دلم تئاتر میخواد حسابی... برای هفته دیگه احتمالا حرکت فرهنگیمو دوباره شروع میکنم...
دیروز با همشیره رفتیم مراسم صندل خری! جفتمون یه مدل صندل گرفتیم که خدای نکرده به هم حسودی نکنیم! از این زرق برقیها...آی جــِلفه، آی جلفه...
ناهار تو کلینیک کشک بادمجون داشتیم...یه کوفتی بود که از ظهر تا حالا یه پیوند ناگسستنی بین من و سرای اندیشه بر قرار کرده!
داشتم فکر میکردم همه جای دنیا شبهای تعطیلیشون فیلمهای رمانتیک میزارن یا موسیقی کلاسیک آرامبخش و خلاصه حرکات عشقولانه از خودشون در میکنن...به جاش تو مملـکت ما سر شب که اعتـرافات میزارن واسمون بعد یه کانال دیگه بچـه های طلاق میزاره که این یارو سلطانی همش توش داره نعره میکشه اون یکی جنـگ داخلی لـبنـان میزاره یکی دیگه هم هی میگه الـعـَفو!...پووووووووف خدا تنظیم مَه پارهء هیچ تنا بنده ای رو تو این شب عزیز به هم نزنه که مجبور به تحمل این اراجیف بشه...الهـی آمـین
پ.ن:جناب مرگ قسطی و جناب روهام عزیز، آقا شرمنده میفرمایین راضی به زحمت نیستم...حالا خیلی اصرار میکنین شماره حساب جاری رو براتون میل میزنم!(ولی بیشوخی مرسی از لطف جفتیتون)
تک تک لحظه های امروز رو با تمام قدرت کُشتم...تنها کاری که توش قدرت دارم...
ـ امشب مسواک نزنم....
+اِ اِ اِ نمیشه که...
ـ آخه چیزی نخوردم
+نه نمیشه باید پاشی مثل خر از سر شب داره دهنت میجنبه!
(بعد با زبونم تمام زوایای دهنم رو بررسی میکنم! و به دندون عقلم میرسم)
ـ آخ آخ یه وقت از این دکتر بگیرم برم اینو بکشم!یارو گفت اگه کامل بخواد دربیاد ترتیبِ همه دندوونهامو به هم میزنه...
+ اَه ...کیه که بره دوباره پول ارتودنسی بده!عمرا!صد سااااااااال!!! پاشَم مسواک بزنم!!!
سر شبی دختر دایی جان با زن دایی جان اومد و این فرآیند تولد من همچنان ادامه دارد! و باز کادو گرفتم!... (اینو گفتم که یعنی اگه کادو بهم ندادی تا حالا اشکال نداره با تاخیر هم قبوله!!!)
یا خدا داره امتحانم میکنه یا گذاشته منو سر کار...خلاصش که بد جوری قاطی شده همه چیز...خدایا خودت درستش کن لطفا...مرسی پیشاپیش!
این چند روزه چه خبر... خوب اول که ماشین ترکید رسما، باتری خالی کرد دقیقا وسط کوچه خاموش شد...خلاصه که شور و حال خاصی بود...
۵شنبه رفتم کلینیک...مثل خر عمل داشتیم من بودم و یه خانوم دیگه تا ساعت ۴ یه لنگه پا سر عمل بودم... دیگه حسابی بهشت رفت زیر پام انقده که به بشریت خدمت کردم!
بعد رفتیم بازم ولایت باز گیلاس چینی و باز خُسبش در هوای آزاد و حالی بردن از طبیعت.
دیگه... از صبح دارم buddha bar گوش میدم و نوشیدنی مناسب فصل (نسکافه داغ) مینوشم و میپزم و از زندگی لذت میبرم!
