
برای ژوژمان مجسمه سازی آخر ماه هیچ گُهی نخوردم(البته واضح و مبرهن است که با یک تاغار "تاقار طاغار...!!!" خوردن هم نمیشود به جایی رسید و فقط چاره هم کشیدن و ساختن است که توانش بد جوری از بین رفته، اندرون بنده!)باشد که نیروی ایزدی به یاریم آید...
پ.ن:سرکار ابوی به تازگی یک فقره عطر استعمال میکنند که همانا همان عطریست که دوست پسر فقید بنده در زمانهای بسیار دور استعمال مینمود!این است که در این روزهای گرم تابستان بنده بدجوری هر سری حالم گرفته میشود و یاد اوشان افتاده و به زندگی کنونیشان در چین و ماچین و آن همسر چشم بادامیشان می تَفَکرم، سر در گریبان فرو میبرم و هر بار نزد خود میگویم" خاک بر سرش کنن!!!"
پ.ن۲:با سرکار ابوی جنگی دو جانبه را آغاز نمودم فقط به سبب خریت! یکی بگه آدم عاقل دم تولدش با باباش دعوا میکنه! هیچی دیگه، اگه مثل سه سال گذشته دختر خوبی میبودم احتمالا یک فقره سکه تمام بهار به مناسبت اشتباهی که ۲۸ و نه ماه پیش سرکار ابوی مرتکب شده بود، به جیب میزدم ولی ای امان از این خریت!