تبليغاتX
...من مینویسم پس هستم
این تو نمیشه عکس گذاشت

اینا رو داداشی برام ایمیلیده... دیده بودیشون؟ این و این 

"نقل از چلچراغ"

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم تیر 1386 توسط من |

زندگی مثل یه جاده است... طولش رو بزار به حساب کمیتش عرضش رو بزار کیفیتش... جاده هر کی یه جوره یکی دو بانده ،یکی چهار بانده، یکی آسفالت ،یکی سنگ چین،یکی هم مال رو... مشکلاتِ تو زندگی آدمهارو از جاده زندگیشون منحرف میکنن حالا بستگی داره کنار جاده ،گارد ریل داشته باشه یا نه،شونه داشته باشه یا نه... وقتی رفتی تو خاکی دیگه برگشتن به جاده سخته...بعضی وقتها هم انقده ضربه شدیده که طرف از شونه خاکی جاده هم خارج میشه و تموم... داره میشه دو سال که دارم تو  جاده ای میرم که عرضش قدِ لبهء یه جدولِ...یه لُکه خوردن میندازتم پایین...و هر بار برگشتن به جاده سخت تر میشه...و پاهای من خسته تر...نمیدونم کی قراره این جاده عریض بشه...

+ نوشته شده در شنبه سی ام تیر 1386 توسط من |

دو تا جیر جیرک اومدن تو حیاطمون آی حال میده شبها صداشون درمیاد... نمیدونم یاد چی میافتم ولی هر چی هست حس خوبیه،مخصوصا که با بوی نم بارون قاطی بشه و صدای کولر که داره بی آب کار میکنه! .(خر کیف میشوم اساسی!)

دلم تئاتر میخواد حسابی... برای هفته دیگه احتمالا حرکت فرهنگیمو دوباره شروع میکنم...

دیروز با همشیره رفتیم مراسم صندل خری! جفتمون یه مدل صندل گرفتیم که خدای نکرده به هم حسودی نکنیم! از این زرق برقیها...آی جــِلفه، آی جلفه...

ناهار تو کلینیک کشک بادمجون داشتیم...یه کوفتی بود که از ظهر تا حالا یه پیوند ناگسستنی بین من و سرای اندیشه بر قرار کرده!

داشتم فکر میکردم همه جای دنیا شبهای تعطیلیشون فیلمهای رمانتیک میزارن یا موسیقی کلاسیک آرامبخش و خلاصه حرکات عشقولانه از خودشون در میکنن...به جاش تو مملـکت ما سر شب که اعتـرافات میزارن واسمون بعد یه کانال دیگه بچـه های طلاق میزاره که این یارو سلطانی همش توش داره نعره میکشه  اون یکی جنـگ داخلی لـبنـان میزاره یکی دیگه هم هی میگه الـعـَفو!...پووووووووف خدا تنظیم مَه پارهء هیچ تنا بنده ای رو تو این شب عزیز به هم نزنه که مجبور به تحمل این اراجیف بشه...الهـی آمـین

 

پ.ن:جناب مرگ قسطی و جناب روهام عزیز، آقا شرمنده میفرمایین راضی به زحمت نیستم...حالا خیلی اصرار میکنین شماره حساب جاری رو براتون میل میزنم!(ولی بیشوخی مرسی از لطف جفتیتون)

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم تیر 1386 توسط من |

تک تک لحظه های امروز رو با تمام قدرت کُشتم...تنها کاری که توش قدرت دارم...

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 توسط من |

یه دیالوگ تقریبا تکراری که اغلب شبها با خودم دارم!!!:

ـ امشب مسواک نزنم....

+اِ اِ اِ نمیشه که...

ـ آخه چیزی نخوردم

+نه نمیشه باید پاشی مثل خر از سر شب داره دهنت میجنبه!

(بعد با زبونم تمام زوایای دهنم رو بررسی میکنم! و به دندون عقلم میرسم)

ـ آخ آخ یه وقت از این دکتر بگیرم برم اینو بکشم!یارو گفت اگه کامل بخواد دربیاد ترتیبِ همه دندوونهامو به هم میزنه...

+ اَه ...کیه که بره دوباره پول ارتودنسی بده!عمرا!صد سااااااااال!!! پاشَم مسواک بزنم!!! 

 

سر شبی دختر دایی جان با زن دایی جان اومد و این فرآیند تولد من همچنان ادامه دارد! و باز کادو گرفتم!... (اینو گفتم که یعنی اگه کادو بهم ندادی تا حالا اشکال نداره با تاخیر هم قبوله!!!) 

یا خدا داره امتحانم میکنه یا گذاشته منو سر کار...خلاصش که بد جوری قاطی شده همه چیز...خدایا خودت درستش کن لطفا...مرسی پیشاپیش!

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم تیر 1386 توسط من |

دو روز هی اومدم هی رفتم دیدم نمیشه هیچ صفحه ای رو باز کرد تو بـلاگفا. دیگه داشتم نا امید میشدم که برم یه جا دیگه بلاگم،که خودش ییهو درست شد و من بسی خوشحال...رونوشت بدون اصل میگه تو تلویزیون هم دربارش گفته...هـــــِه ایول ما مهمیم

این چند روزه چه خبر... خوب اول که ماشین ترکید رسما، باتری خالی کرد دقیقا وسط کوچه خاموش شد...خلاصه که شور و حال خاصی بود...

۵شنبه رفتم کلینیک...مثل خر عمل داشتیم من بودم و یه خانوم دیگه تا ساعت ۴ یه لنگه پا سر عمل بودم... دیگه حسابی بهشت رفت زیر پام انقده که به بشریت خدمت کردم!

بعد رفتیم بازم ولایت باز گیلاس چینی و باز خُسبش در هوای آزاد و حالی بردن از طبیعت.

دیگه... از صبح دارم buddha bar گوش میدم و نوشیدنی مناسب فصل (نسکافه داغ) مینوشم و میپزم و از زندگی لذت میبرم!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم تیر 1386 توسط من |

شده تا حالا پول یه چیزی رو بــِدی، بعد تا مدتها که بهش فکر میکنی بگی عجب گهی خوردم...الان اگه داشتم چه و چه میکردم...پارسال همین موقع ها بود که بنده از نظر تعطیلی مخ خیلی بد حالتر از حالا بودم.زد به سرم که آی چه حال میده آدم سرعت رو تجربه کنه و تو سرعت بمیره(اون موقع قرص سبز هامو نمیخوردم البته!) خلاصه یه کم وضع و حال جیب هم خوب بود و رفتم کلاس کارتینگ ثبت نام کردم... اونم چند ۲۸۰ هزار تومن... عین ۱۰ جلسه رو به خودم فحش دادم ایضا کل طول سال گذشته هر جا که به پیسی میخوردم! مثلا همین حال که باید ۵۰۰ تومن به وکـیل جان بدم...

این چند روز همچی زیاد خوب نبودم،حتما اینجوری شدی که احساس کنی داره حرف زدنت شکل ناله میشه و صدای خودت تو مغزت از هر چیزی آزار دهنده تره (حتی از بار آهن خالی کردن همسایه ته کوچه ای...)خوب منم اینجوری شده بودم

دو شب پشت سر هم کابوس دیدم اونم یه چیز کوفتی تو مایه تَوَهُمِ شدید هم بهش اضافه کن(جان خودم خیلی ترسناک تر از اون آپارتمان مرگ قسطی تو مشهد!)... برای همین شب سوم اصلا تا صبح نخوابیدم و صبحش(که بشود دیروز) هم باید عکس از کار مجسمم رو تحویل میدادم(یه چیزی ساختم کَره...حالا عکسش رو میزارم این تو) صبح با جون کندن بلند شدم بساط رو جمع کردم به سمت دفتر که همون جا هم کارو تموم کنم هم عکس بگیرم روتوش هم کنم ،تحویل هم بدم چون روز آخرش بود... خلاصه دقیقه نود عکس کارو تحویل دادم. زیاد خوب نشد عکسش، امیدوارم قبول شم چون خودِ کار خوشگلتر از عکسشه ...