این چند روز همچی زیاد خوب نبودم،حتما اینجوری شدی که احساس کنی داره حرف زدنت شکل ناله میشه و صدای خودت تو مغزت از هر چیزی آزار دهنده تره (حتی از بار آهن خالی کردن همسایه ته کوچه ای...)خوب منم اینجوری شده بودم
دو شب پشت سر هم کابوس دیدم اونم یه چیز کوفتی تو مایه تَوَهُمِ شدید هم بهش اضافه کن(جان خودم خیلی ترسناک تر از اون آپارتمان مرگ قسطی تو مشهد!)... برای همین شب سوم اصلا تا صبح نخوابیدم و صبحش(که بشود دیروز) هم باید عکس از کار مجسمم رو تحویل میدادم(یه چیزی ساختم کَره...حالا عکسش رو میزارم این تو) صبح با جون کندن بلند شدم بساط رو جمع کردم به سمت دفتر که همون جا هم کارو تموم کنم هم عکس بگیرم روتوش هم کنم ،تحویل هم بدم چون روز آخرش بود... خلاصه دقیقه نود عکس کارو تحویل دادم. زیاد خوب نشد عکسش، امیدوارم قبول شم چون خودِ کار خوشگلتر از عکسشه ...
اومدم خونه برای خانوم والده و همشیره جریان خوابهامو گفتم،همشیره اعتقاد داشت بختک بوده، خانوم والده گفتند که تاثیر مجسمم بوده (یه جورایی ترسناکه!) خلاصه طفلی خانوم والده آخر شب هی اومد هی آیت الکرسی خوند هی فوت کرد به بنده... تا صبح در جوار خانوم والده خُسبیدم بدون کابوس![]()
![]()
پ.ن: این اسم پسره من چشه مگه؟ "ال چه" نوشتی چرا؟ تــــو له (بچه حیوانات) و چه (پسوند تصغیر!) برای تاکید بیشتر روی کوچکیش از نظر جسمی! اسم به این خوبی... کلی فکر کرده بودم!
گوشم از صدای خودم پُره...
چی میشد یه پنبه تو مخم فرو میکردم هیچی نمیشنید مخم!....
فعلا پس...نیستم چون نمی نویسم!
الان بسان یه خَر که تا امامزاده داوود رو چار نعل رفته خستم...اطاقم هم دقیقا بسان طویله همون خر بهم ریخته است!!! و تا ۲ روز دیگه باید یه مجسمه رو کامل کنم.پوووووووووووووف خداوند قدرتی اهورایی عنایت فرماید.
امروز طی مراسمی شاد و شور انگیز آداب جشن تولد من اجرا شد و مقادیری کادو دریافت نمودم و حال کردم قَدِ(همون خر بالایی!!!!) یکی از اخوان خانوم والده همراه با منزلشون! هم اومدن و نوری به مراسم پر نور و برکت من دادن(( معلومه تو بیمارستان زیاد تلویزیون دیدم نه؟))
پ.ن:اندر احوالات تـولـه چه: پسرم حسابی آقا شده ولی هنوز هم نمیتونه درست تمیز غذا بخوره و تا شکمش میره تو ظرف غذا فرو! دیگه شیطون شده و همه چیز رو گاز میگیره،پسرم به من رفته و شیر دوست نداره! نوه عمه جان بُردِش دامپزشکی ،دکتر گفت باید قرص کلسیم بهش بدین!!!حالا عکسش رو میگیرم میزارم این تو.
خوب حالا امسال دیگه با تولد حضرت زهـرا هم تولدمه دیگه چه شود...![]()
۲۷ سال پیش مامانم در این شب داشت درد میکشید مثل امروز... داشت امروز تو بیمارستان قبل از عملش میگفت اون موقع که درد میکشیدم دلم خوش بود بعدش تو میای تو بغلم ولی امروز هر چی درد بکشم آخرش یه سنگ با بوی جیش میدن بهم! (نتیجه گیری اخلاقی من قد یه سنگ با بوی جیش برای مامانم درد داشتم! یا بالعکس!!!)
پ.ن۱:یکی من رو نفرین کرده اینو میدونم یه جورایی جان خودم مطمئنم!اینو وقتی امروز داشتم تو بیمارستان بقیــ....... سگ دو میزدم با اون چـادر خنگم متوجه شدم!
پ.ن۲:تا ۱۱ شب بیمارستان بودم،شیفت دادم به همشیره.اومدم خونه یه شام مجلل درست کنم.....((( املت دست ساز من!))) یکی از تخم مرغهارو که شیکوندم دیدم توش گندیده
سعی کردم اون تیکش رو بریزم دور ولی گویا کامل نریختم چون دل اندرونم یه شور و حال خاصی داره! خداوند بخیر بگذراند انشا....
