دیروز بعد از مهمونی دوستام رفتم دنبال خانوم والده،پس از دخول به جمع دوستان خانوم والده متوجه شدم که تعدادی عکس از بنده رو میزه و قبل از ورود من کلی درباره وَجَنات و سَکَنات بنده صحبت شده بوده و حالا همه دارن به چشم خریدار بنده رو وَرانداز میکنن! احساس یه گاو شیرده بهم دست داده بود که صاحبش برای فروش گذاشته!
امروز تو کلینیک، این مسئول اتاق عمل اومد وَر دلم نشست و شروع کرد تعریف کردن از پسر عمویِ شوهرش که انگلیس زندگی میکنه و دنبال زن میگرده پرسید که من میخوام برم خارجه یا نه؟ منم با نیشِ باز داشتم گوش میدادم به حرفاش، که در ادامه یارو گفت راستی یه دوقلویه ۳ ساله هم داره!اون لحظه کاملا احساس کردم من رو یه دراز گوش فرض کرده که دارم بهش لبخند میزنم...