راه حلی که برام داد خیلی سخته،نمیدونم درست میتونم انجام بدمش یا نه،خودمونیم انسان عجب موجود پیچیده ایه، بعضی وقتها می مونم از کار خودم!!!
وقت کردی برام دعا کن لطفا...پیشاپیش مرسی
این برام جالب بود، یه جور طنز سیاه البته... کلیپی که مـوسوی انتخاب کرده و منم بار اول دیدم خیلی خوشم اومد، سرقـت ادبـیه و اصل موزیک رو چـپی ها سالها پیش خونده بودن،این رو نه به استنـاد این کلیپ و برنامه کانال تیـشک(که البته بسیار معتبره و صحت اخبارش رو قبول دارم) که از خاطـرات نزدیـکانم فهمیدم، همونهایی که خیلیهاشون رو سال شـصت و هـفت اعــدام کردن،و من هنوز هیچ عکس العملی تو مصاحبه های مـوسوی ندیدم در توجیه اقدامات اون زمان... خیلی تلخه نه؟...
آیا واقعا تو جـماعت اصـلاح طـلب یه شـاعر یا یه آهنـگساز نبود؟آیا این یه ریشخند بود به مـلتی فراموشکار؟آیا سهل انگاری بود؟
آیا از سیاست بی پـدر تر سراغ داری؟من که نه!
بعدا نوشت:بُز آوردم به معنای کامل کلمه! روز امتحانم قطارهایی که به شهر مربوطه میره ۱ساعت تاخیر دارن و به وقت امتحانم نمیرسم...تاکسی بخوام بگیرم حداقل ۴۰ پوند باید بدم... دلم ییهو برای رخش سورمه ای مون که زده بودم راهنمای راستش رو هم غُر کرده بودم چقدر تنگ شد...احساس ناتوانی میکنم بدجوری!
میدونی به چی فکر میکنم اینکه چرا ۱۰۰۰ نفر باید برن خودشون رو نـامزد کنن....خـدای من، این روابـط عـمومی وِزارت کـشور هر دوره داره این ملـت رو مسخره میکنه با پـخش این فیـلم و عکسهاش و نکته این که، چرا ما باید همچین مـلتی باشیم که پاشیم بریم خودمون رو نامـزد کنیم دلیلی غیر از حماقت و جـهل مسلم میتونی براش بیاری؟ من که نه...بیا با خودمون صادق باشیم ....ما ملـتی هستیم با احساسات هیجانی بالا این احساسات میتونه خودش رو بعد از پـیروزی ایـران با استرالـیا نشون بده ملـت بریزن بیرون بعد شـعار چی بــِدن، خشایار مستوفی!!! یا خریدن سـی دی دختر شوکـت با اون ولعی سیر نشدنی که تو هر جمعی میرفتی حرفش باشه!!!و یا میتونه قضاوت کردن به راحتی برای کشتن یک انسان باشه و توجیه اینکه ما بـدبختی بزرگ تری داریم کـون لق اون یه نفر!حرف من اون یک نفر نیست حرف من جـزای مرگـه ما در صد بیشترین آمار رو تو کل جهان داریم(نگو که چـین بالا تر از ما هست گفتم درصد! جمعیت ملیاردی اونا رو با ما مقایسه کن بعد بگو!تونستی پست شـراگیم رو بخون منظورم دقیقا اونه.
حرف من اینه باید از خودمون شروع کنیم و این احتیاج داره به اینکه فقط فکر کنیم وآگاهیمون رو بیشتر کنیم و دهنمون رو ببندیم از شـعارهای جـویده شده ای که تحویلمون میدن...
اتفاقی نیافتاده نترسید،زندگی در جریان است،"عـدالـت" پا بر جاست...
وجدانتان را عذاب ندهید خوب او هم قـاتـل بود...
مـادری را کُـشت، "عدالـت" هم او را...
و شما خود را ناراحت نکنید زندگی همچنان زیـباست...
فرزندانِ مادر به خود ببالید که ۵سال ذره ذره انسانی را مضمحل کردید و آسوده نگشتید از آن سیاهی... سر آسوده گذارید بر بالین، که بر "حـق" خود رسیدید... که "حـق" نیز به شما خواهد رسید...
پس کجاست آن لذت عفو،کجاست بزرگی شفاعت...
تلخم بسیار تلخ...از مزه کردن بی عـدالتـی... از طعم زنگ جهل... از بلعیدن سیاهی زندگی...تلخم بسیار تلخ...
باور کن زندگی دیگر زیبا نیست وقتی که ما حـق خود در ریختن خونی ببینیم...
باور کن زندگی با مایی این چونین، دیگر زیبا نخواهد بود...
و شما به خود ببالید...
تو خودت بهتر از هر کی میدونی که چطور ۳-۴سال از زندگیم برای یه فردا بهتر یا یه سری "اگر"ها ریده شد...اگه اون روز نرفته بودم، اگر شکایت نکرده بودم، اگر مرده بودم یا فردایی که دادگاه تموم شه، فردایی که حکم بگیرم، فردایی که رضایت بدم و و و الان که دارم بهش فکر میکنم میدونی به چی میرسم ...گم شدن سن ۲۴ تا ۲۸ سالگیم... تو این مدت اجازه دادم اون "اگر ها" یا اون فردا هایی که قراره بهتر بشه مثل موریونه تمام خاطرات ۴ ساله ام رو از تو بخوره...