""پ.ن۳:*** مرسی که که حال مامانم رو پرسیدی***""
پ.ن آخری: دیشب از صورتم قالب گرفتم!(برای اون فراخوانه) گچ ریخت تو چشمم برای اینکه قالبم خراب نشه ۲۰ دقیقه تو چشمم موند! بعدش حالا مگه وا میشد چشمم... دیگه امروز با چشم تا به تا و چادر لیز لیزی قیافه ام دیدنی شده بودم حسابی ...
آها راستی روز مادر و زن بر تمامی نسوان عالم مبارک ...
این بیخوابی پریشب هیچ فایده ای نداشت، خوبیش این بود که یه طرح برای این فـراخوان انجمن مجسمه سازان زد به مخم...دیروز زنگ زدم به برو بکس فهمیدم تا ۱۸ ام بیشتر فرصت نیست پس دوباره چهارنعل پیش میرویم شاید که انتخاب شدیم!
شاید خانوم والده رو ببرم امروز بیمارستان...دعا کن زود خوب بشه...
پریروز رفتم نمایشگاه هانیبال الخاص... سبک جالبی داشت،هر جای کارش هر چی دلش خواسته بود نوشته بود از شعر گرفته تا...تو یه تابلوش یه دیوار پایین کارش کشیده بود رو دیوارش نوشته بود: لطفا پای دیوار نـشاشید شاید نقاش قبلا خود این کار را کرده باشد!!!
پ.ن:
برای مرگ قسطی:امشب از اون دوستم که مامایی خونده میپرسم.
برای رونوشت بدون اصل:از لحاظ علمی و آناتومیکی خرتناق یه جایی بالاتر از خِرخِره هست! در جاهای مختلف استفاده های متفاوتی داره!مثلا:تا خرتناق فهمیدن= خر فهم شدن. تا خرتناق خوابیدن= در حد مرگ خوابیدن!و ...خلاصه گــَنده هر چیزی رو دراوردن از زور زیاده روی!
برای امیر :قربان من احتیاجی نیست فشار بیارم روزگار داره بد جوری فشار میاره جان جدم!
برای هیمدال:مرسی از آدرس،اگه برم حتما میرم همونجاکه گفتی میشینم ببینم تکیه بر جای بزرگان چه جوریه!
چند روز پیش رفتم نان سحر بالای بولینگ عبدو یه نونهایی داشت کاملا سوخت موشک! یه نون جو که روش کاملا از مغز تخمه آفتابگردون و کنجد پوشیده شده...یه جعبه گرفتم و تو ماشین دخل نصفشو در اوردم....ممممممممم نرفتی حتما برو امتحانش کن...![]()
برگشتنی اومدم اَدای ژان والژان رو در بیارم، برم پُلی که تو کوچه باغی گذاشتیم جابه جا کنم ،دستم زیرش موند و حسابی حالم جا اومد...اینو گفتم که بگم الان هم دلم درد میکنه هم دستم!!!
از وقتی اومدیم خونه داریم همه تـپش نگاه میکنیم! داشت مراسم مهستی رو نشون میداد،روحش شاد.لحن اجرای امـیرقـاسمی خیلی باحال بود انگار داره فوتبال گزارش میکنه: الان همه دارن میگن لا اله االا...و از سالن خارج میشن...
چند تا نکته که از برنامه متوجه شدم، اول اینکه خانومهای مقیم لوس آنجـلس یا خیلی غذای هورمونی استفاده میکنن یا بازار پروتز سینه اونجا خیلی داغه! دیگه تا دلت بخواد مدل عینک آفتابی دیدم، یکی دیگه اینکه ایرونی جماعت هرجای دنیا که باشه دوربین ببینه نمیتونه خودش رو کنترل کنه و یا باید بای بای کنه یا بچش رو بیاره جلو دوربین یا ویکتوری بفرسته برای بینندگان!
دیگه در آخر تسلیت میگم به جامعه هنری و از شما آقای امیر قـاسمی تشکر میکنم که همچین برنامه ای رو تدارک دیدین!(۲۳ بار این جمله رو شنیدم!!!)
عصری فردوسی رو داشتم میاومدم بالا دم سفـارت انـگلستان دیدم یه ده بیستا از این برادران مبـارز و خواهران مبـارزترشان سلیقه به خرج دادن لباس متحدالشکل پوشیدن دارن مـشت میزنن همینجور تو دهن اسـتکبار جهـانی. نکته جالبش این بود که تعداد پُـلـیس از تعداد مـشت زنان اگه بیشتر نبود کمتر هم نبود و خودشون هم کلا ازدحام رو بیشتر جلوه میدادن!
