
برای ژوژمان مجسمه سازی آخر ماه هیچ گُهی نخوردم(البته واضح و مبرهن است که با یک تاغار "تاقار طاغار...!!!" خوردن هم نمیشود به جایی رسید و فقط چاره هم کشیدن و ساختن است که توانش بد جوری از بین رفته، اندرون بنده!)باشد که نیروی ایزدی به یاریم آید...
پ.ن:سرکار ابوی به تازگی یک فقره عطر استعمال میکنند که همانا همان عطریست که دوست پسر فقید بنده در زمانهای بسیار دور استعمال مینمود!این است که در این روزهای گرم تابستان بنده بدجوری هر سری حالم گرفته میشود و یاد اوشان افتاده و به زندگی کنونیشان در چین و ماچین و آن همسر چشم بادامیشان می تَفَکرم، سر در گریبان فرو میبرم و هر بار نزد خود میگویم" خاک بر سرش کنن!!!"
پ.ن۲:با سرکار ابوی جنگی دو جانبه را آغاز نمودم فقط به سبب خریت! یکی بگه آدم عاقل دم تولدش با باباش دعوا میکنه! هیچی دیگه، اگه مثل سه سال گذشته دختر خوبی میبودم احتمالا یک فقره سکه تمام بهار به مناسبت اشتباهی که ۲۸ و نه ماه پیش سرکار ابوی مرتکب شده بود، به جیب میزدم ولی ای امان از این خریت!
چون بدون عینک شونصد ساعت پای اینـترنت مفت نشسته بودم!نمیدونم تو کامپیوتر های خونگی هم این حالت هست یا نه،ولی در این لپ تاپ های نازنین در گوشهء پایین سمت راست یک سری آنتنهای کوچکی هست به نام اینـتـرنت وایـر لـِس،تصور کن که خیلی تصادفی متوجه بشی که آنتنهای کوچولو از خاکستری به رنگ سبز تبدیل شدن وبهت اعلام میکنن که تو یک شـبکه بیسیم دریافت اینـترنت هستی اونم با سرعـت ۵۲ مِـگ... این میشه که بنده سر از پا نشناخته لپ تاپ اَبــَوی گرام را زیر بغل زده به سرعت به محل دریافت رفته و از سر ظهر تا همین الان مشغول خفه کردن خود و غَلت(قلت غلط قلط!!!)زدن در دنیای مجازی میباشم!میدونم انسان بیجنبه ای هستم!فقط یه مشکلی وجود داره که این فیـJتر شکن بی ادب بنده وایـر لـس را نمیفمه! بنابراین هر ۳دقیقه یک بار این صفحه سِـپر عزیز یک شست(شصت؟ شسط؟شصط؟شثط؟شثت؟!!!)بزرگ به بنده نشان میدهند و هی مواظب امـنیت اخـلاقی بنده میباشد!از همه دوستان همساده گان و یاران صمیمی ام تقاضا مینمایم چنانچه فیـJتر شـکنی دارند به بنده عنایت نمایند باشد که رستگار شوید!
ـ تا اونجایی که یادم میاد هر موقع که میخواستم یه ایمیل درست کنم سعی میکردم اطلاعاتی که میدم درست باشه (جنسیت، تاریخ تولد و اینا)و حتی الامکان هم هیچ سایتی عضو نمیشم چون هی حوصله پاک کردن ایمیلهای مزخرف رو ندارم. حالا نمیدونم چی شده که هر روز یه چند تا ایمیل برام میاد که مرگ من پاشو بیا از وایـاگراهای ما بخر!هی من میزنم spam یا block ولی کو گوش شنوا دوباره از فرداش یه ایمیل دیگه میاد آیا واقعا از سایز .....تون راضی هستین!
خلاصه که تا این طرف یه بسته از قرصهاش رو به من بدبخت قالب نکنه ول کن نیست!

ـ حرف جانور و زندگانی گذشته شد یاد این موجوداتی که تو چند هفته گذشته به وفور سر میادین میان افتادم،به نظرت خیلی شبیه این کروکودیل مهربان نیستن؟! مخصوصان اینایی که سر در مترو وایمیستن و دهنشون رو باز نگه میدارن که یه شکار به آرامی از پله های مترو بیاد بالا!

