یه پست دیگر میگذاریم باشد که صفحه مان در بلاگفا ظـهور کند...!
فکر کنم بالاترین رو مسخره کردم آهش منم گرفت!
+
نوشته شده در چهارشنبه سی ام بهمن 1387 توسط من
|
یه جوک قدیمی بود طرف میره ساعت نو میخره هر کی بهش میرسه میگه ساعت چند...طرف لجش میگیره میگه انقدر وَ پُرسی که وَرینی توش!حکایت منه اومدم لینک هفتان رو عوض کنم نمیدونم چی شد کلا وَریدم تو کل سیستم!!!
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387 توسط من
|
دیروز تمام اهل بیت بنده به استثنا سر کار ابوی رفتند به بلاد تـایلند،کلی بهشون سپردم تا رسیدین یه خبر به من بدین و اما کو گوش شنوا...دیشب زنگ زدم به بابام کلی با هم گپ زدیم تقریبا تمام اعتبار کارت تلفنم تموم شد ولی به جاش کلی با هم از در و دیوار و انـتخابات آمـریکا و تاثیرش تو ایـران و بـحران اقـتصـادی غرب و آتیش سوزی تو استرالیا و قیمـت خـونه تو تهـران و برنامه های بـی بـی سـی و جنـگ غـزه و برنـامه نـود و اینکه من آزمایشم منفی شده و اینا حرف زدیم و کلی دلم وا شد.امروز رفتم یه کت زمستونی برای بابام گرفتم خیییییییییییییییییییییییییییلی شیکه، مطمئنم اگه قیمتش رو بابا بفهمه حسابی اخماش میره تو هم!دعا کن کار گیرم بیاد...
گفتم خبر، یاد این افتادم،میدونی اینجا خبر داغ تو بورس چیه...اینکه یه پسر ۱۳ ساله بابا شده!اینم عکسش...

من که فکر کنم چاخان باشه،آخه این بچه اصلا بهش نمیاد کلا تستوسترون تو بدنش باشه!چه برسه به باقی قضایا!به هر حال هی هر روز میان تو اخبارشون میگن ای واااااااااای که آموزش رابـطه جنـسی رو باید زودتر تو مدارس شروع کنیم!اون پایینی هم دوست دختر ۱۵ ساله این شازده است که مامان شده!اگه قضیه راست باشه بیشتر میاد که پسره ریـپ شده باشه!!!
آها گفتم ریـپ،یاد این افتادم این بـی بـی سـیِ داخلی اینجا تو ده روز گذشته حدود ۱۰ تا برنامه درباره ایـران گذاشته یکیش یه فیلم مستند بود به نام فــحشا پشت نقـاب...بسیار بسیار فیلم متاثر کننده ای بود...
+
نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387 توسط من
|
بوی عیدی، بوی توپ، بوی کاغذ رنگی، بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو، بوی یاس جا نماز ترمه مادر بزرگ با اینا زمستون و سر میکنم با اینا خستگیم و در میکنم ...
نه خیالت راحت شعورم تو حفظ شعر تقویت نشده!الان دارم فرهاد گوش میکنم تو فیس بوک عضو گروهش شدم و توش هی آهنگهاش رو میزاره...چقدر این چیزایی که میگه رو تو زندگیم ندارم...
با مامانم داشتم حرف میزدم، چقدر حس کردم دورم... با بابام حرفش شده بود از همون موقعیتهایی که اگه خونه بودم تا الان حتما آشتی کرده بودن...ولی دستم کوتاهه و انگار دیگه حرفم براش برش نداره، همش میگه تو که نیستی نمیفهمی...چی رو نمیفهمم یعنی ۶ساعت فاصله باعث شده نفهمم قیافه مامان تو عکساش گرفته است...بی انصافها نمیفهمن که هر روز چند بار اسمهاشون رو بلند با خودم میگم که حس خوب بودنشون رو کنارم حس کنم...بعد نمیفهمم چون نیستم...
فکرش رو نمیکردم فاصله مکانی بتونه دورم کنه ازشون...دلم گرفته میخوام خونه باشم...میخوام با بابا حرف بزنم... هنوز بهش نگفتن جواب آزمایشم رو گرفتم چیزی که انقدر برای من مهم بوده رو هنوز نمیدونه فکر کن...
چقدر غر زدم نه؟...
دو تا چیز رو هر کی گفته غلط کرده گـ..هم خورده با نون اضافه!!!یکی که تو یکی ۲ ماه اول آدم هوم سیک میشه بعدش خوب میشه!یکی هم اگه ۶ ماه بمونی زبانت راه می افته!!!هیچم اینطور نیست.
من دلم سخت گرفته است از این،میهمانخانه مهمان کش روزش تاریک، من دلم سخت گرفته است از این...
+
نوشته شده در شنبه بیست و ششم بهمن 1387 توسط من
|
تو این هفته دو تا برنامه مخصوص ایـران تو تلویزیون بـی/بـی/سـی اینجا گذاشتن...یکیش
اینه،اگه سرعتت بالا بود ببینش...توش ان جـی اُ ای که منم توش بودم رو نشون میده...
امروز تو زنگ تفریحمون تو کافی شاپ نشسته بودیم که اخبار، راه پیـمایی بـاشکـوه امروز تـهـران رو نشون داد... قیافه همکلاس هام دیدنی بود!مخصوصا اون لنگه کفـشی که به تـراکت شعار آویـزون کرده بودن!و اون گوریل سیاهی به یه چوب بدحال آویزون بود و نفهمیدم هنرمند سازنده اش قصد نشون دادن کیو باهاش داشته...
برف اینجا رسما مملکت را سُر کرده، بعد از چند هنوز نمیشه تو پیاده رو ها راه رفت خداییش این قـالی باف خودمون تو زمینه شن ریزی بهتر از اینا عمل میکنه.
پ.ن:کلی مرسی به خاطر نظرت تو پست قبلیم و این که تو شادیم شریک شدی(ساسوشا ، سارا بانو،خودم! آقای بی قید،سلمان وآقای مهندس نظر خصوصی!)
پ.ن۲:سلمان مرسی مجدادا بابت لینک
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن 1387 توسط من
|
امروز صبح وقت دکتر داشتم، رفتم و جواب آزمایشم رو مکتوب گرفتم(سلمان درست حدس زدی

