تبليغاتX
...من مینویسم پس هستم
به پیشنهاد اساتیدِ همسادگان و رفقای گرام به اتفاق آرا دلمه طبخ نمودیم(البته خاله جان طبخیدندبنده پیچیدمشان!)و به همراه شله زرد به pub بردیم! و ملت آمدند و با اشربه های نیکو آنها را بلعیدند!!!قیافه هاشان بس دیدنی بود وقتی میخواستند دلمه بخورند!خداییش کی و دیدی مزه برداره شله زرد بخوره که این ملت خوردند!!! جای شما بسیار خالی کریسمس پارتی بس نیکویی بود بنده به همراه پسر خاله جان رفتم در حین بزم کونـمان خیلی بسیار دچار سوزش گردید چون پسر خاله جان تمام آهنگهایی که جناب dj میگذاریدند از حفظ میبود و با آن همخوانی مینمود! و زبان بنده قاصر از بیان حتی یک بیت بگو یک مصرع، اصلا بگو یک کلمه!!!...

راستی امروز امتحان ندادیم قرار شد فردا....خداییش خیلی ستمه شب بگن بیاین مهمونی فرداش ازت امتحان بگیرن!

تو این مرکز خیریه که کار میکنم یه آقای مسنی هست که train ام میده خیلی آدم پر حوصله ایه انقده آروم حرف میزنه که من بفهمم چی میگه...امروز فهمیدم نصفی از رباعیات خیام رو از حفظه، کُلیش رو هم برام خوند(البته ترجمه انگلیسیش رو حفظه)جالبه نه؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم آذر 1387 توسط من |

نزدیک اینجایی که منم یه میدون هست که کلی میدون معروف این شهره ،شهرداری واسه کریسمس ورداشته یه کاج اورده گذاشته وسطش از یه هفته قبلش شروع کردن تو روزنامه نوشتن که آی بیا و ببین کاج میخوایم بیاریم چه کاجی! از نروژ میخوایم وارد کنیم و به چه بلندایی و از این حرفها...عمرا بلند تر از کاجهای پارک ملت خودمون باشه من میگم این ملت ندید بدیدن!ورداشتن چند تا ریسه از این نیمه شعبونیهای خودمون هم آویزون کردن بهش فکر کردن چه خبره!!!

این زبان نفهمیه من امروز کار دستم داد!رفتم یه آدامس خریدم روشو نخوندم که برای اوناییه که میخوان سیگار ترک کنن.هیچی وسط کلاس یکیشو خوردم لامصب انگار دارم سیگار کاپیتان بلک میجوم آخر نیکوتین بود.... حالا مگه میشه تف کرد وسط کلاس!خلاصه نمیدونی چه شور و حالی داشتم!

دو شنبه باز امتحان داریم امتحان قبلیم رو ۹۳٪ زدم کلی احساس بچه زرنگی بهم دست داد ولی خداییش زیاد سخت نبود حالا هی به خودم افتخار میکنم آخر یهو تر میزنم این بار!

آها راستی کالجمون دوشنبه کریسمس پارتی گرفته نمیدونم برم یا نه، هر کی باید غذا کشورش رو ببره، به نظرت چی درست کنم؟باید غذای سرد باشه یا ولرم هم بشه خوردش چون وسیله گرمایشی تو اون pub که دعوت کردن نیست (البته رووم به دیوار من آشپزی بلد نیستم خاله جان درست میکنن!)

فکر کنم چشام ضعیف شده بعضی شبها سر درد میگیرم...

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم آذر 1387 توسط من |

یه خبر خوندم تو بـی بـی سی که گالری اثر رو پلـمپ کردن...امیدوارم زود باز شه.دقیقا ۲ سال پیش با دوستام اونجا نمایشگاه مجسمه داشتیم...یادش بخیر

نمایشگاه عکس رضـا کیانیـان تو خانه هنرمندان رو اگه وقت کردین برین چند تا از عکساش رو دیدم کلی حال کردم...بروید و جای بنده هم ملذذ شوید!

فردا امتحان میدارم

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آذر 1387 توسط من |

بعضی چیزهاهست که هر جای دنیا بری فرقی نمیکنه از رنگ آسمون گرفته تا دبه در آوردن شاگردها سر امتحان!!!بله امتحان ندادیم قرار شد هفته دیگه و به جای یکی سه تا!

