تبليغاتX
...من مینویسم پس هستم
تلخ ترینم

وقتی جان کردن دختری وسط خیابان را دیدم

 وقتی زجه مادری سر خاک عزیزترینش

 وقتی حمله وحشیان نظام را به مردمم...

دارند پوست میکنن

داریم پوست میاندازیم

و این ما هستیم که بزرگتر میشویم

به بهای خون عزیزانمان...

و این سیاهیست که بر روی سیاهدلان جلاد میماند

و دلم سخت گرفته است از این ....

 دلم آنجاست ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط من |

دیگه فکر کردم نمیتونم هرگز اینجا رو آپ کنم این چند روز اینجا از کار افتاده بود...

 

 

برای همه اونهایی که بزرگوارانه بر حرفشون ایستادند آرزوی موفقیت میکنم.و تقریبا همه روز رو با دنبال کردن اخبار میگذرونم...

سـفارت اینجا یه دوربین پانوراما گذاشته که عکس همه رو میگیره... میدونی شعار امروز مردم چی بود،

سـفارت سـفارت       عـکس منو خوب بگیر...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط من |

آقا من همین جا اعلام میکنم...بنده جنبه date کردن ندارم!!!

همین دیگه، اصلا کلا از تخم نوشتن رفتم که رفتم!

داره بهم خوش میگذره حسابی...

برام دعا کن لطفا، آخرش خوب تموم شه... خدا رو چه دیدی، یهو دیدی شوخی شوخی شوهر کردم!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 توسط من |

یادته گفتم بُز اوردم و روز امتحانم قطارها تاخیر داره؟...هیچی دیگه شنبه ،رفتنی هم شوهر خاله جان زحمت جابجایی بنده رو میکشن و بعد از امتحانم آقای خواستگار محترم میاد دنبالم 

من بدین سبب دیشب تصمیم گرفتم موهام رو رنگ بنمایم که سفیدیهاش نمایون نشه...خوب میشه حدس زد چی شد نه؟... نه دیگه اشتباه حدس زدی رنگش ریـده از آب در نیومد...به جاش موهای سفیدم مثل یه دسته.... همچنان بهم چشمک میزنن!!! این اینگلیسا با این چشمان چپشمان یه رنگ مو درست درمون ندارن!!! صد رحمت به همون رنگ کادوس خودمون با قرص های اکسیدان!!!!

یه چیزی تو زندگیم کشف کردم...اینکه هر موقع برنامه میریزم یه کاری کنم دقیقا و به دقت یه کار دیگه انجام میدم...مثلا یادمه اون موقع که کار میخواستم کنم نشستم سر درس ...بعد سر درس بودم ولی وقتم رو برای کار گذاشتم...بعد قبل اینکه بیام اینجا میخواستم دماغم رو عمل کنم و وقت عمل داشتم میگرفتم ولی بعد در عرض سه هفته پاشدم اومدم اینجا...الان اومدم اینجا درس بخونم ولی دارم با خواستگارم date میزارم...کلا من به برنامه ریزی تو زندگی خیلی اعتقاد دارم

دیگه همین فعلا...راستی دعام کن لطفا مرسی

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 توسط من |

ذهنم کاملا تک زبانی شده...دیروز مثل اَبالِه (ابله ها) تو مرکز خرید که راه میرفتم اصلا نمیفهمیدم مردم چی میگن!!! فکرم به سرعت، فقط و فقط رو فارسی دور میزنه،پر از فکرم،فکرهایی که سالها یادم رفته بود...و ازدحام (درست نوشتم؟) افکار نمیزاره درس بخونم...نمیخوام خودم رو سرزنش کنم،دلم برای خودم میسوزه...دلم میخواد دوست داشته بشم...انگار برای اولین بار...میخوام طعم زندگی رو که مدتها بود با طعمهای دیگه قاطی شده بود از نو بچشم...بدون نگرانی بدون سرزنش...
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 توسط من |