تبليغاتX
...من مینویسم پس هستم
ـ تازگیها ترددم تو مترو بیشتر از قبل شده و هر بار که از پله ها میرم پایین شدیدا حس مرحومه مرلین مونرو بهم دست میده!!!

برای ژوژمان مجسمه سازی آخر ماه هیچ گُهی نخوردم(البته واضح و مبرهن است که با یک تاغار "تاقار طاغار...!!!" خوردن هم نمیشود به جایی رسید و فقط چاره هم کشیدن و ساختن است که توانش بد جوری از بین رفته، اندرون بنده!)باشد که نیروی ایزدی به یاریم آید...

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم تیر 1387 توسط من |

بنا به روایتی بنده در چونین روزی زاده شدم، البته فرقه ای از مسلمـین بر این اعتقادند که بنده فردا پا به عرصه گیتی میگذارم و قرار است فردا به حضورمان شرف یاب شوند!در کل فرقی نمیکند،مهم یک سال بزرگتر شدن بنده است و قدم نهادن بنده به عرصه ۲۸ سالگی...داره به سرعت میگذره و اصلا من آمادگیش رو ندارم که بزرگتر بشم،تو ذهن خودم که حساب میکنم خیلی بخوام دستِ بالا بگیرم قدِ ۱۶ سال زندگی کردم حالا دیگه آخرش بشه ۱۹ ولی جون خودم بالاتر راه نداره!!!حالا چون تویی ۲۲ هم قبوله!!!!

پ.ن:سرکار ابوی به تازگی یک فقره عطر استعمال میکنند که همانا همان عطریست که دوست پسر فقید بنده در زمانهای بسیار دور استعمال مینمود!این است که در این روزهای گرم تابستان بنده بدجوری هر سری حالم گرفته میشود و یاد اوشان افتاده و به زندگی کنونیشان در چین و ماچین و آن همسر چشم بادامیشان می تَفَکرم، سر در گریبان فرو میبرم و هر بار نزد خود میگویم" خاک بر سرش کنن!!!"

پ.ن۲:با سرکار ابوی جنگی دو جانبه را آغاز نمودم فقط به سبب خریت! یکی بگه آدم عاقل دم تولدش با باباش دعوا میکنه! هیچی دیگه، اگه مثل سه سال گذشته دختر خوبی میبودم احتمالا یک فقره سکه تمام بهار به مناسبت اشتباهی که ۲۸ و نه ماه پیش سرکار ابوی مرتکب شده بود، به جیب میزدم ولی ای امان از این خریت! 

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387 توسط من |

ـ سرم درد میکنه قدِ خر!

چون بدون عینک شونصد ساعت پای اینـترنت مفت نشسته بودم!نمیدونم تو کامپیوتر های خونگی هم این حالت هست یا نه،ولی در این لپ تاپ های نازنین در گوشهء پایین سمت راست یک سری آنتنهای کوچکی هست به نام اینـتـرنت وایـر لـِس،تصور کن که خیلی تصادفی متوجه بشی که آنتنهای کوچولو از خاکستری به رنگ سبز تبدیل شدن وبهت اعلام میکنن که تو یک شـبکه بیسیم دریافت اینـترنت هستی اونم با سرعـت ۵۲ مِـگ... این میشه که بنده سر از پا نشناخته لپ تاپ اَبــَوی گرام را زیر بغل زده به سرعت به محل دریافت رفته و از سر ظهر تا همین الان مشغول خفه کردن خود و غَلت(قلت غلط قلط!!!)زدن در دنیای مجازی  میباشم!میدونم انسان بیجنبه ای هستم!فقط یه مشکلی وجود داره که این فیـJتر شکن بی ادب بنده وایـر لـس را نمیفمه! بنابراین هر ۳دقیقه یک بار این صفحه سِـپر عزیز یک شست(شصت؟ شسط؟شصط؟شثط؟شثت؟!!!)بزرگ به بنده نشان میدهند و هی مواظب امـنیت اخـلاقی بنده میباشد!از همه دوستان همساده گان و یاران صمیمی ام تقاضا مینمایم چنانچه فیـJتر شـکنی دارند به بنده عنایت نمایند باشد که رستگار شوید!

ـ تا اونجایی که یادم میاد هر موقع که میخواستم یه ایمیل درست کنم سعی میکردم اطلاعاتی که میدم درست باشه (جنسیت، تاریخ تولد و اینا)و حتی الامکان هم هیچ سایتی عضو نمیشم چون هی حوصله پاک کردن ایمیلهای مزخرف رو ندارم. حالا نمیدونم چی شده که هر روز یه چند تا ایمیل برام میاد که مرگ من پاشو بیا از وایـاگراهای ما بخر!هی من میزنم spam یا  block ولی کو گوش شنوا دوباره از فرداش یه ایمیل دیگه میاد آیا واقعا از سایز .....تون راضی هستین!

