بنده بسان خری ماده میباشم که سم هایم در دو دست و دو پا تا سر زانو به گه نشسته است...
home sick ایم تو سرم بخوره با این زبان انگلیسی چه کنم که خدا را خوش بیاید و بنده خدا را نیز هم...
امروز روز اول کارم بود تو مرکز خیریه که برای بیمارهایی با مشکل ام اس بود کلی یاد ویولت افتادم...کاملا بسان بز، نیمی از حرفها رو نمیفهمیدم فقط سر تکان میدادم و لبخند میزدم!
شدیدا احساس نفهمی میکنم...چقدر حس بدیه...واقعا این حرف خاله ام رو دارم میفهمم که مهاجرت عین اینه که دوباره متولد شدی، باید همه چیز رو از اول شروع کنی...دارم فکر میکنم سن ۲۸ سالگی یه کم دیر نیست برای متولد شدن دوباره؟!!!
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام آبان ۱۳۸۷ ساعت توسط من
|