چند وقته دارم شبیه عمو جغد شاخدار میشم،تا ۴صبح بیدارم از اون ور تا۱۱ ظهر میخوابم...بدیش اینه که عملا از ۱به بعد دیگه مخم کار نمیکنه.برای همین گفتم پاشم بیام چند سطری بنویسم تا ملت فرهیخته از افاضات بنده حظی برند!

عصری رفتم گالری بهزاد یه نمایشگاه تصویرسازی بود از داستانهای شاهنامه.نمایشگاه خوبی بود فقط از در گالری میومدی بیرون یه فضای عجیبی از اختلاط بوی دود اگزوز و بوی کودی که تو بلوار ریخته بودن با بوی بلال کبابی و پیتزا حس میکردی که رسما ذائقه انسان گــُه گیجه میگرفت باز شه یا بسته! خلاصه بر آیند بوها من رو بر آن داشت که بــِرم یه نوشیدنیه گرم از غرفه های جلو پارک بگیرم و عجب غلطی بود که کردم!چون این سوء برداشت ذائقه بنده، آن شد که تا ۱۱ شب جات خالی شصت دفعه ای گلاب به روتون رفتم مَوال و هی به تصویر سازی درباره داستانهای شاهنامه اندیشیدم!

صحبت رسید به تِر زدن، یاد امتحان زبانم افتادم...عجب تری زدم...نکته مضحکش این بود که بغل دستیم تمام برگه اش رو از رو دست من پُر کرد!متاسفم براش...

انقدر که آهنگای تو کامپیوترم در سطح روستا بود شوهر همشیره دلش برام سوخت اومد یه سری موزیک ریخت روش، من جمله کلی از آلبومهای الیور شانتی...آی دارم حال میکنم ،آی حال میکنم،قده خر!