خلاصه که تا این طرف یه بسته از قرصهاش رو به من بدبخت قالب نکنه ول کن نیست!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387 توسط من |

ـ همیشه فکر میکردم من تو زندگی گذشته ام به احتمال زیاد یه خرس بودم برای همینم هست که زمستونها کلا میزان گشادیسمم افزایش پیدا میکنه و جون میکنم از در خونه برم بیرون ولی دیگه امسال بهم ثابت شد که تو زندگی گذشته ام احتمالا یه همچین موجودی بودم!!!

ـ حرف جانور و زندگانی گذشته شد یاد این موجوداتی که تو چند هفته گذشته به وفور سر میادین میان افتادم،به نظرت خیلی شبیه این کروکودیل مهربان نیستن؟! مخصوصان اینایی که سر در مترو وایمیستن و دهنشون رو باز نگه میدارن که یه شکار به آرامی از پله های مترو بیاد بالا!

ـ تو دو هفته اخیر بـرادران نـیرو بسیار بسیار به ما حال دادند و بـرق منزل را هی میبرند که کانون خونواده ما با انواع و اقسام شمعها تبدیل به محفلی روحانی و معنوی بشه و من و خانوم والده هی کنار هم بشینیم و درد و دل کنیم. بنده جدیدا به تفریحات این مُدلیم، جدول سودوکوی روزنامه همشهری و گیم موبایل پیرم رو هم که مشتمل بر یک توپه که باید از تو حلقه بپره رو هم اضافه کردم!و اینچنین از زندگی لذت میبرم!!!

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد 1387 توسط من |

۲۱ اردیـبهشت فرهـنگ معیـری  فوت کرد. ۹سال پیش من شاگردش بودم، تو کلاسهایی که هنوز هم آگهیش رو میشه تو همشهری محله پیدا کرد.تو کارش خلاق بود و پر تجربه همیشه یه سیگار دستش بود گاها یکی هم پشت گوشش میذاشت.یه عینک نزدیک بین نیمه داشت که به طور خیلی استوار و پایدار رو سرش جا میگرفت و سرش رو هم که خم میکرد نمیافتاد پایین، علتش این بود که در گذر زمان رو سرش جاش مونده بود،عاشق جنسهای قدیمی بود و دکور دفترش هم بیشتر چیزای قدیمی بود.تصویری که ازش تو ذهنم مونده همینها بود و تمام اصول گـریم که بهم یاد داد...    

 روحش شاد

+ نوشته شده در دوشنبه سیزدهم خرداد 1387 توسط من |

تقاطع

پسران آجری

محاکمه

دلهای نا آرام

گرگ و میش...

این جَزای کسیه که هم بخواد برنامه شبکه داخلی هتل رو ببینه و هم از شیراز تا تهران زمینی برگرده!... از من میشنوی یا زمینی نرو سفر طولانی یا اگه میری حتما قبل از حرکت یه دیازپام بنداز بالا که مجبور نشی فیلمهایی که گفتم ببینی! از همه فاجعه تر دلهای نا آرام بود که به حق، دل من یکی رو حسابی نا آرام کرد و به مرز دل آشوبه کشوند!!!

+ نوشته شده در جمعه سوم خرداد 1387 توسط من |

قبل از هر چیز میخواستم بگم از کیبرد focus متنفرم چون به جای دکمه backspase ورداشته یه دکمه خنگ power گذاشته که اگه یه مشنگی مثل من به پستش بخوره آخر هر کلمه ای که اشتباه می نویسم هی کل سیستم هی خاموش میشه !

 بنده هم اکنون در یک کافی نت جلوس نموده ام در شهر شیراز، البته ظهر بسیار بسیار گرمی رو در حال گذراندن هستم و احساس نیم پز شدن میکنم،جای شما خالی که به اسم پسر خاله جان داریم هی به مسافرت به اقصی نقاط کشور میپردازیم و حالی میبریم از زندگی...برگشتم تهران قول میدم چند تا عکس توپ از جاهایی که رفتیم بزارم

والا این چند وقت که نبودم به چند دلیل بود یکیش این که تلفن بنده مدتهاست قطع شده و بنده برای اتصال به جهان مجازی بایست کلی ژانگولر بازی در بیارمو خط بکشم به اتاق و از این صحبتها که گشادیسمم اجازه این همه فعالیت رو نمیده!دیگه اینکه یه کم در حال سفر بودم و جونی در کار نبود که بنویسم...خلاصه شرمنده اگه اومدین و بنده آپ نبودم.