به این میگن نیروی همراه و مردمی!
پ.ن:دلم هنوز درد میکنه یادم رفت امروز غُر بزنم!
پ.ن:یه cd آموزش تایپ گرفتم دارم تمرین تایپ میکنم سرعت تایپم درحد گــُه اومده پایین!!!

تو روزنامه نوشته بود،محققان روی خطوط صورت آدمها بررسی کردن، دیدن وقتی که دارن بستنی میخورن احساس خوشبختی میکنن. عصری رفتم دکتر... پووووووووف این یارو هم نفمید چــِمه.( بابا جامعه پزشکی، من دلم درد میکنه. خوبم کنین به زبون خوش!) برگشتی از مطب دکتر چون دلم درد میکرد و احساس بدبختی میکردم رفتم یه دونه از این بستنی کاله نسکافه ای های نیم لیتری خریدم اومدم خونه جلو تلویزیون پهن شدم تا تهش رو خوردم تا احساس خوشبختی کنم...به جای خوشبختی تنها حسی که از سر شب پیدا کردم دلپیچه و اسهاله!
پیرو حرکت فرهنگی که یه مدتِ شروع کردم ،فردا میخوام برم نمایشگاه نقاشی هانیبال الخاص. اگه خوب بود میام میگم...
پ.ن۱:عصری عجب بارونی اومد ،این تمیز شدن هوا به کنار، آی حال کردم ماشین رو نبرده بودم کارواش!!!
پ.ن۲:دیشب "گاهی به آسمان نگاه کن" رو دیدی؟ احساس کردم با ساتور به جونش افتاده بودن... ولی بازم خوشم اومد. حیف،نشد گفتگو آخرش رو ببینم...
بالاخره کار عکسهارو تحویل دادم،تمام ۵شنبه و جمعه جلو کامپیوتر جلبک زدم تا گند کاری نورپردازیم رو درست کنم و البته بازم اونی که میخواستم نشد...خستگیش به تنم موند خلاصه...
دیروز بعد از ظهر رفتیم جمعه بازار پاساژ پروانه،نرفتی برو. البته الان یه کم (که نه خیلی) از اون حال و هوای قدیمش اومده بیرون، ولی تو پارکینگش اگه بری بازم همونجوره...وقتی میری اونجا انگار زمان گم میشه ،همه وسایل مال دهه چهل و پنجاه...تقریبا هر چیز بی ربطی هم بخوای پیدا میکنی.از در قوری گرفته و چاقوی کُند و قاشق چنگال دست دوم گرفته تا آینه کنسول و مجسمه برنز و کتابهای خطی،یه چیزی که من باهاش خیلی حال میکنم صفحه گرام هاییِ که پخش میکنن، مثلا داری میری یه تیکه صدای عارف میاد اونور صدای عهدیه یه جا ویگن... اون هم با کیفیت در حد روستا!......جناب ابوی بنده عاشق اینجور چیزاس برای همین چند سالی میشه، جمعه ها که بیکاریم میریم اونوری... چند سال پیش تو پارکینگ ناصرخسرو بود و فقط هم جنسهای عتیقه ،بعد یه مدت جمعش کردن و بعد اومد تو پارکینگ پاساژ پروانه تو جمهوری بعد از حافظ ولی دیگه کلی اجناس دیگه بهش اضافه شده مثلا تو محوطه پاساژ لباسو کفش و این چیزا خیلی زیاده و خیلیها که میان دیگه به پارکینگش نمیرسن همون اول کلی مانتو ۳تومنی میخرن و حالشو میبرن!
امروز صبح با یه سری از همکارهای اسبق ام رفتیم درکه به صرف دلستر و بادوم زمینی! تمام حرفامون میدونی چی بود! چرا شوهر گیر نمیاد!!! خوب این یه بحث شیرینه که از ۲۵ سالگی به بعد تو تمام جمعهای دخترونه هست و البته که در آخر به هیچ نتیجه ای نمیرسیم! فقط از این بابت بسیار خوشحالم که کوچکترین عضو گروه بودم...