ـ تو دو هفته اخیر بـرادران نـیرو بسیار بسیار به ما حال دادند و بـرق منزل را هی میبرند که کانون خونواده ما با انواع و اقسام شمعها تبدیل به محفلی روحانی و معنوی بشه و من و خانوم والده هی کنار هم بشینیم و درد و دل کنیم. بنده جدیدا به تفریحات این مُدلیم، جدول سودوکوی روزنامه همشهری و گیم موبایل پیرم رو هم که مشتمل بر یک توپه که باید از تو حلقه بپره رو هم اضافه کردم!و اینچنین از زندگی لذت میبرم!!!
روحش شاد
پسران آجری
محاکمه
دلهای نا آرام
گرگ و میش...
این جَزای کسیه که هم بخواد برنامه شبکه داخلی هتل رو ببینه و هم از شیراز تا تهران زمینی برگرده!... از من میشنوی یا زمینی نرو سفر طولانی یا اگه میری حتما قبل از حرکت یه دیازپام بنداز بالا که مجبور نشی فیلمهایی که گفتم ببینی! از همه فاجعه تر دلهای نا آرام بود که به حق، دل من یکی رو حسابی نا آرام کرد و به مرز دل آشوبه کشوند!!!
بنده هم اکنون در یک کافی نت جلوس نموده ام در شهر شیراز، البته ظهر بسیار بسیار گرمی رو در حال گذراندن هستم و احساس نیم پز شدن میکنم،جای شما خالی که به اسم پسر خاله جان داریم هی به مسافرت به اقصی نقاط کشور میپردازیم و حالی میبریم از زندگی...برگشتم تهران قول میدم چند تا عکس توپ از جاهایی که رفتیم بزارم![]()
والا این چند وقت که نبودم به چند دلیل بود یکیش این که تلفن بنده مدتهاست قطع شده و بنده برای اتصال به جهان مجازی بایست کلی ژانگولر بازی در بیارمو خط بکشم به اتاق و از این صحبتها که گشادیسمم اجازه این همه فعالیت رو نمیده!دیگه اینکه یه کم در حال سفر بودم و جونی در کار نبود که بنویسم...خلاصه شرمنده اگه اومدین و بنده آپ نبودم.![]()
نمیدونم این جمله از کیه ولی همیشه یادمه مامانبزرگ میگفت که لذتی که در بخشش هست در انتقام نیست...ولی لامصب هیچ کدوم از وکیلهایی که باهاشون مشاوره داشتم این اعتقاد رو نداشتن...البته بنده میخوام یه جمله دیگه هم به این بالایی اضافه کنم...ترسی که در بخشش هست در انتقام نیست![]()
پ.ن:فردا قراره بریم تخته جمشید امیدوارم این دفعه خالی تر نشده باشه!
پ.ن دومی:آها راستی امیر حسین قسطی اینجا فیــJتر شده!!!
پ.ن آخری!:دیگه اینکه قسم میخورم به بلاد خودمون که برگشتیم پول تلفنم رو بدم.
خدا عمرشون بده این برادران سفـارت کــُفر رو که یه روزه جواب میدن و نمیزارن آدم زیاد به هپروت بره! هیچی دیگه اول تو پذیرش که همه رو صدا زدن به من گفتن وایسا تا صدات بزنیم و بعد از یه ساعت و نیم صدام زدن و یه آقایه چشم آبی خندان بهم گفت ویزاتون رد شده حالا اگه دوست داری بازم اقدام کن" که بازم بهت ویزا ندیم ولی تو ۲۰۰ تومن دیگه خرج کنی تا حالت جا بیاد!!!" (قسمت آخر جمله به قرینه معنوی حذف شد البته!!!)به همین سادگی یه کار شد به تمام برنامه ریزیم برای آینده! این جور مواقع حس یابو بودنم غلیان میکنه و فقط دلم میخواد که راه برم و این شد که از چهار راه استامبول تا میدون انقلاب رو پیاده رفتم البته یه دور منوچهری رو از سر تا ته گشتم و تمام کوله پشتیهاش رو قیمت کردم ولی چون میخواستم حال خودم رو بگیرم هیچی نخریدم! فقط راه رفتم و فکر کردم به آینده...