نمیدونم این جمله از کیه ولی همیشه یادمه مامانبزرگ میگفت که لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست...ولی لامصب هیچ کدوم از وکیلهایی که باهاشون مشاوره داشتم این اعتقاد رو نداشتن...البته بنده میخوام یه جمله دیگه هم به این بالایی اضافه کنم...ترسی که در بخشش هست در انتقام نیست

پ.ن:فردا قراره بریم تخته جمشید امیدوارم این دفعه خالی تر نشده باشه!

پ.ن دومی:آها راستی امیر حسین قسطی اینجا فیــJتر شده!!!

پ.ن آخری!:دیگه اینکه قسم میخورم به بلاد خودمون که برگشتیم پول تلفنم رو بدم.

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387 توسط من |

امروز رفتم سفارت برای گرفتن جواب ویزا...تا دیروز زیاد برام مهم نبود که از ایـران برم یا نه و اینکه هر چی خیر هست پیش بیاد و این حرفها ولی نمیدونم چرا همه این حرفها امروز از یادم رفته بود یه دلشوره خـِـنگی داشتم که نگو...همش به برنامه هایی که برای اونور آب ریخته بودم فکر میکردم و اینکه چقدر اینجا دارم تکرار میکنم همه زندگیم رو...

خدا عمرشون بده این برادران سفـارت کــُفر رو که یه روزه جواب میدن و نمیزارن آدم زیاد به هپروت بره! هیچی دیگه اول تو پذیرش که همه رو صدا زدن به من گفتن وایسا تا صدات بزنیم و بعد از یه ساعت و نیم صدام زدن و یه آقایه چشم آبی خندان بهم گفت ویزاتون رد شده حالا اگه دوست داری بازم اقدام کن" که بازم بهت ویزا ندیم ولی تو ۲۰۰ تومن دیگه خرج کنی تا حالت جا بیاد!!!" (قسمت آخر جمله به قرینه معنوی حذف شد البته!!!)به همین سادگی یه کار شد به تمام برنامه ریزیم برای آینده! این جور مواقع حس یابو بودنم غلیان میکنه و فقط دلم میخواد که راه برم و این شد که از چهار راه استامبول تا میدون انقلاب رو پیاده رفتم البته یه دور منوچهری رو از سر تا ته گشتم و تمام کوله پشتیهاش رو قیمت کردم ولی چون میخواستم حال خودم رو بگیرم هیچی نخریدم! فقط راه رفتم و فکر کردم به آینده...

تیکه بد قضیه این بود که تمام اهل بیت از اقصی نقاط شهر میزنگیدن که ببینن گرفتم یا نه و بنده هم که تا دیروز نیشم تا بناگوش وا بود و پر از انرژی به هیچ وجه نمیتونستم جوابشون رو بدم خونه هم که رسیدم هی خودم رو کنترل کردم که به رو خودم نیارم ولی گویا قیافم له تر از اونی بود که بشه مخفی اش کرد! این مه پاره هم پاتک نهایی رو به اینجانب وارد کرد و اون آهنگ hurt کریستینا خانوم رو گذاشت و باعث اندوه دو چندان بنده گشت!!!

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 توسط من |

سال ۸۳ من تو بیمارستـان آتیه کار میکردم.تو اتاق عمـل زنـان و زایـمان،که بیشتر جراحهاش خانوم هستن یادمه یه روز یه آقای جراح نسبتا مسن بسیار آروم و مهربونی اومد که خیلی اسمش برام آشنا بود، با هم رفتیم سر عمل. بین عمل حرف پیش اومد که قدیم کجا کار میکرده و آخر سر فهمیدم که همون سالهایی که مامان بابا اراکــ بودن اون هم اونجا بوده و از قضای روزگار همون بیمارستانی که منم به دنیا اومدم کار میکرده...بعدا از روی گواهی ولادتی که برام صادر شده بود فهمیدم که همون دکتری بوده که من رو به دنیا اورده. اسمش رو، رو اون برگه دیده بودم.حس جالبی باهاش داشتم نمیدونم چی بود ولی یه جور صمیمیت مطلوب بود یه جور امنیت و راحتی.هر وقت میاومد اتـاق عمل سراغم رو میگرفت یه گپی با هم میزدیم ...