)...بنده با معیار های کشور انگلستان حاوی ویروس هپاتیت بی
نـمیباشم... باورت میشه؟به همین سادگی به همین خوشمزگی! اینجا جواب آزمایش رو تلفنی بهت میگن و هیچ برگه ای تو کار نیست ولی من برای اینکه مطمئن بشم رفتم و پرینت پرونده ام رو گرفتم از اونجایی که چشمم ترسیده بود که نکنه طرف اشتباه گفته باشه!واسه همین هم اینجا چیزی ننوشتم (خبر خوبم این بود

)...و اینچنین امروز من تبدیل به شاد ترین مهرنوش عالم بشریت شدم...
اینجا یه برفی اومده که نگو...گویا تو ۱۸ سال گذشته بی سابقه بوده حسابی همه چیشون با همه چیشون قاطی شده! این طفلی ها تو مملکتشون زنجیر چرخ کلا ندارن برای همین هی فرط فرط تو برف گیر میکنن!!!جای شما خالی با خاله جان رفتیم یک فقره آدم برفی عَلَم نمودیم و اومدیم!

راستی این بالاترین چش شده؟میبینی این دنیای مجازی هم به هیچ کی وفا نداره ییهو میزنه یه وبسایتی بــِل کل میترکه...آدم از فردای خودشم خبر نداره ای ای ای...!
خوب پاشم برم سر مشقهام امروز هیچی زبان نخوندم!
+
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم بهمن 1387 توسط من
|
من بسیار شادهستم....
بزار ۵شنبه که مطمئن شدم میام رنگی تعریف میکنم!
+
نوشته شده در سه شنبه پانزدهم بهمن 1387 توسط من
|
باور کن هیچ مُسکنی بهتر از این نمیتونست حالم رو جا بیاره... یه بسته ۱۵ کیلویی از طرف اهل بیت.

از عکس مامان بابا که تو اتاقم گذاشته بودم گرفته تا لباسهام و شال گردن و کلاهی که مامان برام بافته تازه لواشک دست ساز مامان،سبزی خشک و میوه خشک شده دست ساز مامان رو هم بهش اضافه کن، دیگه خواهرکم چند تا لباس داده برام و دو تا کتاب دو زبانه و عطر زن داداش نیز هم البسه و تابلو فرستاده...شدیدا احساس خوشبختی میکنم.
امروز اسمم رو یه کلاس آنلاین آمادگی ایلتس نوشتم که دوره اش دو ماهه است یه مدت احتمالا کم میام این تو.
دیروز رفتم آزمایش خون دادم دوباره، برای تست این ویروسک پرو رو! ببینم هنوز جا خوش کرده تو من یا نه!امید است که منهدمش کرده باشم
+
نوشته شده در پنجشنبه دهم بهمن 1387 توسط من
|
- من که تو جریان نبودم ولی دورا دور، تو بـالاترین خبرهاش رو دنبال میکردم که گویا پنبه فـردوسی پـور را اساتیـد زدند، الان فقط موندم این مخـابرات این وسط عجب سودی میکنه با نـافـرمانی مدنـی و حمـایت ملـت برای این برنـامه!
+
نوشته شده در سه شنبه هشتم بهمن 1387 توسط من
|
خیلی خیلی خسته ام....بعدا که جون دار شدم شاید بنویسم،ولی اینو نتونستم جلو خودم رو بگیرم...قبلا گفته بودم کلی برام ایمیل تبلیغ وای اگرا و اینا میاد...امروز ببین چی دیدم تو ایمیل هام!!!:
Privet, gentleman!
I will go with you to the ends of the world as long as you keep loving me.
I’m a woman, 21 years of age, I’m shy and humble...sweet and simple...
some says I’m cute, some says I’m sexy and some says that I’m pretty
coz I’m not yet a lady....if you want to know me more, come and
meet me, what are you waiting for???
http://matchwithworld.com/flirtsThe best of luck
Helen
پ.ن:نمیدونم باید تشکر کنم یا گله کنم که یه پدر آمرزیده ای من رو هی داره تو این گروپ های یاهو عضو میکنه و من هم هی دارم ایمیل پاک میکنم!
+
نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1387 توسط من
|