تیکه بد قضیه این بود که تمام اهل بیت از اقصی نقاط شهر میزنگیدن که ببینن گرفتم یا نه و بنده هم که تا دیروز نیشم تا بناگوش وا بود و پر از انرژی به هیچ وجه نمیتونستم جوابشون رو بدم خونه هم که رسیدم هی خودم رو کنترل کردم که به رو خودم نیارم ولی گویا قیافم له تر از اونی بود که بشه مخفی اش کرد! این مه پاره هم پاتک نهایی رو به اینجانب وارد کرد و اون آهنگ hurt کریستینا خانوم رو گذاشت و باعث اندوه دو چندان بنده گشت!!!

از وقتی که بیمارستان کار نکردم دیگه ندیدمش و ازش خبر نداشتم تا اینکه چند وقت پیش همکارای سابقم رو دیدم و بدترین خبری که میشد شنید رو شنیدم خبری که به مراتب از مرگ بدتر بود...سه، چهار ماه پیش شبونه با همسرش از جلو در مطبـش دُ زدیـده بودنش...چند وقت بعد همسرش رو ول کرده بودند در حالیکه شِکــنـجه اش کرده بودن ولی هنوز اون رو آزاد نکردند پـلیس در جریان امورشون هست ولی هنوز هیچ ردی ازش ندارند...نمیدونم کی میتونه با اون آدم مهربون و آروم و دوست داشتنی دشمـن باشه.کسی که بیشتر عمرش رو به مردم خدمت کرده بود.نمیدونم... به احتمال قوی برای اخاذی بوده، مرده شوره این پول کثیف رو ببرند که انسان رو از هر حیوونی کثیفتر و پلیدتر میکنه ... امیدوارم هر چه زودتر پیـدا بشه.براش دعا میکنم،براش دعا کن لطفا...
پ.ن:راستی وقت کردی برو اینجا رو امضا کن،برای اینکه گوگل برداشته اسم خلیـج فـارس رو عوض کرده
قراره روز یکشنبه برم سفـارت به جهت اخذ روادیـد سیاحتـی. نمیدونم به روز یکشنبهء مـقدس فکر کنم که برام شگون داره یا به اون ۱۳ آوریلش نگاه کنم!!! به هر حال، هر چه پیش آید خوش آید.
بعدشم یه کله بعد از سفـارت میخوام برم کـاخ دادگـستری تا یه شکایت مبسوط از اون خانم دارالترجمه ای کنم که سه برگ ترجمه رو قده خر تو پاچه ام کرد!!!
از اینها بگذریم پسر خاله جان هم میخواد دو هفته دیگه به خاک مادری برگرده و بنده وظیفه گردانیدن شازده رو دارم.فعلا تو فکرم یه سیاهکل یه همدان یه شیراز ببرمش حالا با کدوم بنزین ا... اعلم!
از هفته آینده هم میخوام برم انجـمن کـودکان کـار و برای دخترها یه کلاس آموزشی بزارم و دو زار احساس مفید بودن در زندگی اجتماعی کنم.
مرسی که برام پیام تبریک عید دادی و ببخش که نیومدم مثل آدمهای با شعور تو کامنتهاتون پیام بزارم ولی باور کن تمام دوستان دست چپی و اونایی که برام پیغام داده بودن رو سر زدم و خوندم اما همون گشادیسم مزمن همیشگیم توان نظر دادن را از بنده صلب نموده!!!
میخواستم یه پست مفصل بزارم و کلی از سفر شمال و تکاپوی شب سال نو و جمع بندی سال گذشته و برنامه ریزی برای سال آینده و اینا بگم ولی ای امان از این خواب نوشین که بد جوری بر چشمانمان مستولی گشته...
سال بسیار بسیار خوبی برات آرزو میکنم،با تن سالم، دل خوش و پر از موفقیت .
