"هر ماه از سال تو رو یاد چی میندازه؟"
دارم یه کاری انجام میدم، احتیاج به نظرت دارم.
پیشاپیش مرسی
بعدا میگم چی کار میخوام کنم.
هم اکنون نیازمند یاری سبزتان میباشم![]()
ـ نمیدونم این سرکار ابوی بنده چی در من دید که یه search خفن انداخت گردنم...خلاصه چند شبه حسابی مشغول کنکاش علمی در این دنیای مجازی می باشم و دهانم از این بابت در حال صافیدگی مزمن میباشد...
ـ شنبه شب رفتم پیش خانوم روانشناس مهربان، قبلا باهاش تلفنی حرفیده بودم و تصورم ازش یه خانومه میانسال و تپل با پوست سفید بود،میدونی من کلا خیلی آدم شناسم اینو خیلی ها بهم گفتن... وقتی رفتم تو دفترش دیدم یه دختر لاغر سبزه که سنش هم فکر کنم، از من کمتر نبود بیشتر هم نبود...یه کمی فقط یه کم با اونی که فکر میکردم فرق داشت...مهم اینه من خیلی آدم شناسم!
آها راستی یه دونه از این مبل راحتی گنده ها هم تو اتاقش بود که با این تیکه اش خیلی حال کردم.این جلسه فقط من حرف زدم حالا قراره از جلسه بعد یه تکنیک که روی سـربازهای آمـریکـایی که از جنـگ ویتـنام برگشته بودن و دچار استرس شده بودن رو، رو من اجرا کنه...اسمش هست ای/ام/دی/آر ...خلاصه که الان من حسابی خارجی ام و مثل خارجیها قراره درمان بشم!
ـ یه هفته است چشَم به آسمون خشک شد یه بارون بیاد که من نخوام برم ماشین رو بشورم.نیومد که نیومد حالا مطمئنم تا بشورم بارون میاد یه کار میکنه به پول کارواش، میگی نه فردا پس فردا ببین آب و هوا چی میشه!(روهام یه دعا کن...تو میتونی!)
ـ راستی چهارشنبه افتتاحیه دوسالانه مجسمه سازی تو موزه هنرهای معاصر وقت کردی برو، ۳تا از دوستان بنده هم کار دادند و بنده هی بهشون افتخار میکنم.(ندای درونی:افتخار بخوره تو سرت بشین کار کن عنتر!!!)
ـ برای رفع پاره ای شبهات:ریـکی یک نوع انرژی درمانیه که فرد میشه یه جور ناقل انرژی کیهانی به موجودی که میخواد دریافت کننده این انرژی باشه بحث مفصل و جالبی داره،یه کتاب هست به نام زیـست انرژی که حسابی توضیحش داده.
پ.ن(یک روز بعد):و باران آمد.... و من ماشین را نشسته بودم ومن پیروز شدم ![]()
.
.
.
.
.
- ۲۱ روز روزهء ریکی ام رو گرفتم دیشب تموم شد.الان توانایی دارم رو میخ بخوابم، مار از سبد بیرون کنم،آدما رو سوسک کنم، رو هوا راه برم، قطار هم نگه دارم... چون "خواستن توانستن است" و فقط چون نمیخوام این کارا رو نمیکنم،فقط همین!
ولی بی شوخی تجربه جالبیه اگه حال و حوصله متافیزیک و این چیزا رو داری، تجربه اش کن.
- شوهر همشیره از قشم یه شکلاتهایی آورده لامصب سوخت موشک...منم چون کاملا حواسم به پوستم هست و خیلی به خودم اهمیت میدم فقط از روی رژیم مصرف میکنم: ۱ساعت بعد از صبحانه به عنوان نیم چاشت صبح...نیم ساعت بعد از ناهار به عنوان کمک برای هضم غذا... ساعت ۴ به عنوان عصرانه قبل از کلاس...ساعت ۷ به عنوان عصرانه بعد از کلاس و فقط یک عدد هم قبل از خواب برای دیدن خوابهای شیرین.
- دیشب فیلم نیما یوشیج رو دیدی؟پوووووووووووف.........................چرا واقعا چرا......!
