تا ساعت ۱۱ می شینم سر کامپیوتر و هر آت و اشغالی تو اینترنت هست هم میزنم،
بعد یه چرت میزنم تا ساعت یک،
بعد پا میشم ۲ تا نون تست که توش پر از مغز جاته میزارم تو تستر بعدش، از این پنیر سه گوشهایی که قده خر چربه میمالم روش و با لذت و بدون نگرانی از جوشهای رو پیشونیم میخورم در همین حین کتری رو هم زدم و با یه چایی دبش مراسم رو به پایان میرسونم الان تازه میخوام استارت بزنم واسه مشق هام...
آها راستی اینکه جریانم با آقای خواستگار محترم به کجا رسید...جریانش مثنویه هفتاد منه ولی در کل آقای خواستگار الان نقشش تو زندگیم شده یه چیزی بین دوست پسر و نامزد...خودمون هم نمیدونیم چی کارهء همدیگه ایم!!! نکته قضیه اینجاست که درباره تنها چیزی که حرف زده نمیشه حرف ازدواجه!!!فعلا رابطه ام هم مثل نوشتنم شده، شل کن سفت کن توش زیاد داره!!!این دو سه روزه که حسابی یُبس شده!!!
برم سر مشقم...فعلا :)
پ ن:یکی حوصله داره بهم بگه چطوری برم تو بلاگ اسپات و بتونم همه آرشیوم رو هم ببرم؟توضیح در حد خر فهم شدن میخوام.اگه وقت داشتی ثواب داره جاهلی رو نجات دادین. D: