تبليغاتX
...من مینویسم پس هستم
خودم میدونم قبلا خداحافظی کرده بودم یادم نرفته! ولی دارم خفه میشم...خبر خوش دارم... من امروز فهمیدم خوشحالترین و تنها ترین خاله دنیام که نمیتونم حتی خواهریم تو بغلم بگیرم و بهش تبریک بگم... اولین بار بود که مفهوم گریه رو قاطی کردم...نمیدونم از خوشحالیمه که خواهریم داره یه فرشته تو دلش نگه میداره یا از غم دوریمه و تنهاییمه...

اینم موزیک رادیو جوان که دیگه کنتور اشکای منو ترکوند...

آورده خبر راوی کو ساِغر کو ساقی

                              دوری به سر اومد از خبر اومد

چشم و دل من روشن  شد کلبه دل گلشن

                              وا کن در و ایوون کو گل واسه گلدون...

خواهری برات بهترین ها رو میخوام عزیزه دلم

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388 توسط من |

تح ریم میکنم اینجا را تا اطلاع ثانوی...

بعید میدونم دوباره برگردم اینوری میزارم باشه اینجا شاید دوست شدم دوباره باهاش،اگه یه سوراخی دیگه برای حرفام پیدا کردم میام خبر میدم

مواظب خودت باش...

شاید باز هم رو دیدیم

+ نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مرداد 1388 توسط من |

تلخ ترینم

وقتی جان کردن دختری وسط خیابان را دیدم

 وقتی زجه مادری سر خاک عزیزترینش

 وقتی حمله وحشیان نظام را به مردمم...

دارند پوست میکنن

داریم پوست میاندازیم

و این ما هستیم که بزرگتر میشویم

به بهای خون عزیزانمان...

و این سیاهیست که بر روی سیاهدلان جلاد میماند

و دلم سخت گرفته است از این ....

 دلم آنجاست ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388 توسط من |

دیگه فکر کردم نمیتونم هرگز اینجا رو آپ کنم این چند روز اینجا از کار افتاده بود...

 

 

برای همه اونهایی که بزرگوارانه بر حرفشون ایستادند آرزوی موفقیت میکنم.و تقریبا همه روز رو با دنبال کردن اخبار میگذرونم...

سـفارت اینجا یه دوربین پانوراما گذاشته که عکس همه رو میگیره... میدونی شعار امروز مردم چی بود،

سـفارت سـفارت       عـکس منو خوب بگیر...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم خرداد 1388 توسط من |

آقا من همین جا اعلام میکنم...بنده جنبه date کردن ندارم!!!

همین دیگه، اصلا کلا از تخم نوشتن رفتم که رفتم!

داره بهم خوش میگذره حسابی...

برام دعا کن لطفا، آخرش خوب تموم شه... خدا رو چه دیدی، یهو دیدی شوخی شوخی شوهر کردم!!!

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388 توسط من |

یادته گفتم بُز اوردم و روز امتحانم قطارها تاخیر داره؟...هیچی دیگه شنبه ،رفتنی هم شوهر خاله جان زحمت جابجایی بنده رو میکشن و بعد از امتحانم آقای خواستگار محترم میاد دنبالم 

من بدین سبب دیشب تصمیم گرفتم موهام رو رنگ بنمایم که سفیدیهاش نمایون نشه...خوب میشه حدس زد چی شد نه؟... نه دیگه اشتباه حدس زدی رنگش ریـده از آب در نیومد...به جاش موهای سفیدم مثل یه دسته.... همچنان بهم چشمک میزنن!!! این اینگلیسا با این چشمان چپشمان یه رنگ مو درست درمون ندارن!!! صد رحمت به همون رنگ کادوس خودمون با قرص های اکسیدان!!!!

یه چیزی تو زندگیم کشف کردم...اینکه هر موقع برنامه میریزم یه کاری کنم دقیقا و به دقت یه کار دیگه انجام میدم...مثلا یادمه اون موقع که کار میخواستم کنم نشستم سر درس ...بعد سر درس بودم ولی وقتم رو برای کار گذاشتم...بعد قبل اینکه بیام اینجا میخواستم دماغم رو عمل کنم و وقت عمل داشتم میگرفتم ولی بعد در عرض سه هفته پاشدم اومدم اینجا...الان اومدم اینجا درس بخونم ولی دارم با خواستگارم date میزارم...کلا من به برنامه ریزی تو زندگی خیلی اعتقاد دارم

دیگه همین فعلا...راستی دعام کن لطفا مرسی

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388 توسط من |

ذهنم کاملا تک زبانی شده...دیروز مثل اَبالِه (ابله ها) تو مرکز خرید که راه میرفتم اصلا نمیفهمیدم مردم چی میگن!!! فکرم به سرعت، فقط و فقط رو فارسی دور میزنه،پر از فکرم،فکرهایی که سالها یادم رفته بود...و ازدحام (درست نوشتم؟) افکار نمیزاره درس بخونم...نمیخوام خودم رو سرزنش کنم،دلم برای خودم میسوزه...دلم میخواد دوست داشته بشم...انگار برای اولین بار...میخوام طعم زندگی رو که مدتها بود با طعمهای دیگه قاطی شده بود از نو بچشم...بدون نگرانی بدون سرزنش...
+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388 توسط من |

دیشب با دکتر هولاکویی حرف زدم...

راه حلی که برام داد خیلی سخته،نمیدونم درست میتونم انجام بدمش یا نه،خودمونیم انسان عجب موجود پیچیده ایه، بعضی وقتها می مونم از کار خودم!!!

 

  وقت کردی برام دعا کن لطفا...پیشاپیش مرسی

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام اردیبهشت 1388 توسط من |

من اصلا نمیتونم الان رَای بدم ولی اگه وطن بودم به احتمال قوی منم الان پس زمینه عکسم تو فیـس بـوک رو سبـز کرده بودم ...این از این که نخوای بهم بتوپی که آآآی رفتی و از اونجا داری لُقُز میخونی.

 این برام جالب بود، یه جور طنز سیاه البته... کلیپی که مـوسوی انتخاب کرده و منم بار اول دیدم خیلی خوشم اومد، سرقـت ادبـیه و اصل موزیک رو چـپی ها سالها پیش خونده بودن،این رو نه به استنـاد این کلیپ و برنامه کانال تیـشک(که البته بسیار معتبره و صحت اخبارش رو قبول دارم) که از خاطـرات نزدیـکانم فهمیدم، همونهایی که خیلیهاشون رو سال شـصت و هـفت اعــدام کردن،و من هنوز هیچ عکس العملی تو مصاحبه های مـوسوی ندیدم در توجیه اقدامات اون زمان... خیلی تلخه نه؟...

آیا واقعا تو جـماعت اصـلاح طـلب یه شـاعر یا یه آهنـگساز نبود؟آیا این یه ریشخند بود به مـلتی فراموشکار؟آیا سهل انگاری بود؟

آیا از سیاست بی پـدر تر سراغ داری؟من که نه!

بعدا نوشت:بُز آوردم به معنای کامل کلمه! روز امتحانم قطارهایی که به شهر مربوطه میره ۱ساعت تاخیر دارن و به وقت امتحانم نمیرسم...تاکسی بخوام بگیرم حداقل ۴۰ پوند باید بدم... دلم ییهو برای رخش سورمه ای مون که زده بودم راهنمای راستش رو هم  غُر کرده بودم چقدر تنگ شد...احساس ناتوانی میکنم بدجوری!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388 توسط من |

حتما برای تو هم اتفاق افتاده وقتی باید بشینی سر یک کاری انواع و اقسام افکار و نیات و اتفاقات میوفته که اون کار مهم رو انجام ندی... مثال:آخر مِی که میشه ۲۱ روز دیگه من امتحان دارم....الان دارم به چی فکر میکنم...امتحان... نه دیگه! به انتـخابات ایـران...فکر میکنی رای میدم؟ نه دیگه چون اصلا شناسنامه ندارم که بخوام برم لنـدن تو سفـارت هم رای بدم!

میدونی به چی فکر میکنم  اینکه چرا ۱۰۰۰ نفر باید برن خودشون رو نـامزد کنن....خـدای من، این روابـط عـمومی وِزارت کـشور هر دوره داره این ملـت رو مسخره میکنه با پـخش این فیـلم و عکسهاش و نکته این که، چرا ما باید همچین مـلتی باشیم که پاشیم بریم خودمون رو نامـزد کنیم دلیلی غیر از حماقت و جـهل مسلم میتونی براش بیاری؟ من که نه...بیا با خودمون صادق باشیم ....ما ملـتی هستیم با احساسات هیجانی بالا این احساسات میتونه خودش رو بعد از پـیروزی ایـران با استرالـیا نشون بده ملـت بریزن بیرون بعد شـعار چی بــِدن، خشایار مستوفی!!! یا خریدن سـی دی دختر شوکـت با اون ولعی سیر نشدنی که تو هر جمعی میرفتی حرفش باشه!!!و یا میتونه قضاوت کردن به راحتی برای کشتن یک انسان باشه و توجیه اینکه ما بـدبختی بزرگ تری داریم کـون لق اون یه نفر!حرف من اون یک نفر نیست حرف من جـزای مرگـه ما در صد بیشترین آمار رو تو کل جهان داریم(نگو که چـین بالا تر از ما هست گفتم درصد! جمعیت ملیاردی اونا رو با ما مقایسه کن بعد بگو!تونستی پست شـراگیم رو بخون منظورم دقیقا اونه.

حرف من اینه باید از خودمون شروع کنیم و این احتیاج داره به اینکه فقط فکر کنیم وآگاهیمون رو بیشتر کنیم و دهنمون رو ببندیم از شـعارهای جـویده شده ای که تحویلمون میدن...

 

+ نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388 توسط من |

و هنوز شُک میباشم از اعـدامــ دختری...

اتفاقی نیافتاده نترسید،زندگی در جریان است،"عـدالـت" پا بر جاست...

وجدانتان را عذاب ندهید خوب او هم قـاتـل بود...

مـادری را کُـشت، "عدالـت" هم او را...

و شما خود را ناراحت نکنید زندگی همچنان زیـباست...

فرزندانِ مادر به خود ببالید که ۵سال ذره ذره انسانی را مضمحل کردید و آسوده نگشتید از آن سیاهی... سر آسوده گذارید بر بالین، که بر "حـق" خود رسیدید... که "حـق" نیز به شما خواهد رسید...

پس کجاست آن لذت عفو،کجاست بزرگی شفاعت...

تلخم بسیار تلخ...از مزه کردن بی عـدالتـی... از طعم زنگ جهل...  از بلعیدن سیاهی زندگی...تلخم بسیار تلخ... 

باور کن زندگی دیگر زیبا نیست وقتی که ما حـق خود در ریختن خونی ببینیم...

باور کن زندگی با مایی این چونین، دیگر زیبا نخواهد بود...

و شما به خود ببالید...

+ نوشته شده در شنبه دوازدهم اردیبهشت 1388 توسط من |

میدونی از دیشب داشتم به این فکر میکردم که کلا ما ملتی هستیم جون به جونمون کنن، به روز موعود فکر میکنیم این به دیـن کاری نداره و کلا با هر مسلکی اینجوری فکر میکنیم و اینکه فردایی هست که باید بهتر بشه و فقط امروز رو یه جور سر کنیم که فرداهه برسه. این سنتِ ۲هزار سالمونه و حتی عـربـها هم که اومدن ما براشون بـدعت درست کردیم و زرت این قضیه رو توشون چپوندیم.  حالا وقتی سر یه کاری، میفهمیم که  فردا قرار نیست خوب شه، با این بهونه با خیال راحت اجازه میدیم زمان حالمون ریدمال شه...حالا به این جریان موعود نیومده، گذشتهء به قول دکتر هولاکویی درگذشته رو هم اضافه کن،یه لیست "اگر" میاد تو ذهن آدم که مثلا اگر تو ۱۸ سالگی اله کرده بودم اگر مثل فانی فلان کرده بودم و هزار تا چیز دیگه تمام این "اگرها" میاد تو ناخودآگاه آدم و دوباره، جریان همون ریدمال زمان حال میشه اون هم دو چندان!...

تو خودت بهتر از هر کی میدونی که چطور ۳-۴سال از زندگیم برای یه فردا بهتر یا یه سری "اگر"ها ریده شد...اگه اون روز نرفته بودم، اگر شکایت نکرده بودم، اگر مرده بودم یا فردایی که دادگاه تموم شه، فردایی که حکم بگیرم، فردایی که رضایت بدم و و و   الان که دارم بهش فکر میکنم میدونی به چی میرسم  ...گم شدن سن ۲۴ تا ۲۸ سالگیم... تو این مدت اجازه دادم اون "اگر ها" یا اون فردا هایی که قراره بهتر بشه مثل موریونه تمام خاطرات ۴ ساله ام رو از تو بخوره...

گم شدن اون سالها بماند، چیزی که از انسان میمونه خیلی بدتر از این حرفهاست...اگه انسان رو یه ستون فرض کنی که طولش بشه طول عمرت،من اجازه دادم قد ۴سال موریونه ذهنم بیاد و ستونه زندگیم رو سست کنه ...

عزیز ترینم، فکر نکن اگه زمان بگذره سستی این قضیه حل شده... فقط هنری که میتونم بکنم اینه که این زمان رو اجازه ندم بیش از ۴ سال بشه...حالا تو به این فکر کن چه بخوای چه نخوای زمان میگذره و تو برمیگردی و زندگی رو شروع میکنی و به درآمد میرسی و انقدر سرت شلوغ میشه و موفق میشی که خودت باور نمیکنی فقط یه زمان برمیگردی عقب میبینی چند سال رو گم کردی ...۳۲ تا ۳۶ ... زمان کمی نیست اجازه دادی موریانه بیاد و ستون عمرت رو بپوسونه اگه الان جلوش رو نگیری و کامل بیرونش نکنی بهش اجازه دادی همیشه درونت باشه و هر بار که محیط مناسب دید فعال تر شه...بعد از چند سال،میبینی با یه شکل دیگه داره از تو میخوردت. میشی بیحوصله، میشی ایراد گیر، میشی حساس،میشی پرخاشگر... و همه اینها در آخر میشی یک ستون سست و شکننده...

اگه از رو علم ژنتیک هم بخوایم دنبال کنیم ماها هممون ژن به فـــاک رفتن ذهنی رو داریم بدجوری . اینو تو تاریخچه فامیلی ببین خودت ،بخوای عوامل محیطی رو در نظر بگیری که میشه صل علی!این ها همون تخمهای موریونه هستن که بالقوه تومون هست کم هم نیست...درمانش هم باور کن روزی ۲۰ میلیگرم فلوکستین و اینا نیست...اینا فقط باعث میشه سر موریونه هات رو گرم کنه که یه مدت کمتر بجونت!

ماها فقط برای خودمون نیستیم که اگه از تو خورده بشیم اگه سست بشیم اگه بشکنیم و از بین بریم کسی ککش نگزه... یادته تو خودت بهم اینو گفتی...تو برای من ستونی، برای وقتی که کم میارم تو پشتم رو خالی نمیکنی،و برای زندگی خودت همینطور... چه بخوای چه نخوای ستون اصلی زندگیت هستی .

آنالیز کردن و بررسی حالات و تجویز دز بالاتر قرص هیچ کدومش نمیتونه درمان باشه فقط یه مسکنه یا شاید یه مرثیه برای توجیه کشتن امروزمون ولی مهم امروزمونه که هیچ کی نمیتونه بهمون برگردونه...امروزمون فارغ از فکر کردن به هر فردای اَنی که قراره ایده آل باشه.

عزیز ترینم... امروز رو فقط به خاطر اینکه دیگه تکرار نمیشه زندگی کن... هرگز فردایی با شرایط امروز برامون پیدا نمیشه...بیا جوری امروز رو بگذرونیم که بعدا تو لیست اون "اگرها" نره... جوری لذت ببریم که انگار قرار نیست فردا بیاد...(میدونم این جمله آخری رو بزرگان قبلا گفتن ولی نمیدونم کی دقیقا چی گفته!!!)لذت بردن از زندگی خیلی راحتتر از اونیه که فکرش رو میکنیم ولی به شرطی که اون لیست"اگرها" و اون فرداهای لعنتی رو هی یدک نکشیم...اینا انقدر سنگینی میکنن که باعث میشن حتی نتونیم گردن بالا بگیریم...و از سنگینشون رو سر نمیوتونیم از جامون بلند شیم...

دوستت دارم خیلی خیلی زیاد .و ازت میخوام به خاطر من خوب باشی.

همیشه خوب باشی عزیزترینم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388 توسط من |

در کتابخانه میباشم ...و کیبرد اینجا فارسی ندارد عجب مازوخیستیم من آخه!!! هیچی اومدم بگم اینجا یه بوی سوسیسی میاد که نگو...دارم پس میافتم!!!

بعدا نوشت:راستی یادم رفت اینو بگم، دیروز تو صفحه اصلی بی/ بی/سی عکس آرش رو گذاشته بود برای این آهنگ جدیدش شاید دیده باشی البته...

+ نوشته شده در سه شنبه هشتم اردیبهشت 1388 توسط من |

خداوندا ذره ای اراده عنایت فرما که بد جوری دارم سه پنج کار میکنم!

آمین

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388 توسط من |

آقا جداً این اردیبهشت ماه یه خاصیتی داره ...

به این میگن ترکیب سنت و مدرنیته به تمام معنا،یکی از دوستهای بنده که به تازگی با یه آقای خیلی متشخصی در همین انگلند ازدواج نموده بنده رو به یکی از اقوام آقاشون معرفی نمود و از اونجایی که بنده در کشور توسـعه یافته و عصر تکنولوژی و اینا واقع شده ام،امروز با چت این جناب با کمالات رو زیارت نمودم و این چونین date کردیم خیر سرمان! خلاصه اینکه بنده یک چـسی در کردم که شرمنده من دارم درس میخونم و الان وقت ندارم ببینمتون،طرف هم گفت خیلی خوب اصرار نمیکنم...حالا یه کم اصرار میکرد من قبول میکردم ها!!!

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388 توسط من |