از وقتی که بیمارستان کار نکردم دیگه ندیدمش و ازش خبر نداشتم تا اینکه چند وقت پیش همکارای سابقم رو دیدم و بدترین خبری که میشد شنید رو شنیدم خبری که به مراتب از مرگ بدتر بود...سه، چهار ماه پیش شبونه با همسرش از جلو در مطبـش دُ زدیـده بودنش...چند وقت بعد همسرش رو ول کرده بودند در حالیکه شِکــنـجه اش کرده بودن ولی هنوز اون رو آزاد نکردند پـلیس در جریان امورشون هست ولی هنوز هیچ ردی ازش ندارند...نمیدونم کی میتونه با اون آدم مهربون و آروم و دوست داشتنی دشمـن باشه.کسی که بیشتر عمرش رو به مردم خدمت کرده بود.نمیدونم... به احتمال قوی برای اخاذی بوده، مرده شوره این پول کثیف رو ببرند که انسان رو از هر حیوونی کثیفتر و پلیدتر  میکنه ... امیدوارم هر چه زودتر پیـدا بشه.براش دعا میکنم،براش دعا کن لطفا...

پ.ن:راستی وقت کردی برو اینجا رو امضا کن،برای اینکه گوگل برداشته اسم خلیـج فـارس رو عوض کرده

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 توسط من |

فکر کنم بیشترین وقفه رو بین پستهام انداختم حتی بیشتر از اون موقع ها که نوشتنم نمی اومد و با قهر یه مدتی نبودم.ولی این بار قهر نبودم اصلا، ولی ذهنم خیلی خیلی درگیر بود انقده افکارم به هم گره خورده بود که مرتب کردنشون و به شکل حروف در آوردنشون تقریبا غیر ممکن بود... به حول قوه الهی هم اکنون یه نــَموره بهترم! مرسی جویای احوالاتم شدی.

قراره روز یکشنبه برم سفـارت به جهت اخذ روادیـد سیاحتـی. نمیدونم به روز یکشنبهء مـقدس فکر کنم که برام شگون داره یا به اون ۱۳ آوریلش نگاه کنم!!! به هر حال، هر چه پیش آید خوش آید.

بعدشم یه کله بعد از سفـارت میخوام برم کـاخ دادگـستری تا یه شکایت مبسوط از اون خانم دارالترجمه ای کنم که سه برگ ترجمه رو قده خر تو پاچه ام کرد!!! 

از اینها بگذریم پسر خاله جان هم میخواد دو هفته دیگه به خاک مادری برگرده و بنده وظیفه گردانیدن شازده رو دارم.فعلا تو فکرم یه سیاهکل یه همدان یه شیراز ببرمش حالا با کدوم بنزین ا... اعلم!

از هفته آینده هم میخوام برم انجـمن کـودکان کـار و برای دخترها یه کلاس آموزشی بزارم و دو زار احساس مفید بودن در زندگی اجتماعی کنم.

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم فروردین 1387 توسط من |

عیدت مبارک

مرسی که برام پیام تبریک عید دادی و ببخش که نیومدم مثل آدمهای با شعور تو کامنتهاتون پیام بزارم ولی باور کن تمام دوستان دست چپی و اونایی که برام پیغام داده بودن رو سر زدم و خوندم اما همون گشادیسم مزمن همیشگیم توان نظر دادن را از بنده صلب نموده!!!

میخواستم یه پست مفصل بزارم و کلی از سفر شمال و تکاپوی شب سال نو و جمع بندی سال گذشته و برنامه ریزی برای سال آینده و اینا بگم ولی ای امان از این خواب نوشین که بد جوری بر چشمانمان مستولی گشته...

سال بسیار بسیار  خوبی برات آرزو میکنم،با تن سالم، دل خوش و پر از موفقیت .

اینم از اون اس ام اس های تبریک سال نو بود که خوشم اومد و مثل ندید بَدید ها برای هر کی دم دستم بود فرستادم:چه دعایی کُنَمَت بهتر از این:خنده ات از ته دل، گریه ات از سر شوق. نوروز مبارک 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 توسط من |

ـ صبحی رفتم اداره پست که ببینم پاکتی که حاوی دعوت نامه بندهء حقیر بوده و باید ۳هفته پیش میرسیده بود کدوم سوراخی گیر کرده، که آقای کچل شمالی مهربان بهم گفت برگشت خورده!و حسابی یه کار شد به احوالاتم.تمام مسیر رو تا خونه پیاده اومدم که دوساعتی طول کشید، و توشه راه هم یه بسته چوب شور با آب پرتغال تناول نمودم!!! و برای اینکه حالم باز بهتر شه رفتم دو قرن سکوت دکتر زرین کوب رو گرفتم که تعطیلات عید دو زار به شعور تاریخیم اضافه شه!و یه کتاب دیگه هم گرفتم به نام تعالیم گائوتمه بودا برای گوسفندان کارتونهاش فوق العاده است سر هر صفحه اش کلی خندیدم و این چونین دیگر به این که دعوتنامه و احیانا سفر بنده به بلاد غربت دچار تــِریدگی شد فکر نکردم!