اومدم خونه برای خانوم والده و همشیره جریان خوابهامو گفتم،همشیره اعتقاد داشت بختک بوده، خانوم والده گفتند که تاثیر مجسمم بوده (یه جورایی ترسناکه!) خلاصه طفلی خانوم والده آخر شب هی اومد هی آیت الکرسی خوند هی فوت کرد به بنده... تا صبح در جوار خانوم والده خُسبیدم بدون کابوس

پ.ن: این اسم پسره من چشه مگه؟ "ال چه" نوشتی چرا؟ تــــو له (بچه حیوانات) و چه (پسوند تصغیر!) برای تاکید بیشتر روی کوچکیش از نظر جسمی! اسم به این خوبی... کلی فکر کرده بودم!

 

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم تیر 1386 توسط من |

هیچی، کاری نداشتم فقط خواستم بگم امروز ۸ ۱ تیـر بود .... همین
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم تیر 1386 توسط من |

تا اطلاع ثانوی دهنم بسته باشه بهتره....

گوشم از صدای خودم پُره...

چی میشد یه پنبه تو مخم فرو میکردم هیچی نمیشنید مخم!....

فعلا پس...نیستم چون نمی نویسم!

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 توسط من |

امروز به منزل برگشتیم... و زیباترین لحظه زمانی بود که چـادر عاریه ایم رو دادم و کارت شـناساییم رو از دژبانی پس گرفتم و آزاد!! در زیر مانتو و مقنعه گشادم... در ملاصدرا یورتمه میرفتم تا به ماشین برسم! لحظه باشکوهی بود...خانوم والده مرخص شد و امیدوارم دیگه اونوری گذرش نیوفته...

الان بسان یه خَر که تا امامزاده داوود رو چار نعل رفته خستم...اطاقم هم دقیقا بسان طویله همون خر بهم ریخته است!!! و تا ۲ روز دیگه باید یه مجسمه رو کامل کنم.پوووووووووووووف خداوند قدرتی اهورایی عنایت فرماید.

امروز طی  مراسمی شاد و شور انگیز آداب جشن تولد من اجرا شد و مقادیری کادو دریافت نمودم و حال کردم قَدِ(همون خر بالایی!!!!) یکی از اخوان خانوم والده همراه با منزلشون! هم اومدن و نوری به مراسم پر نور و برکت من دادن(( معلومه تو بیمارستان زیاد تلویزیون دیدم نه؟))

پ.ن:اندر احوالات تـولـه چه: پسرم حسابی آقا شده ولی هنوز هم نمیتونه درست تمیز غذا بخوره و تا شکمش میره تو ظرف غذا فرو! دیگه شیطون شده و همه چیز رو گاز میگیره،پسرم به من رفته و شیر دوست نداره! نوه عمه جان بُردِش دامپزشکی ،دکتر گفت باید قرص کلسیم بهش بدین!!!حالا عکسش رو میگیرم میزارم این تو.

 

 

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم تیر 1386 توسط من |

دقیقا ۲۷ سال پیش ساعت ۱ شب(یا صبح!) مامانِ من ،من رو زایید و من شدم بچه سومی مامانم و بابام! و اون موقع مامان گفت اسم بچه بشه ......،بابام گفت بشه.....مامان گفت اسمش به خواهرش بیاد ،بابام گفت نه اسمش به برادرش بیاد! و از اونجایی که بعد ۳بار اشتباه تصمیم نداشتن برای چهارمین بار اشتباه کنن و برای اینکه داغ اسم به دل هیچکدوم نمونه این شد که من شدم دو اسمی تو خونه ...... بیرون خونه ....(این برای روهام که با خیال راحت حالا برام بنویسه،و همه داستانهاشو تقدیم به من کنه!!!) برای اینجا همون من باقی میمونم چون منم دیگه!

خوب حالا امسال دیگه با تولد حضرت زهـرا هم تولدمه دیگه چه شود...

۲۷ سال پیش مامانم در این شب داشت درد میکشید مثل امروز... داشت امروز تو بیمارستان قبل از عملش میگفت اون موقع که درد میکشیدم دلم خوش بود بعدش تو میای تو بغلم ولی امروز هر چی درد بکشم آخرش یه سنگ با بوی جیش میدن بهم! (نتیجه گیری اخلاقی من قد یه سنگ با بوی جیش برای مامانم درد داشتم! یا بالعکس!!!)

پ.ن۱:یکی من رو نفرین کرده اینو میدونم یه جورایی جان خودم مطمئنم!اینو وقتی امروز داشتم تو بیمارستان بقیــ....... سگ دو میزدم با اون چـادر خنگم متوجه شدم!

پ.ن۲:تا ۱۱ شب بیمارستان بودم،شیفت دادم به همشیره.اومدم خونه یه شام مجلل درست کنم.....((( املت دست ساز من!))) یکی از تخم مرغهارو که شیکوندم دیدم توش گندیده سعی کردم اون تیکش رو بریزم دور ولی گویا کامل نریختم چون دل اندرونم یه شور و حال خاصی داره! خداوند بخیر بگذراند انشا....

 

""پ.ن۳:*** مرسی که  که حال مامانم رو پرسیدی***""

پ.ن آخری: دیشب از صورتم قالب گرفتم!(برای اون فراخوانه) گچ ریخت تو چشمم برای اینکه قالبم خراب نشه  ۲۰ دقیقه تو چشمم موند! بعدش حالا مگه وا میشد چشمم... دیگه امروز با چشم تا به تا و چادر لیز لیزی قیافه ام دیدنی شده بودم حسابی ...

آها راستی روز مادر و زن بر تمامی نسوان عالم مبارک ...

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم تیر 1386 توسط من |

زندگی با تمام وسعت و عظمتش داره بهم نشادر میشه...مرض خودم کم بود مامان طفلی بازم سنگ کلیه گرفته،و من تنها موجودی هستم که باید پرستاری ازش کنم....پووووووووووووف

این بیخوابی پریشب هیچ فایده ای نداشت، خوبیش این بود که یه طرح برای این فـراخوان انجمن مجسمه سازان زد به مخم...دیروز زنگ زدم به برو بکس فهمیدم تا ۱۸ ام بیشتر فرصت نیست پس دوباره چهارنعل پیش میرویم شاید که انتخاب شدیم!

شاید خانوم والده رو ببرم امروز بیمارستان...دعا کن زود خوب بشه...

پریروز رفتم نمایشگاه هانیبال الخاص... سبک جالبی داشت،هر جای کارش هر چی دلش خواسته بود نوشته بود از شعر گرفته تا...تو یه تابلوش یه دیوار پایین کارش کشیده بود رو دیوارش نوشته بود: لطفا پای دیوار نـشاشید شاید نقاش قبلا خود این کار را کرده باشد!!!

 

 

پ.ن:

برای مرگ قسطی:امشب از اون دوستم که مامایی خونده میپرسم.

برای رونوشت بدون اصل:از لحاظ علمی و آناتومیکی خرتناق یه جایی بالاتر از خِرخِره هست! در جاهای مختلف استفاده های متفاوتی داره!مثلا:تا خرتناق فهمیدن= خر فهم شدن. تا خرتناق خوابیدن= در حد مرگ خوابیدن!و ...خلاصه گــَنده هر چیزی رو دراوردن از زور زیاده روی!

برای امیر :قربان من احتیاجی نیست فشار بیارم روزگار داره بد جوری فشار میاره جان جدم!

برای هیمدال:مرسی از آدرس،اگه برم حتما میرم همونجاکه گفتی میشینم ببینم تکیه بر جای بزرگان چه جوریه!

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم تیر 1386 توسط من |

 آن زمان که در عصر هنگام تا خِرتناق مشغول قیلوله شیرین و بلندِ خود بودم هیچ به این ساعات کُندِ شبانه نمی اندیشیدم  که بی خواب شَوَم و دهانم از بیخوابی صاف! آخر ای پرواردگارا صبح باید خروس خوان بلند شوم و به کلینیک رَوَم و تا عصر سر عَمل باشم. رحمی فرما و عنایتی بــِنما به این بنده خاطی خود...
+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم تیر 1386 توسط من |

آی امروز حوس کرده بودم با یکی درد و دل کنم ،از اون گپ هایی که تا ۲ساعت فک بزنی نفهمی کی زمان گذشت...بعلت اینکه کسی یافت نشد،بازم رفتم یه کاله نیم لیتری گرفتم به پیشنهاد روهام ایندفعه  شکلاتی گرفتم الحق این بهتر از نسکافه ایش بود تا تهش رو بلعیدم و به تنهایی خودم و بشریت فکر کردم! 

چند روز پیش رفتم نان سحر بالای بولینگ عبدو یه نونهایی داشت کاملا سوخت موشک! یه نون جو که روش کاملا از مغز تخمه آفتابگردون و کنجد پوشیده شده...یه جعبه گرفتم و تو ماشین دخل نصفشو در اوردم....ممممممممم نرفتی حتما برو امتحانش کن...

+ نوشته شده در یکشنبه دهم تیر 1386 توسط من |

صبحی رفتیم ولایت،مراسم گیلاس چینی...تا جایی که تونستم تو هوای آزاد خُسبیدم. داداشی پارسال دو تا بشکه سیب گذاشته بود که باهاش اَشربه بندازه زهی خیال باطل که همش شده بود سرکه سیب و خانوم والده با چه لذتی امروز داشت صافشون میکرد و اندَر خواص سرکه سیب نطقها میکرد!

برگشتنی اومدم اَدای ژان والژان رو در بیارم، برم پُلی که تو کوچه باغی گذاشتیم جابه جا کنم ،دستم زیرش موند و حسابی حالم جا اومد...اینو گفتم که بگم الان هم دلم درد میکنه هم دستم!!!

از وقتی اومدیم خونه داریم همه تـپش نگاه میکنیم! داشت مراسم مهستی رو نشون میداد،روحش شاد.لحن اجرای امـیرقـاسمی خیلی باحال بود انگار داره فوتبال گزارش میکنه: الان همه دارن میگن لا اله االا...و از سالن خارج میشن...

چند تا نکته که از برنامه متوجه شدم، اول اینکه خانومهای مقیم لوس آنجـلس یا خیلی غذای هورمونی استفاده میکنن یا بازار پروتز سینه اونجا خیلی داغه! دیگه تا دلت بخواد مدل عینک آفتابی دیدم، یکی دیگه اینکه ایرونی جماعت هرجای دنیا که باشه دوربین ببینه نمیتونه خودش رو کنترل کنه و یا باید بای بای کنه یا بچش رو بیاره جلو دوربین یا ویکتوری بفرسته برای بینندگان!

دیگه در آخر تسلیت میگم به جامعه هنری و از شما آقای امیر قـاسمی تشکر میکنم که همچین برنامه ای رو تدارک دیدین!(۲۳ بار این جمله رو شنیدم!!!)

+ نوشته شده در شنبه نهم تیر 1386 توسط من |

صبح  اداره پست کار داشتم یه بسته بفرستم بلاد غربت. سر تقاطع صدر شریعتی چندتا ماشین کلانـتری و راهـنمایی راننـدگی وایساده بود و مور و ملخِ سفید و سبزِ مغز پسته ای وول میزد.هر کی میخواست وایسه یه یارو از پشت بلند گو داد میزد!خلاصه خر تو خری بود که نگو.دو تا چهار راه بالاتر تونستم پارک کنم اومدم پایین کنجکاو که چرا انقده جماعت کنترل چی زیاد شده نفهمیدم،  رفتم تو پست دیدم هییییییییییییییییی هَه ملت دارن از سر و کول هم برای کـارت سوخـت بالا میرن و خیارها برای همین آماده باش بودن... در عرض ۴۵ دقیقه ای که اون تو بودم ۳تا دعوا دیدم که ۲تاش به فـحش خوار و مادر کشید، یکیش به کتک کاری! نکته جالب این بود وقتی خیاره میاومد جداشون کنه خودش میشد یه پایه دعـوا و از فـحش کتـک کاری چیزی کم نمیذاشت!

عصری فردوسی رو داشتم میاومدم بالا دم سفـارت انـگلستان دیدم یه ده بیستا  از این برادران مبـارز و خواهران مبـارزترشان سلیقه به خرج دادن لباس متحدالشکل پوشیدن دارن مـشت میزنن همینجور تو دهن اسـتکبار جهـانی. نکته جالبش این بود که تعداد پُـلـیس از تعداد مـشت زنان اگه بیشتر نبود کمتر هم نبود و خودشون هم کلا ازدحام رو بیشتر جلوه میدادن!

به این میگن نیروی همراه و مردمی!

پ.ن:دلم هنوز درد میکنه یادم رفت امروز غُر بزنم!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 توسط من |

 امیر برام کامنت گذاشته، که یه چیزی شبیه وبلاگ گروهی بزنیم و سر یه موضوع حرف بزنیم:موضوع طرح شده از طرف من:عوامل ایجاد دل درد و راههای معالجه آن! همه رو به این بحث شیرین دعوت میکنم...

پ.ن:یه cd آموزش تایپ گرفتم دارم تمرین تایپ میکنم سرعت تایپم درحد گــُه اومده پایین!!!

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم تیر 1386 توسط من |

مصداق بارز و تجلی زنده یه سگ دو پا رو میشد امروز در من دید...از صبح پاچه هر کی دور و ورم بود گرفتم و هیچ کار مفیدی نکردم. رفتم خونه همشیره تلپ شدم و تا تونستم غر زدم اونم برای اینکه خفم کنه ۲تا فیلم گذاشت. یکیش همین بود که ویل اسمیت توش بازی میکرد pursuit of happyness قشنگ بود برای مدتی باعث شد دهنم رو ببندم. تا وقتی دلم درد کنه همچنان سگ باقی خواهم موند!

 

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 توسط من |

دیروز با همون اکیپ همکاران اسبق رفتم گالری صبا تو خیابون طالقانی ... نمیدونم چرا اینقدر از این گالری صبا من بَدَم میاد یه جور بی در و پیکره. نکردن یه کاغذی، فلشی، کوفتی بزنن که بفهمی کدوم وری باید بری!...یه وَرش دوسالانهء پوستر بود چند تا از کارهای بر و بکس رو هم توش دیدم و بهشون کلی افتخار کردم! اونورش هم بررسی کارهای رامبراند عصر طلایی هلند یا همچین اسمی بود،نمایشگاه بیخودی بود برداشته بودن چاپ دیجیتال نقاشی ها رو گنده کرده بودن هی اینور اونورش مطلب نوشته بودن بیشتر حس میکردی تبلیغ ماشین چاپه تا اثر هنری،خلاصه که زیاد کِیف نداد. برگشتنی رفتم بازار رضا تا خِرتِناق cd خریدم آی حال داد...

تو روزنامه نوشته بود،محققان روی خطوط صورت آدمها بررسی کردن، دیدن وقتی که دارن بستنی میخورن احساس خوشبختی میکنن. عصری رفتم دکتر... پووووووووف این یارو هم نفمید چــِمه.( بابا جامعه پزشکی، من دلم درد میکنه. خوبم کنین به زبون خوش!) برگشتی از مطب دکتر چون دلم درد میکرد و احساس بدبختی میکردم رفتم یه دونه از این بستنی کاله نسکافه ای های نیم لیتری خریدم اومدم خونه جلو تلویزیون پهن شدم تا تهش رو خوردم تا احساس خوشبختی کنم...به جای خوشبختی تنها حسی که از سر شب پیدا کردم دلپیچه و اسهاله!

پیرو حرکت فرهنگی که یه مدتِ شروع کردم ،فردا میخوام برم نمایشگاه نقاشی هانیبال الخاص. اگه خوب بود میام میگم...

پ.ن۱:عصری عجب بارونی اومد ،این تمیز شدن هوا به کنار، آی حال کردم ماشین رو نبرده بودم کارواش!!!

 پ.ن۲:دیشب "گاهی به آسمان نگاه کن" رو دیدی؟ احساس کردم با ساتور به جونش افتاده بودن... ولی بازم خوشم اومد. حیف،نشد گفتگو آخرش رو ببینم...

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم تیر 1386 توسط من |

دلم سریال ارتش سری یا بر لبه تاریکی رو میخواد ....چرا؟نمیدونم!
+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386 توسط من |

 از دیروز تابستون شروع شد(نه بابا!)...با وجود اینکه سالهاست دیگه زیاد فرقی نداره ولی بازم تو یه جام جشن میگیرم! این تیکه آخر خرداد اول تیر رو خیلی دوست دارم که کاملا یه حس شرطی شدست که برمیگرده به زمان مدرسه، فاصله بین آخرین امتحان با تحویل کارنامه...بعد از کارنامه گرفتن چون معلوم میشد تو چی ضعیفم گیر ها شروع میشد که تو تابستون بشین درسهای سال دیگه رو بخون... مامان همیشه وقتی کارنامم رو میگرفت این تکه کلامش بود"یه بار جستی ملخک" واز خر شانسی من هیچ وقت تجدیدی نیاوردم،و عین ۱۲ سال مدرسه رو باسیستم ناپلئونی طی کردم!

بالاخره کار عکسهارو تحویل دادم،تمام ۵شنبه و جمعه جلو کامپیوتر جلبک زدم تا گند کاری نورپردازیم رو درست کنم و البته بازم اونی که میخواستم نشد...خستگیش به تنم موند خلاصه...

دیروز بعد از ظهر رفتیم جمعه بازار پاساژ پروانه،نرفتی برو. البته الان یه کم (که نه خیلی) از اون حال و هوای قدیمش اومده بیرون، ولی تو پارکینگش اگه بری بازم همونجوره...وقتی میری اونجا انگار زمان گم میشه ،همه وسایل مال دهه چهل و پنجاه...تقریبا هر چیز بی ربطی هم بخوای پیدا میکنی.از در قوری گرفته و چاقوی کُند و قاشق چنگال دست دوم گرفته تا آینه کنسول و مجسمه برنز و کتابهای خطی،یه چیزی که من باهاش خیلی حال میکنم صفحه گرام هاییِ که پخش میکنن، مثلا داری میری یه تیکه صدای عارف میاد اونور صدای عهدیه یه جا ویگن... اون هم با کیفیت در حد روستا!......جناب ابوی بنده عاشق اینجور چیزاس برای همین چند سالی میشه، جمعه ها که بیکاریم میریم اونوری... چند سال پیش تو پارکینگ ناصرخسرو بود و فقط هم جنسهای عتیقه ،بعد یه مدت جمعش کردن و بعد اومد تو پارکینگ پاساژ پروانه تو جمهوری بعد از حافظ ولی دیگه کلی اجناس دیگه بهش اضافه شده مثلا تو محوطه پاساژ لباسو کفش و این چیزا خیلی زیاده و خیلیها که میان دیگه به پارکینگش نمیرسن همون اول کلی مانتو ۳تومنی میخرن و حالشو میبرن!

امروز صبح با یه سری از همکارهای اسبق ام رفتیم درکه به صرف دلستر و بادوم زمینی! تمام حرفامون میدونی چی بود! چرا شوهر گیر نمیاد!!! خوب این یه بحث شیرینه که از ۲۵ سالگی به بعد تو تمام جمعهای دخترونه هست و البته که در آخر به هیچ نتیجه ای نمیرسیم! فقط از این بابت بسیار خوشحالم که کوچکترین عضو گروه بودم...

+ نوشته شده در شنبه دوم تیر 1386 توسط من |