تبليغاتX
...من مینویسم پس هستم -
من اصلا نمیتونم الان رَای بدم ولی اگه وطن بودم به احتمال قوی منم الان پس زمینه عکسم تو فیـس بـوک رو سبـز کرده بودم ...این از این که نخوای بهم بتوپی که آآآی رفتی و از اونجا داری لُقُز میخونی.

 این برام جالب بود، یه جور طنز سیاه البته... کلیپی که مـوسوی انتخاب کرده و منم بار اول دیدم خیلی خوشم اومد، سرقـت ادبـیه و اصل موزیک رو چـپی ها سالها پیش خونده بودن،این رو نه به استنـاد این کلیپ و برنامه کانال تیـشک(که البته بسیار معتبره و صحت اخبارش رو قبول دارم) که از خاطـرات نزدیـکانم فهمیدم، همونهایی که خیلیهاشون رو سال شـصت و هـفت اعــدام کردن،و من هنوز هیچ عکس العملی تو مصاحبه های مـوسوی ندیدم در توجیه اقدامات اون زمان... خیلی تلخه نه؟...

آیا واقعا تو جـماعت اصـلاح طـلب یه شـاعر یا یه آهنـگساز نبود؟آیا این یه ریشخند بود به مـلتی فراموشکار؟آیا سهل انگاری بود؟

آیا از سیاست بی پـدر تر سراغ داری؟من که نه!

بعدا نوشت:بُز آوردم به معنای کامل کلمه! روز امتحانم قطارهایی که به شهر مربوطه میره ۱ساعت تاخیر دارن و به وقت امتحانم نمیرسم...تاکسی بخوام بگیرم حداقل ۴۰ پوند باید بدم... دلم ییهو برای رخش سورمه ای مون که زده بودم راهنمای راستش رو هم  غُر کرده بودم چقدر تنگ شد...احساس ناتوانی میکنم بدجوری!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط من |