و اینک آخرالزمان...
دیشب بهم زنگ زد که چون نمیتونه ماشین بیاره نمیاد دفتر،حالا چقدر راهِ بین این دو جا.۳تا ۴ ایستگاه!گفتم میام دنبالت ،صبح رفتم دنبالش دقیقا ۲۵ دقیقه وایسادم تا اومد،وقتی تو ماشین نشست عطر هوگو ش داشت خفم میکرد البته تا باشه آدم اینجوری خفه شه!کلی غُر زد که دیروز رفتم آرایشگاه و از موهام راضی نیستم و هنوز جای قیچی توشه!!!به موهایِ خودم نگاه کردم که چون تازه از حموم اومدم زیر لچک چه جوری مثل نمد شده! وقتی داشتیم بارها رو خالی میکردیم پاشو لگد کردم ،تا چند دقیقه وسط خیابون خم شده بود داشت کفشِ LACOST ِش رو پاک میکرد...منم با دمپایی لا انگشتیم مثل خر همه بارها رو بردم تو، خلاصه ظهر بردم رسوندم خونشون، ۲ساعت بعدش بهم زنگ زد که کیفم رو جا گذاشتم اگه میشه شب که داری برمیگردی خونه برام بیار،بدون کیفم اصلا نمیتونم بیرون برم!میدونی من فقط امروز مشکلم این بود که با یه دختر تی تی ش طرف نبودم بلکه با یه پسر ۲۵ ساله طرف بودم که قطر مچ دستش قد قطر گردنِ بنده است! فکر بد نکن به هیچ وجه گرایشات زنونه نداره و در حال حاضر ۲ تا دوست دختر داره یکی از اون یکی بهتر ... خلاصه که من امروز شوفر و گاهاً حمال این شازده بودم!!!....... ای روزگار.......
+ نوشته شده در پنجشنبه دهم خرداد ۱۳۸۶ ساعت توسط من
|