دیروز تو کلینیک پَرَم گرفت به پَره یکی از برادران همکار...یه جورایی بد جوری دوست داشتم حالش رو بگیرم که تا اطلاع ثانوی لال شه ولی هی جلو خودمو گرفتم.چقدر آخه من خانومم.مرتیکه خر هی هیچی نمیگم دهن گشادش رو نمی بست!...

امروز هم شیفت بودم شانس من طرف هم اومده بود.خلاصه از سر صبح شدم سگ آقایِ پتیول.کسی جرات نمیکرد اصلا نزدیک شه! بعد از کار رفتم خونه همشیره و کلی حرفیدیم یه کم دلم گشایش پیدا کرد.قرار شد به این مطلب به طور جدی فکر کنم که کلا این کار رو بزارم کنار...و فول تایم در خانه بشینم و در طبخ غذا و امورات منزل تبحر کسب کنم نزد خانوم والده، و جیهزیه خود را تکمیل نمایم و منتظر شوم که روزی کسی بیاید و مرا بگیرد  و اگر این روز نیامد تا آخر عمر در جوار والدین بمانم و بمانم و باز بمانم و همچنان امید از دست ندهم و تا آخرین لحظه به تبحرات خویش بیافزایم...الان که خستم ولی از فردا قول میدم تصمیم بگیرم!!!