دیروز که سر کار بودم گویا والدین پی کلید عمارت اندرون ولایت بودند که در کشو بنده یه پاکت وینستون لایت مربوط به شونصد سال پیش رو پیدا کردند و کلی مشعوف از این همه دقت خودشان و غمگین از اینکه که دیدی چی شد بچم موند شووَر نکرد معتاد شد! و خانوم والده پاکت رو برداشته تا سر فرصت با روشهای روان شناختانه بنده رو به راه راست هدایت نُمایند...تا اینکه نفس عماره خانوم والده آخر شب به سراغشون میاد و هی زیر گوششون میگه:پاشو اعظم پاشو برو یه نخ بکش حالشو ببر!!!این شد که بنده حین اعمال ریکی که با تمرکز فراوان می انجامم بوی این یار کمر باریک {به قول ساسوشا} از تراس به مشامم رسید و باز بسان همیشه رفتم که وظیفه چشم غره را انجام دهم و از همه جا بیخبر که این بار خود بنده مجرم تشریف دارم و خبر ندارم! خلاصه وضعیت مضحکی بود هر دو با نگاه حق به جانب به هم چشم غره میرفتیم و در عین حال هی سرمان را پایین مینداختیم که میدونم کار بدی کردم!!!