- طی پاتکهای اخیر دادگـاهم حسابی قاطی بودم، طی یه عملیات خود جوش سازنده رفتم یه مشاوره پیدا کردم اِندِ روان شناس...شنبه شب وقت گرفتم،امید است گشایشی باشد اندرون این مخ به .......رفته!
دیروز که سر کار بودم گویا والدین پی کلید عمارت اندرون ولایت بودند که در کشو بنده یه پاکت وینستون لایت مربوط به شونصد سال پیش رو پیدا کردند و کلی مشعوف از این همه دقت خودشان و غمگین از اینکه که دیدی چی شد بچم موند شووَر نکرد معتاد شد! و خانوم والده پاکت رو برداشته تا سر فرصت با روشهای روان شناختانه بنده رو به راه راست هدایت نُمایند...تا اینکه نفس عماره خانوم والده آخر شب به سراغشون میاد و هی زیر گوششون میگه:پاشو اعظم پاشو برو یه نخ بکش حالشو ببر!!!این شد که بنده حین اعمال ریکی که با تمرکز فراوان می انجامم بوی این یار کمر باریک {به قول ساسوشا} از تراس به مشامم رسید و باز بسان همیشه رفتم که وظیفه چشم غره را انجام دهم و از همه جا بیخبر که این بار خود بنده مجرم تشریف دارم و خبر ندارم! خلاصه وضعیت مضحکی بود هر دو با نگاه حق به جانب به هم چشم غره میرفتیم و در عین حال هی سرمان را پایین مینداختیم که میدونم کار بدی کردم!!!
امروز هم شیفت بودم شانس من طرف هم اومده بود.خلاصه از سر صبح شدم سگ آقایِ پتیول.کسی جرات نمیکرد اصلا نزدیک شه! بعد از کار رفتم خونه همشیره و کلی حرفیدیم یه کم دلم گشایش پیدا کرد.قرار شد به این مطلب به طور جدی فکر کنم که کلا این کار رو بزارم کنار...و فول تایم در خانه بشینم و در طبخ غذا و امورات منزل تبحر کسب کنم نزد خانوم والده، و جیهزیه خود را تکمیل نمایم و منتظر شوم که روزی کسی بیاید و مرا بگیرد و اگر این روز نیامد تا آخر عمر در جوار والدین بمانم و بمانم و باز بمانم و همچنان امید از دست ندهم و تا آخرین لحظه به تبحرات خویش بیافزایم.
..الان که خستم ولی از فردا قول میدم تصمیم بگیرم!!!![]()
خداوند عقلی سالم عنایت فرماد انشااااااااااااااااالا
یکی دیگه از خواص اینکه آدم پول نداشته باشه این میتونه باشه که وقتی اکانـت اینترنت تموم میشه توان خریداری مجدد رو نداری، در نتیجه انسان باید روی بیارد به این اکانـت های قبـضی... و این میشود که هر جا میزنی این جناب سِپَـر سـپَنتا ظاهر میشود و با یه شست نازنین نگاهـبان حضورتان میباشد و این چونین است که بنده به هیچ گونه سایت خبری دسترسی ندارم و به قول آقای معلم مهربان عینکی ام !!! no news good news و در نتیجه زیاد سر اینتـرنت نمیام و همش جلو تلویزیون میخزم و این کانالها رو هی میرم بالا هی میام پایین و خلاصه برای خودم خجسته ام...
توی این گشت گذارها امشب نصفی از فیلم الماس خون رو دیدم ... و اینچونین عشقم به دیکاپریو افزونتر گشت... عجب این موجود خوب بازی کرد این تو ، موضوعش هم خوب بود ...کلی همزاد پنداری کردم با اون تیکه اش که طرف تو مملکت خودش چه جهنمی بود و به هیچ وجه احساس امنیت نمیکرد و با چند ساعت پرواز به جایی رسید که همه چیز آروم بود...یاد پارسال تابستون افتادم که رفتیم بلاد غربت به جهت لهو لعب...دقیقا تو اوج دادگاههای من بود و ناخودآگاه فکر میکردم هیچ جایی نیست که آروم باشه و همه بدبختند بسان بنده...ولی ۳ساعت بعد جایی بودیم که آدمهاش لااقل به ظاهر شاد بودند یه بهشت کوچیک سه ساعت اونور تر بود (جایی که داداشی بهش میگه زندان انفرادی با امکانات ویژه!!!) ((واقعا من این موجودات مذکر رو درک نمیکنم. جا به اون خوبی!