راستی اینجا هم گشـتِ اِرشــاد دارن،دیروز که داشتم برمیگشتم خونه تو راه یه پسره خوش تیپ زاغ(ضاق،ذاغ،زاق،ضاغ...!) و بور اومد شروع کرد سلام و علیک،فکر کردم آدرس میخواد بپرسه کلی گوشم و تیز کردم پرت و پلا جواب ندم دیدم نه یارو تو کار احوال پرسی و بیخیال نمیشه...بعد فکر کردم شاید دنبالم افتاده و احیانا داره نخ میده که اون هم بعید بود تو اون سرما!!! خلاصه بعد از کلی احوال پرسی شروع کرد پرسیدن اینکه خـدا رو قبول داری یا نه و زندگی بعد از مرگ و این صحبت ها و کلی بنده رو به دین مبین مسیحیت هی هدایت  میکرد تو دلم هی جای مامان بزرگ خدا بیامرز رو خالی میکردم اگه بود چقده حرص میخورد حتما، از دست این ارمنیهای ک...ن نشور! خلاصه آخر سر هم بهم یه فقره وصیـت نامه مسـیح رو داد و رفت! خلاصه که خدا رو چه دیدی من که جنبه ندارم یه هو دیدی رفتم خواهـر روحـانی شدم واسه خودم!!!

برای گل یاس بانو:زمانش تموم شد زیبا ولی من رای ِ ت رو حساب میکنم

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آذر 1387 توسط من |

اگر از حال من جویا باشید بهترم یه کم،میدونم هیچی بدتر ازخوندن چُـس ناله های یه نفر دیگه نیست مخصوصا که فکر کنی طرف ...ن خودش رو جر داده از ایران رفته حالا هم افتاده به ناله!!!سعی میشودزیاد ناله مکتوب ننمایم  ...

امروز صبح رفتم همونجایی که برای کار خیریه میرفتم و بعدش هم یه کله رفتم کلاس...لامصب امروز حسابی هوا سرد بود و جونم کم شد تا اومدنم خونه،  فردا امتحان میدارم ولی بدجوری حس درس خوندن درم نیست...نیروی اهوراییم آرزوست

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387 توسط من |

هی میزنم رو google map یه جای نزدیک خونه رو میزنم بعد خیابون اصلی رو میگیرم و میام سمت خونه...از رو پارک دم خونه که رد میشم مامانم رو مجسم میکنم که با هم تو پارک قدم میزنیم دستش رو قلاب کرده دوره بازوم و هر وقت خسته میشه میگه مامان بشینیم؟... دوباره خیابون رو میگیرم میام بالاتر باز تو مسیر سر بالایی با هم داریم راه میریم مامان زود تر خسته میشه و رو نیمکتهای جدیدی که کنار پیاده رو زدن میشینیم و گپ میزنیم و ترافیک مزخرف پارک وی رو نیگاه میکنیم مییچیم تو کوچه قدم زنون تا ته کوچه میایم دستای مامان تو دستمه باید یه کم دستم رو بیارم پایین تا دستش رو بگیرم برعکس بچگی هام که دستم رو باید بالا میگرفتم... دستش نرمه نرمه وقتی نازیش میکنم چروکهای پوست نازکش رو لمس میکنم...

نمیخوام غر بزنم ولی باور کن خیلی سخته بخوای بین آینده ات و خونواده ات یکی رو انتخاب کنی، باور کن خیلی سخته...و از اون سخت تر که بخوای آینده ات رو بدون حضور اونها طی کنی...

دل تنگ میباشم... تابلو معلومه نه؟!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387 توسط من |

دیشب فیلم life is beautiful رو دیدم...ملذذ شدم تا خرتناق... احتمالا که دیدیدش ولی اگه نه، حتما ببین.

فکرش روکن اینجا قیمت اجاره  فیلم هفته ای ۲ پونـد میشه ۳هزار تومن خودمون که میشه دربلادخودمان دو فقره فیلم مرغوب تهیه نمود آن هم با زیر نویس وطنی!!!   

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آذر 1387 توسط من |