه؟من قبلا ۲۰ تا میزدم عقربه بالاتر از نصف رو نشون میداد ایندفه ولی نه!اینبار رفتی دقت کن...
پ.ن۲)از بس گوشهام و تیز کردم که صدای توله چه (اسم گربه ام) رو بشنوم،صداش دیگه تو گوشم مونده همش فکر میکنم داره وَنگ میزنه...مامان گربه بودن هم سخته ها!
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم خرداد ۱۳۸۶ ساعت توسط من
|