))
امروز شونصدتا عکس رو باید تحویل میدادم دهن چشمم(این یه عضو جدیده!) حسابی صاف گردید، ولی خوب طرف راضی بود و من به شادی وی شاد گردیدم...هدف ما جلب رضایت شماست!![]()
دیروز جواب امتحان زبانم رو گرفتم. پوووووووووووف...... گندی که زدم به کنار، آقای معلم مهربان عینکی فکر کرد من از رو بغل دستیم نوشتم این دیگه یعنی سوزش دو چندان!!!و اینچونین شد که به رگ غیرتم بر خورد نافـــُرم، نامَردم اگه پایان ترم نمره خوب نگیرم، حالا ببین!
عصری رفتم گالری بهزاد یه نمایشگاه تصویرسازی بود از داستانهای شاهنامه.نمایشگاه خوبی بود فقط از در گالری میومدی بیرون یه فضای عجیبی از اختلاط بوی دود اگزوز و بوی کودی که تو بلوار ریخته بودن با بوی بلال کبابی و پیتزا حس میکردی که رسما ذائقه انسان گــُه گیجه میگرفت باز شه یا بسته! خلاصه بر آیند بوها من رو بر آن داشت که بــِرم یه نوشیدنیه گرم از غرفه های جلو پارک بگیرم و عجب غلطی بود که کردم!چون این سوء برداشت ذائقه بنده، آن شد که تا ۱۱ شب جات خالی شصت دفعه ای گلاب به روتون رفتم مَوال و هی به تصویر سازی درباره داستانهای شاهنامه اندیشیدم!
صحبت رسید به تِر زدن، یاد امتحان زبانم افتادم...عجب تری زدم...نکته مضحکش این بود که بغل دستیم تمام برگه اش رو از رو دست من پُر کرد!متاسفم براش...
انقدر که آهنگای تو کامپیوترم در سطح روستا بود شوهر همشیره دلش برام سوخت اومد یه سری موزیک ریخت روش، من جمله کلی از آلبومهای الیور شانتی...آی دارم حال میکنم ،آی حال میکنم،قده خر!
داداشیم فردا صبح داره میره جاش هَوار تا خالی میشه![]()
پ.ن:فردا امتحان زبان دارم و هیچی هم نخوندم و تازه جلسه پیش هم غایب بودم.![]()
پ.ن:برای اخوین وبلاگ نویسم:نامردین اگه برام رنگی تعریف نکنین که ۵شنبه چطور بود. مُردم از فضولی...
سر زدم ولی چون نوشتنم نیومد کامنت نذاشتم.
مامانیم یه کم بهتر شده و تمام اهل بیت دارن سر نوع نگهداریش تو سر و کله هم میزنن... وضعیت مضحکیه...خاله ام که اومده بود ایران داره شنبه بر میگرده، داداشیم هم ۴شنبه... خوب در شرایط کنونی تنها کاری که از دستم بر میاد غر زدنه که واقعا اصلا ازش دریغ نمیکنم و به خوبی انجام میدم.
فردا شب دوستهای گروه مجسمه سازیم یه دوره گذاشتن که بعلت میزان غر بالایی که ته نشین شده درونم نمیرم.ممکنه خدای نکرده سه چهار ساعت غر نزنم خفه شم!
یه سفر هم میشد برم که امشب خبرش رو دادم که نمیرم.ور دل خانوم والده میخوام بشینم هی غر بزنم!
امروز مامان با وکیل جان تماس گرفت،طرف گفت تا ۱۰ روز دیگه نتیجه دادگاهم معلوم میشه... نمیدونم در چه حالی احساس پیروزی خواهم کرد.دو طرف قضیه میتونه خیلی بد تموم شه...خدایا به خودت سپردم.
به این حس و حالی که بالا گفتم، خارش ته حلق و تب و لرز رو هم اضافه کن...پووووووووووف واقعا آخر هفته باشکوهی رو پیش بینی میکنم...
پ.ن:برای روهام،خوندم. جالب بود...یه بار که نطقم وا شد دربارش حسابی مخت را میجَوَم!