عجب دیروز روزِ نازی بود تا شَبــِش هم خجستگیِ قرصهِ باهام بود...عصرش رفتیم خونه همشیره و برای حُسن ختام خجستگیه حالم یه کوه ظرفهای شام رو شستم البته با همون لبخند ملیح! اصولا یکی که حَمال زاده بشه، کار دیگه نمیتونه کنه منم از اون دسته آدمهام...ساعت ۱۲ شب برگشتیم خونه دیدیم بازم سر کوچه رو بستن یارو افسره گفت برو ۴۰۰ متر پایین تر دور بزن اون جا رو هم بسته بودن خلاصه جونم برات بگه چهار تا خروجی رو بسته بودن سر پنجمی بالاخره توانستیم دوری بزنیم خلاصه که ۴۵ دقیقه طول کشید از اون طرف خیابون  دور بزنیم بپیچیم بیایم این وَر، تو کوچه.منم انقدر سر افسرها جیغ زدم که اندک اثر باقیمانده قرصه پرید!...خانوم والده طفلی چشاش چهار تا شده بود که عجب اژدهایی زاییده خبر نداشته!

صبحی زنگیدم خان بابا ببینم شماره پروازش چَنده ،قراره امشب برگرده از سفر...انقده از پشت گوشی داد زد که نمــیـــــــــــــــــــخوام کسی بیاد دنبالم،لازم نَکــَــــــــــــــــــــــــرده!!! که برق سه فازم پرید...زیاد صداش شبیه کسایی که میخوان مزاحم خونوادشون نشن که نصفه شب نیان برای استقبال نبود!!!

ولی خوب من چون خیلی خوشبینم اینو میزارم به حساب اینکه چون شب برمیگرده نمیخواد مزاحم ما بشه!!!