ـ دو روز پیش یکی از دوستای دبیرستانیم اومد پیشم کلی گپیدیم،من همش از اینکه میخوام از ایـران برم براش گفتم و اون از اینکه با وجود اینکه به راحتی(چون اقلیـت مذهـبی هست)میتونه بره ولی دوست داره بمونه و تلاش کنه برای آینده وطـن برام گفت...از اینکه میخواد عضو یه گروهی بشه برای حمـایت از کودکـان کار. این شد که علاقمند شدم منم باهاش برم و این چونین دیروز همراه با نشاط دختر دایی ۱۵ سالش که یه جورایی معرف ما بود رفتیم مرکز حمـایت از کودکـان کار.تو ذهنم یه خونه ای رو تصور میکردم که بچه ها با لباسهای متحدالشکل اونجا زندگی میکنن و احیانا همونجا هم کار میکنن ولی به این نتیجه رسیدم که خیلی خیلی ذهنیت فانتزی ای دارم.مرکز تو یه خونه ای بسیار قدیمی بود تو کوچه پس کوچه های پایین مولوی که بوی فاضلاب اول همه به پیشوازت می اومد یه در کوچیک فلزی که بعد از یه راهرو میرسید به حیاط خونه ای که حداقل ۵۰ سال عمرش بود.اتاقهای کوچیکی که دور تا دور حیاط بود پر از بچه هایی که مجبور بودند در طول روز برن کار کنن تا خرج خونواده هاشون رو در بیارن این کار از گدایی و دستفروشی بود تا کارگری و این مرکز وظیفه درس دادن به اونها رو داره و یه جورایی اونجا یه مامن براشونه میتونن تو حیاط بازی کنن یا از کتابخونه اش استفاده کنن یا تو کلاسهای فوق برنامه اش شرکت کنن... منم عضو شدم و میخوام سال آینده یه برنامه هفتگی منظم براش بزارم.

ـ آخر هفته چند روز میریم شمال به صرف بادهی پایانی سال به مخ، بسیار بسیار از این بابت مشعوف میباشم.باشد که هوا و جاده نیز با ما همکاری لازم را داشته باشند و این شعف درونی را از دماغمان در نیاورد!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386 توسط من |

ـ امروز مثال بارز و تجلیه زنده،پیوند یک سگ پاچه گیر و یک جلبک پیر در بنده نمایان بود.تمام طول روز یا جلو تلویزیون و یا مانیتور کامپیوتر ماسیده بودم و اصلا از زندگی لذت نبردم.انگار تمام جونم رو با یه سرنگ ۵۰cc کشیده بودن...چرا؟ نمیدونم!

ـ دیروز روهام و سین بانو"عیال محترمه شان" رو زیارت کردم،حس عجیبی داشتم...اولین نفراتی که از دنیای مجازی به حقیقی بنده وارد شدند.زوج دوست داشتنی که بر خلاف تمامی دوستانی که من تا کنون داشته ام خانوم کم حرف تر از آقا بود!براشون آرزوی خوشبختی میکنم.

ـ هوا این چند روز به طور وحشتناکی دوست داشتنی ست و نافرم بهاری میباشد و از بد روزگار بد جوری دو نفره نیز می باشد! حالا این وسط من دوست پسر مرغوب از کجا گیر بیارم که برم باهاش قدم بزنم!!!

ـ دلم شدیدا میخواهد برم بانو سالخورده آقای سمندریان رو ببینم ...

ـ دلم شدیدا یه شمال میخواد با یه تمدد اعصاب مُفصل...

ـ دلم یه نیروی اهورایی میخواد که بشینم سر مجسمه سازیم(برای سال دیگه یه انفرادی میزنم.هر کی نزنه خره!!!)

 

 

+ نوشته شده در شنبه هجدهم اسفند 1386 توسط من |

آهـ.........................ــای

 اهالی بلاگستان راحت  بخوابیــــــــــــــــــــــــد که شهر در امن و امان است!

 

 

ساعت ۵ صبح میباشد و من همچنان بیدار میباشم...همش تقصیر اون لیوان چایی آخر شبه!

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386 توسط من |

 

هی یارو،... با خودمم میشنوی...

 اِنقدر خودت رو قضاوت نکن، میفهمی!

 

پ.ن: اعصاب نمیدارم به همین سادگی به همین بد مزگی!

+ نوشته شده در جمعه دهم اسفند 1386 توسط من |