گم شدن اون سالها بماند، چیزی که از انسان میمونه خیلی بدتر از این حرفهاست...اگه انسان رو یه ستون فرض کنی که طولش بشه طول عمرت،من اجازه دادم قد ۴سال موریونه ذهنم بیاد و ستونه زندگیم رو سست کنه ...
عزیز ترینم، فکر نکن اگه زمان بگذره سستی این قضیه حل شده... فقط هنری که میتونم بکنم اینه که این زمان رو اجازه ندم بیش از ۴ سال بشه...حالا تو به این فکر کن چه بخوای چه نخوای زمان میگذره و تو برمیگردی و زندگی رو شروع میکنی و به درآمد میرسی و انقدر سرت شلوغ میشه و موفق میشی که خودت باور نمیکنی فقط یه زمان برمیگردی عقب میبینی چند سال رو گم کردی ...۳۲ تا ۳۶ ... زمان کمی نیست اجازه دادی موریانه بیاد و ستون عمرت رو بپوسونه اگه الان جلوش رو نگیری و کامل بیرونش نکنی بهش اجازه دادی همیشه درونت باشه و هر بار که محیط مناسب دید فعال تر شه...بعد از چند سال،میبینی با یه شکل دیگه داره از تو میخوردت. میشی بیحوصله، میشی ایراد گیر، میشی حساس،میشی پرخاشگر... و همه اینها در آخر میشی یک ستون سست و شکننده...
اگه از رو علم ژنتیک هم بخوایم دنبال کنیم ماها هممون ژن به فـــاک رفتن ذهنی رو داریم بدجوری . اینو تو تاریخچه فامیلی ببین خودت ،بخوای عوامل محیطی رو در نظر بگیری که میشه صل علی!این ها همون تخمهای موریونه هستن که بالقوه تومون هست کم هم نیست...درمانش هم باور کن روزی ۲۰ میلیگرم فلوکستین و اینا نیست...اینا فقط باعث میشه سر موریونه هات رو گرم کنه که یه مدت کمتر بجونت!
ماها فقط برای خودمون نیستیم که اگه از تو خورده بشیم اگه سست بشیم اگه بشکنیم و از بین بریم کسی ککش نگزه... یادته تو خودت بهم اینو گفتی...تو برای من ستونی، برای وقتی که کم میارم تو پشتم رو خالی نمیکنی،و برای زندگی خودت همینطور... چه بخوای چه نخوای ستون اصلی زندگیت هستی .
آنالیز کردن و بررسی حالات و تجویز دز بالاتر قرص هیچ کدومش نمیتونه درمان باشه فقط یه مسکنه یا شاید یه مرثیه برای توجیه کشتن امروزمون ولی مهم امروزمونه که هیچ کی نمیتونه بهمون برگردونه...امروزمون فارغ از فکر کردن به هر فردای اَنی که قراره ایده آل باشه.
عزیز ترینم... امروز رو فقط به خاطر اینکه دیگه تکرار نمیشه زندگی کن... هرگز فردایی با شرایط امروز برامون پیدا نمیشه...بیا جوری امروز رو بگذرونیم که بعدا تو لیست اون "اگرها" نره... جوری لذت ببریم که انگار قرار نیست فردا بیاد...(میدونم این جمله آخری رو بزرگان قبلا گفتن ولی نمیدونم کی دقیقا چی گفته!!!)لذت بردن از زندگی خیلی راحتتر از اونیه که فکرش رو میکنیم ولی به شرطی که اون لیست"اگرها" و اون فرداهای لعنتی رو هی یدک نکشیم...اینا انقدر سنگینی میکنن که باعث میشن حتی نتونیم گردن بالا بگیریم...و از سنگینشون رو سر نمیوتونیم از جامون بلند شیم...
دوستت دارم خیلی خیلی زیاد .و ازت میخوام به خاطر من خوب باشی.
همیشه خوب باشی عزیزترینم.
بعدا نوشت:راستی یادم رفت اینو بگم، دیروز تو صفحه اصلی بی/ بی/سی عکس آرش رو گذاشته بود برای این آهنگ جدیدش شاید دیده باشی البته...
آمین
به این میگن ترکیب سنت و مدرنیته به تمام معنا،یکی از دوستهای بنده که به تازگی با یه آقای خیلی متشخصی در همین انگلند ازدواج نموده بنده رو به یکی از اقوام آقاشون معرفی نمود و از اونجایی که بنده در کشور توسـعه یافته و عصر تکنولوژی و اینا واقع شده ام،امروز با چت این جناب با کمالات رو زیارت نمودم و این چونین date کردیم خیر سرمان! خلاصه اینکه بنده یک چـسی در کردم که شرمنده من دارم درس میخونم و الان وقت ندارم ببینمتون،طرف هم گفت خیلی خوب اصرار نمیکنم...حالا یه کم اصرار میکرد من قبول میکردم ها!!!