اصولا بنده اون زمان که دخانیات استعمال مینمودم سعی میکردم زمانی باشد که جلو والدین نباشم و در خفا می دودیدَم و همواره ایشان می فکریدند و دو به شک می بودند که آیا من سیگار میکشم؟ آیا نه؟!البته که همچنان خانوم والده گاها می سیگارند و بنده هم تا بو مشامم میخورد پاچه ها را ورمالیده چادر به کمر بسته دَمه در تراس وایمیسم و هی چشم غره میروم(برای قلبش فقط میگم مگرنه که کلا مَنَنَه!!!)

دیروز که سر کار بودم گویا والدین پی کلید عمارت اندرون ولایت بودند که در کشو بنده یه پاکت وینستون لایت مربوط به شونصد سال پیش رو پیدا کردند و کلی مشعوف از این همه دقت خودشان و غمگین از اینکه که دیدی چی شد بچم موند شووَر نکرد معتاد شد! و خانوم والده پاکت رو برداشته تا سر فرصت با روشهای روان شناختانه بنده رو به راه راست هدایت نُمایند...تا اینکه نفس عماره خانوم والده آخر شب به سراغشون میاد و هی زیر گوششون میگه:پاشو اعظم پاشو برو یه نخ بکش حالشو ببر!!!این شد که بنده حین اعمال ریکی که با تمرکز فراوان می انجامم بوی این یار کمر باریک {به قول ساسوشا} از تراس به مشامم رسید و باز بسان همیشه رفتم که وظیفه چشم غره را انجام دهم و از همه جا بیخبر که این بار خود بنده مجرم تشریف دارم و خبر ندارم! خلاصه وضعیت مضحکی بود هر دو با نگاه حق به جانب به هم چشم غره میرفتیم و در عین حال هی سرمان را پایین مینداختیم که میدونم کار بدی کردم!!!