اینم از اون اس ام اس های تبریک سال نو بود که خوشم اومد و مثل ندید بَدید ها برای هر کی دم دستم بود فرستادم:چه دعایی کُنَمَت بهتر از این:خنده ات از ته دل، گریه ات از سر شوق. نوروز مبارک![]()
ـ دو روز پیش یکی از دوستای دبیرستانیم اومد پیشم کلی گپیدیم،من همش از اینکه میخوام از ایـران برم براش گفتم و اون از اینکه با وجود اینکه به راحتی(چون اقلیـت مذهـبی هست)میتونه بره ولی دوست داره بمونه و تلاش کنه برای آینده وطـن برام گفت...از اینکه میخواد عضو یه گروهی بشه برای حمـایت از کودکـان کار. این شد که علاقمند شدم منم باهاش برم و این چونین دیروز همراه با نشاط دختر دایی ۱۵ سالش که یه جورایی معرف ما بود رفتیم مرکز حمـایت از کودکـان کار.تو ذهنم یه خونه ای رو تصور میکردم که بچه ها با لباسهای متحدالشکل اونجا زندگی میکنن و احیانا همونجا هم کار میکنن ولی به این نتیجه رسیدم که خیلی خیلی ذهنیت فانتزی ای دارم.مرکز تو یه خونه ای بسیار قدیمی بود تو کوچه پس کوچه های پایین مولوی که بوی فاضلاب اول همه به پیشوازت می اومد یه در کوچیک فلزی که بعد از یه راهرو میرسید به حیاط خونه ای که حداقل ۵۰ سال عمرش بود.اتاقهای کوچیکی که دور تا دور حیاط بود پر از بچه هایی که مجبور بودند در طول روز برن کار کنن تا خرج خونواده هاشون رو در بیارن این کار از گدایی و دستفروشی بود تا کارگری و این مرکز وظیفه درس دادن به اونها رو داره و یه جورایی اونجا یه مامن براشونه میتونن تو حیاط بازی کنن یا از کتابخونه اش استفاده کنن یا تو کلاسهای فوق برنامه اش شرکت کنن... منم عضو شدم و میخوام سال آینده یه برنامه هفتگی منظم براش بزارم.
ـ آخر هفته چند روز میریم شمال به صرف بادهی پایانی سال به مخ، بسیار بسیار از این بابت مشعوف میباشم.باشد که هوا و جاده نیز با ما همکاری لازم را داشته باشند و این شعف درونی را از دماغمان در نیاورد!
ـ دیروز روهام و سین بانو"عیال محترمه شان" رو زیارت کردم،حس عجیبی داشتم...اولین نفراتی که از دنیای مجازی به حقیقی بنده وارد شدند.زوج دوست داشتنی که بر خلاف تمامی دوستانی که من تا کنون داشته ام خانوم کم حرف تر از آقا بود!براشون آرزوی خوشبختی میکنم.
ـ هوا این چند روز به طور وحشتناکی دوست داشتنی ست و نافرم بهاری میباشد و از بد روزگار بد جوری دو نفره نیز می باشد! حالا این وسط من دوست پسر مرغوب از کجا گیر بیارم که برم باهاش قدم بزنم!!!
ـ دلم شدیدا میخواهد برم بانو سالخورده آقای سمندریان رو ببینم ...
ـ دلم شدیدا یه شمال میخواد با یه تمدد اعصاب مُفصل...
ـ دلم یه نیروی اهورایی میخواد که بشینم سر مجسمه سازیم(برای سال دیگه یه انفرادی میزنم.هر کی نزنه خره!!!)
اهالی بلاگستان راحت بخوابیــــــــــــــــــــــــد که شهر در امن و امان است!
ساعت ۵ صبح میباشد و من همچنان بیدار میباشم...همش تقصیر اون لیوان چایی آخر شبه!
هی یارو،... با خودمم میشنوی...
اِنقدر خودت رو قضاوت نکن، میفهمی!
پ.ن: اعصاب نمیدارم به همین سادگی به همین بد مزگی!