هی میزنم رو google map یه جای نزدیک خونه رو میزنم بعد خیابون اصلی رو میگیرم و میام سمت خونه...از رو پارک دم خونه که رد میشم مامانم رو مجسم میکنم که با هم تو پارک قدم میزنیم دستش رو قلاب کرده دوره بازوم و هر وقت خسته میشه میگه مامان بشینیم؟... دوباره خیابون رو میگیرم میام بالاتر باز تو مسیر سر بالایی با هم داریم راه میریم مامان زود تر خسته میشه و رو نیمکتهای جدیدی که کنار پیاده رو زدن میشینیم و گپ میزنیم و ترافیک مزخرف پارک وی رو نیگاه میکنیم مییچیم تو کوچه قدم زنون تا ته کوچه میایم دستای مامان تو دستمه باید یه کم دستم رو بیارم پایین تا دستش رو بگیرم برعکس بچگی هام که دستم رو باید بالا میگرفتم... دستش نرمه نرمه وقتی نازیش میکنم چروکهای پوست نازکش رو لمس میکنم...

نمیخوام غر بزنم ولی باور کن خیلی سخته بخوای بین آینده ات و خونواده ات یکی رو انتخاب کنی، باور کن خیلی سخته...و از اون سخت تر که بخوای آینده ات رو بدون حضور اونها طی کنی...

دل تنگ میباشم... تابلو معلومه نه؟!